
در تمام تاریخ زندگی بشر، همیشه مکان های مخفی و دنج، از اهمیت زیادی برخوردار بوده. این مکان ها البته در گذشته، بر خلاف امروز، یکی از حیاتی ترین قسمت های یک خانه را تشکیل میداده و برای منظور های گوناگونی ساخته می شده. بیشتر مواقع، مکانی برای مخفی شدن از شر یک دشمن یا خطر یا … بوده و در مواردی برای پنهان کردن شیئ یا چیز گرانبهایی طراحی میشده. در طول تاریخ موارد بسیاری از این اتاق ها و مکان ها ساخته شده و حتی امروزه هم بسیاری از معماران برای مشتریانشان ، چنین مکان هایی را برای مقاصد گوناگون طراحی می کنند؛ و اما چند نمونه از برجسته ترین اتاق ها و مکان های مخفی که در طول تاریخ تا به امروز ساخته شده :

۱ - اهرام ثلاثه ی مصر :
شاید بتوان گفت اولین و هوشمندانه ترین راه ها و اتاق های مخفی را مصریان باستان طراحی کرده اند. اهرام ثلاثه ی مصر، پر از راه هایی است که در صورت خوش شانس بودن ، به هیچ جایی ختم نمی شوند و در سایر موارد به اتاق هایی که در آنها تله هایی کارگذاته شده است میرسند. مصریان باستان این کار را برای محافظت از جسد مومیایی شده ی فرعون و وسایلی که با آن، مومیایی را دفن می کرده اند ، از شر دزدان انجام میداده اند. ولی یکی از تفتاوت هایی که این نوع اتاق ها با دیگر اتاق های مخفی دارد، این نکته است که مصریان باستان، این اتاق ها را برای این نمی ساخته اند که دوباره به آن رجوع کنند؛ به عبارت دیگر آنها این اتاق ها را برای همیشه مخفی می کرده اند و راز این اتاق همراه با سازنده ی آن دفن می شد …
+ اطلاعات بیشتر در کتاب ” آشنایی با معماری جهان”

۲ - گودال کشیشان :
در انگلستان، هنگام حکومت الیزابت اول، انجام مراسم مذهبی کاتولیک ها، مجازات های بسیار سنگینی داشت. در این زمان، گروهی از کشیشان، برای انجام این اعمال مذهبی، دست به ساخت اتاق های زیرزمینی ای کردند که بعد ها به priest holes معروف شد. این محل بسیار ساده و مناسب برای عبادات یک کشیش کاتولیک طراحی شده بود و راه هایی برای فرار کشیش در مواقع خطر و هجوم پیش بینی شده بود. کشیش ها در این محل مطالعات و تحقیقاتشان را هم انجام می دادند که گاهی این مطالعات به هفته ها کشیده می شد و کشیشان مجبور بودند گرسنگی و کمبود هوا را در طول این مدت تحمل کنند.

۳ - راه های مخفی King Charles II :
حتی در زمان های قبل از آزار و اذیت کاتولیک ها در انگلیس، ساخت اتاق ها و راه های مخفی برای مخفی کردن یا مخفی شدن از شر افراد مهاجم، انجام می شده است. درزمان شاه چارلزدوم و در طی جنگ های داخلی انگلستان، تعداد زیادی از این اتاق ها و راه ها ساخته شد که حتی امروزه هم بسیاری از آنها ناشناخته است و گهگاه به صورت اتفاقی در خانه های باستانی انگلیس یافت می شود.

۴ - Murder Castle :
شاید مخوف ترین اتاق ها و راه های مخفی، مربوط به اولین قاتل سریالی آمریکا ، H.H. Holmes باشد. در اواخر سال ۱۸۰۰، یک ساختمان عظیم در شیکاگو بنا کرد که پول ساخت آن را از کلاهبرداری ای که از شرکت بیمه کرده بود و همجنین از قتل های گاه و بیگاهش به دست آورده بودد. طبقه ی آخر این ساختمان ۳ طبقه، مملو از عناصر عجیب معماری است : راه پله های مخفی، در هایی که تنها از بیرون باز می شدند، و در های مخفی ای که در اتاق ها وجود داشت و Holmes میتوانست از آنها وارد اتاق قربانیان خود شود. تا مدت ها، Holmes به کسی اجازه ی شروع ساخت این بنا را نمی داد، زیرا قصد داشت تا فقط خودش از اسرار این خانه مطلع باشد. بسیاری عقیده دارند Holmes ، تا وقتی که راز خانه اش بر ملا شود، صدها نفر را در این خانه به قتل رسانده . جسد قربانیان به اتاقی مخفی برده میشده که در آن با استفاده از یک کوره، بقایای قربانی از بین می رفته، بدون اینکه اطرافین متوجه دود ناشی از این احتراق شوند. این خانه در سال ۱۸۹۵ سوزانده شد و هم اکنون به جای آن ساختمان پست قرار دارد.
+ اطلاعات بیشتر در فیلم sweeney todd !!!

5 - قدغن شدن الکل و …، آمریکا:
در زمان ممنوعیت استفاده از الکل در اوایل قرن بیستم در آمریکا، تمامی کاباره ها ( و به طبع آن، قمارخانه ها و فاحشه خانه ها ) به زیر زمین انتقال پیدا کرد! این مکان ها که در سرتاسر آمریکا به وجود آمده بود، خود الکل را برای مشتریانش تهیه نمی کرد، بلکه تنها به عنوان محلی بود که مشتریان در آن جا به نوشیدن می پرداختند و بعد از آن به سراغ کار های دیگری می رفتند … بعضی از طرح هایی که برای این گونه محل ها داده شده بسیار خلاقانه و هوشمندانه بوده ، به طوری که بسیاری از این کاباره ها و قمارخانه ها و فاحشه خانه ها، به طور خیلی واضح در محله های تجاری قرار دارند، بدون آنکه کسی اندکی شک به آنها ببرد. ورودی آنها از دیوار های ساده و خالی، به همراه راه پله هایی بسیار ساده و بتنی و یا صندوق چه هایی خالی و به ظاهر بدون استفاده تشکیل میشده.

یكم فروردین/ اورمزد روز روز جشن بزرگ «نوروز» در اعتدال بهاری و آغاز فصل بهار. نوروز و آغاز سال نو، مناسبتهای جداگانهای هستند كه با یكدیگر همزمان شدهاند. نمونههای دیگری از آغاز سال نو در ادامه گاهنما خواهد آمد.
در سُـغـد باستان (و امروزه در میان ارمنیان) از نوروز با نام «نوسَـرْد/ نَـوَسَـرد/ نوسَـرِد» یاد میشده است كه معنای «سال نو» را میدهد. (در اوستایی «سَـرِذَه» به معنای سال خورشیدی). در بدخشان با نام «شگونبهار»، در «شُـغنان» (در تاجیكستان در كرانه رود «پنج») بنام «خِـدِر ایام» (بزرگترین روزها) و در بابِل باستان و در نخستین روز ماه «نیسان» بنام جشن «اَكـیتو» (سومری «زَگْموك») شناخته میشده است.
با شكوهترین مراسم نوروزی، امروزه با نامهای «سِـیرلاله (جشن گل لاله)/ جَـندَه بالا (بالا كردن درفش)» در شهر مزارشریف افغانستان (آریـانـای باستان) و در نزدیكی بلخ كهن، همراه با برافراشتن درفشی برگرفته از درفش كاویانی ایران، برگزار میشود. این آیین با انبوهی از ترانهخوانیها، بازیها و مراسم دیگر همراه است. آیینهای پیش از فرا رسیدن نوروز نیز فراوان و پر اهمیت هستند ( ← اسفندماه).
ششم فروردین/ خرداد روز روز «امید»، روز «اسپیدا نوشت» یا روز «نوروز بزرگ» (این نام جدیدتر است). از روزهای خجسته ایرانیان، همراه با شادی و آبپاشی، و آغاز سال نو در تقویم سُـغدی و خوارزمی.
در متن پـهلوی «ماهِ فـروردین، روزِ خـرداد» رویدادهای بسیاری به این روز منسوب شده است؛ از جـمله: پیـدایی كیومـرث و هـوشنگ، روییدن مشی و مشیانه، تیـرانـدازی آرش شیواتیر، غلبه سام نریمان بر اژدهاك، پیدایی دوباره شاهكیخسرو (از جاودانان در باورهای ایرانی) و همپُرسگی زرتشت با اهورامزدا. در برخی منابع، زادروز زرتشت نیز به این هنگام منسوب است. نام «روز امید» بخاطر انتظار پیدایی دوباره كیخسرو و دیگر جاودانان و نجاتبخشان (سوشیانتها)، به این روز داده شده است.
نام «اسپیدا نوشت»، از آیین نامهنویسی در این روز گرفته شده است كه آگاهی بیشتری از آن در دست نیست. گمان میرود با پیامهای شادباش نوروزی در پیوند باشد.
دهم فروردین/ آبان روز جشن «آبانگاه»، نخستین آبانروز سال و به روایت «برهان قاطع» (جلد 1، ص3) انجام جشنی به همین نام، همراه با آبپاشی و انتظار بارش باران.
سیزدهم فروردین/ تیر روز جشن «سیزدهبدر»، نخستین تیرروز سال و آغاز كشاورزی در سال نو. آیین نخستین روز كشتوكار با گردآمدن در زمین زراعی و آرزوی بارش باران و فرارسیدن سالی خوب و خرم.
در سیستان در این روز به زیارت نیایشگاه بسیار کهن و پر رمز و راز «خواجه غلطان» در بالای كوه «خواجه» و در میانه دریاچه «هامون» میروند. (← آخرین روز سال)
هفدهم فروردین/ سروش روز هنگام جشن «سروشگان» یا جشن «هفدهروز» در ستایش «سْـرَئوشَـه/ سروش»، ایزد پیامآور خداوند و نگاهبان «بیداری»؛ روز گرامیداشت «خروس» و به ویژه خروس سپید كه از گرامیترین جانوران در نزد ایرانیان بشمار میرفته و به سبب بانگ بامدادی، نماد سروش دانسته میشده است.
نوزدهم فروردین/ فروردین روز جشن «فروردینگان»، جشن گرامیداشت فُـروهر/ فَروَهَر درگذشتگان
در شمال شرق تهران (شميرانات) قرار دارد. شکل گيري آن به نخستين سالهاي سلسله قاجار بازمي گردد. اين مجموعه که پس از انقلاب سال۱۳۵۷ به مجموعه اي موزه اي تبديل شده است تا سال 1378 با مجموعه سعدآباد بطور مشترک اداره مي گرديد و از آغاز سال 1379 رسماًٌ مستقل شد. اکنون با در بر گرفتن 5 موزه (کاخ اختصاصي نياوران، کاخ صاحبقرانيه، کوشک احمدشاهي، موزه جهان نما، کتابخانه اختصاصي) و فضاهاي فرهنگي ديگر همانند تالار آبي، سينماي اختصاصي و گالري جهان نما و همچنين باغ نياوران که از باغهاي سه گانه ييلاقي و بزرگ شمال قديم بوده است جاذبه هايي از تاريخ، فرهنگ و طبيعت را به تماشا گذاشته است .

1.کاخ صاحبقرانیه
2.کوشک احمدشاهی
3.کاخ نیاوران
4.خبرگزاری میراث فرهنگی
5.کلاس های آموزش فرهنگی
6.نمازخانه
.انجمن موسیقی دانان نیاوران
8.سرویس بهداشتی
9.مرکز آموزش عالی میراث فرهنگی
10.سینمای اختصاصی
11.کتابخانه اختصاصی
12.دفتر فنی
.گلخانه
14.کارگاه مرمت
15.گنجینه جهان نما
16.نگارخانه جهان نما
17.سرویس بهداشتی
18.کریدور معرفی
19.کافه کاخ
20.تالار آبی
21.کارگاه مرمت نقاشی
22.باغ کتیبه ها
23.مرکز اسناد
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تاريخچه
از زيبايي و جذابيت طبيعي و تاريخي فراواني برخوردار مي باشد. بناهاي اين مجموعه متعلق به دوره هاي قاجار و پهلوي مي باشد .
ابتدا شاهان قاجار اين مکان خوش آب و هوا را جهت اقامت ييلاقي خويش برگزيدند. فتحعلي شاه قاجار براي تفريحات تابستاني خود دستور مي دهد تا در منطقه اي خوش آب و هوا خارج از شهر تهران که وسعتي بسيار کمتر از امروز داشت باغي مصفا بسازند. درکنار روستايي که «گُرده وي» يا «گُرده به» خوانده مي شد و در نياوران امروز قرار داشت به جاي نيزاري که در همسايگي روستا واقع بود باغ را ساختند. باغ ييلاقي فتحعليشاه که در جاي نيزار ايجاد شد را «ني آوران» ناميدند که بعدا به نام «نياوران» مشهور شد. محمد شاه نيز در همين باغ بناي کوچک و ساده اي بنا کرد و به دنبال او ناصرالدين شاه« کاخ صاحبقرانيه» را در اين باغ ساخت. آخرين بنايي که در دوران قاجار در اين باغ ساخته شد مشهور به کوشک احمدشاهي است .
در زمان حکومت پهلوي دوم، برخي از بناهاي کوچک اين باغ تخريب شد و کاخ اختصاصي نياوران با سبکي مدرن جهت سکونت وي و خانواده اش ساخته شد .
اکنون محوطه کاخ شامل کاخ اختصاصي نياوران، کاخ صاحبقرانيه، کوشک احمدشاهي و گلخانه ها و مدرسه اختصاصي پهلوي مي باشد .
در سال 1357 اين کاخ توسط نيروهاي انقلابي تسخير شد و در سال 1360 به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تحويل داده شد. در سال 1365 کاخ موزه نياوران براي اولين بار گشايش يافت. در سال 1368 مرکز آموزش عالي ميراث فرهنگي در محل مدرسه اختصاصي راه اندازي شد و يکسال بعد فضاهاي جانبي آن به خوابگاه پسران اختصاص يافت. در سالهاي بعد موزه جهان نما (1376)، کاخ صاحبقرانيه (1377) و کوشک احمدشاهي (1379) نيز در معرض بازديد عموم قرار گرفت.
--------------------
کاخ اختصاصي ![]()
| ||||
در گوشة شمال شرقي باغ نياوران، بناي کاخ اختصاصي نياوران با مساحتي در حدود 9000 مترمربع در دو طبقه و يک نيم طبقه احداث شده است .
عمليات احداث اين بنا در سال 1337 ﻫ . ش، با طرحي ايراني آغاز گرديد و با وقفه اي که در ساخت آن پيش آمد در سال 1346 به اتمام رسيد و در سال 1347 مورد بهره برداري قرار گرفت .
ساختمان اين بنا ابتدا به عنوان محلي براي پذيرايي ميهمانان خارجي در نظر گرفته شده بود اما در هنگام ساخت به محل سکونت محمدرضا پهلوي و خانواده اش اختصاص يافت. طرح اين بنا از محسن فروغي است که توسط شرکت فرمانفرمائيان به مرحله اجرا درآمده است .
طرح چهار ضلعي کاخ و فضاسازي معماري داخلي آن الهام گرفته از معماري ايراني با بهره گيري از فناوري مدرن است. تزئينات آن نيز تلفيقي از هنر پيش از اسلام و پس از اسلام است که گچبري توسط استاد عبداللهي، آينه کاري توسط استاد علي اصغر و کاشي کاري نماي خارجي توسط استاد ابراهيم کاظم پور و ايليا انجام شده است. کف بنا از جنس سنگ سياه و سقف آن از جنس آلومينيوم است که از وسط باز مي شود. دکوراسيون و مبلمان داخلي کاخ توسط يک گروه فرانسوي طراحي و اجرا شده است .
طبقه همکف اين بنا شامل سرسراي بزرگي است که کليه اتاق ها در اطراف آن شکل
گرفته اند که از آن جمله مي توان به سينماي اختصاصي، اتاق غذاخوري، سالن پذيرايي، اتاق انتظار و راهروهاي فرعي و همچنين تالار آبي اشاره کرد .
در نيم طبقة اين بنا اتاق کار، اتاق کنفرانس و دفتر منشي فرح ديبا ، اتاق خواب ليلا و اتاق نديمه او قرار دارد .
اتاقي نيز در مسير راه پله ها قرار دارد که لباس هاي رسمي و نظامي و مدالها و نشان هاي محمدرضا پهلوي در آن نگهداري مي شوند .
در طبقه سوم اتاق خواب واستراحتگاه نيمروزي پهلوي دوم و همچنين اتاق هاي فرزندان وی و نديمه هايشان قرار دارد .
اين فضاها با نقاشي ها و فرش هايي گرانبها و هداياي متعددي از کشورهاي مختلف پوشيده شده اند .
--------------------
کوشک احمدشاهي ![]()
|







اين عمارت، اواخر دوره قاجار جهت خوابگاه ييلاقي احمدشاه در ميان باغ نياوران با مساحتي بالغ بر 800 متر در دو طبقه با سقف شيرواني بنا گرديد. از ويژگي هاي عمده اين بنا تزئينات و نماي آجري به کار رفته در سرتاسر نماي بيروني آن است. آجرها از نوع منقوش قالبي با طرح هاي متنوع به رنگ نخودي است .
ورودي بنا در ضلع جنوبي قرار دارد که به وسيله چندين پله از کنار حوض بيضي شکل پوشيده از کاشي، به کوشک منتهي مي شود .
عمارت احمدشاهي در دوره پهلوي دوم مرمت و الحاقات جديدي در آن صورت گرفت و مبلمان داخلي آن به طور کامل عوض شد تا به عنوان محل کار و سکونت رضا پهلوي مورد استفاده قرار گيرد .
طبقه همکف اين عمارت شامل يک هال با حوضي از جنس مرمر در وسط مي باشد و 6 اتاق و 2 راهرو در اطراف آن قرار دارند. اشياء تزئيني از جنس نقره، برنز، عاج، چوب، هدايايي از کشورهاي مختلف مثل هند، تابلوهاي نقاشي و گوبلن و نشانها و مدالها در اين فضا به نمايش در آمده است همچنين ويتريني شامل اشياء و سنگهاي معدني تزئيني، سنگي از کره ماه و چندين فسيل گياهي و حيواني در معرض ديد قرار دارند .
طبقه دوم عمارت از يک سالن مرکزي و ايوان سرتاسري چهارطرفه تشکيل شده است. در چهار طرف سالن مرکزي که به عنوان اتاق موسيقي استفاده مي شد، قفسه چوبي ويترين دار نصب شده است. دور تا دور ايوان را 6 ستون با مقطع مربع قطور با نماي آجري بدنه و 26 ستون مدور با نماي گچي فرا گرفته است. نقش شير و خورشيد گچبري شده بر پيشاني ديواره ضلع شمالي ايوان به چشم مي خورد .
پس از انقلاب، در جريان حفاظت و مرمت اين بنا، بخش پايين ديواره هاي آن نيز تعمير شد. و در ارديبهشت سال 1379 همزمان با هفته ميراث فرهنگي اين عمارت گشايش يافت .
--------------------
کاخ صاحبقرانيه ![]()
ناصرالدين در سال 1267 ﻫ .ق دستور داد ساخت قصر نياوران را در دو طبقه شامل شاه نشين، کرسي خانه، حمام و 50-40 دستگاه خانه هر کدام شامل 4 اتاق و يک ايوان براي زنانش بسازند. او در سي و يکمين سال حکومتش خود را صاحب قران ناميد و اين کاخ را «کاخ صاحبقرانيه» نام نهاد.
پس از او، مظفرالدين شاه تغييراتي در ساختمان ايجاد و قسمتي از حرمسرا را خراب کرد. فرمان مشروطيت نيز در حياط کاخ صاحبقرانيه، توسط او امضا گرديد.
در دوران پهلوي اول اين کاخ براي برگزاري مراسم ازدواج محمدرضا پهلوي و فوزيه بازسازي مي شود، اما به علت سرماي شديد آن سال مراسم در مکان ديگري برگزار مي گردد.
در زمان پهلوي دوم، فرح ديبا تغييراتي اساسي در قسمتهاي داخلي بنا و دکوراسيون آن ايجاد کرد و طبقه اول يعني حوضخانه براي پذيرايي ميهمانان و طبقه دوم به عنوان دفتر کار محمد رضا پهلوی مورد استفاده قرار گرفت.
از ديگر اتاقهاي اين کاخ مي توان به کرسي خانه، چايخانه، ظرفخانه، اتاقهاي بازي، بار و پذيرايي در طبقه اول و اتاقهاي مذاکرات انتظار سفرا، منشي، هدايا، دندانپزشکي و استراحت محمدرضا پهلوي نام برد.
همة درها و پنجره هاي چوبي اين بنا به شکل اُرُسي بوده و با شيشه هاي رنگي تزئين شده است.
اين کاخ در سال 1374 مرمت شد و در ارديبهشت سال 1377 به عنوان موزه بازگشايي گرديد.
| ||||








-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
موزه جهان نما ![]()
در سال 1355 شمسي، فضايي در ضلع غربي کاخ صاحبقرانيه جهت نگهداري آثار و اشياء هنري اهدايي به فرح ديبا و يا خريداري شده توسط وي با چهار سالن در طبقه همکف و يک سالن در زيرزمين در نظر گرفته شد. بر سقف تالار مياني اين موزه، نقاشي روي چوب با نقوش گل و مرغ شيراز به چشم مي خورد. اين موزه در بهمن ماه سال 1376 گشايش يافت.
آثار موجود در اين موزه در دو بخش هنر پيش از تاريخ و آثار هنرهاي تجسمي معاصر ايران و جهان به نمايش درآمده اند. از جمله مي توان به آثار بجامانده از تمدن هاي باستاني پيش کلمبيايي، مفرغ هاي لرستان، سفالينه هاي املش، هنرهاي سرخپوستان آمريکاي شمالي مربوط به هزاره هاي اول و دوم پيش از ميلاد و آثاري از هنرمندان معاصر ايراني همچون سهراب سپهري، ناصر اويسي، فرامرز پيلارام، جعفر روحبخش، پرويز کلانتري، بهمن محصص، سيراک ملکونيان، ژازه طباطبايي، مش اسماعيل، پرويز تناولي و هنرمندان غير ايراني چون ژرژ براک، پل گوگن، پل کله، پابلو پيکاسو، کاميل پيسارو ، پير آگوست رنوار ، ديگو جاکومتي، فرنان لژه و مارک شاگال اشاره کرد.


سفال به شکل گربه لميده ـ اندازه: 19/5*19 سانتي متر - سفال دست ساز-شمال پرو ـ سال 1000 ميلادي
Pottery work in the form of lolled cat , 19 cm length , width 5.19 cm, Hand made pottery, North of Peru, 1000 A.D

پيکره انسان نشسته ـ 93 سانتيمتر ـ گل پخته ـ هنر آئيني پيش کلمبيايي ـ پرو
The statue of a sitting man , 93 cm , fired clay, religious art , Pre-Columbian , Peru

بخوردان ـ اندازه 11*16*16 سانتيمتر ـ مفرغ ـ سده ششم هجري قمري - دوره سلجوقي ـ خراسان
Incense vessel , 16x16x11 cm, bronze, Sixth Lunar Century , Seljuqs Era, Khorasan

تنگ سفالين با بدنه سهبخشي - نيمه دوم هزارة اول - گيلان
A ceramic pitcher with three part body, search in Gilan area ,Second half of the first century


تنگ سفالين لعابدار به شکل سر پرنده ـ اندازه 42 سانتيمتر- سفال لعابدار ) زرين فام(
تقليدي از شيوه کاشان سده هفتم هجري ـ کار هنرمندان معاصر ژاپن ـ دهه 1350 ﻫ . ش
Enameled pottery vessel, bird head form, 42 cm , golden color
An imitation of Kashan method, Seventh Hijri Century, a work by Japanese contemporary artists of 1970s

قاب آينه- چهارلنگه محرابي- دورة قاجار- با تصاويري از كنيزك و بهرام ، شيخ صنعان صحنه بازي چوگان- ابعاد هرلنگه 3/25*43سانتيمتر
Mirror frame , Qajar period , with pictures of Bahram and Kanizak ,Sheikh Sanaan , Chogan game, Size of each
side: 3.25*43 Cm

تركيب تجريدي- برجسته- اثر هربرت باير- آمريكا
Abstract combination , Artist: Herbert Bayer, U.S.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کتابخانه ![]()
کتابخانه اختصاصي کاخ نياوران در ضلع شرقي ساختمان کاخ اختصاصي، در دو طبقه و يک زيرزمين با زيربناي تقريبي 770 مترمربع در سال 1355 احداث شده است. اين ساختمان که طراحي داخلي آن توسط عزيز فرمانفرمائيان و Charles Serigny به انجام رسيده، داراي ويژگي هاي متمايزي در نوع معماري و ساختار سازه مي باشد، که براساس الگوي رايج معماري مدرن در دهة 50 شمسي به همراه ترکيب هوشمندانه اي از شيشه و احجام سنگي شکل گرفته است. فضاي داخلي ساختمان در سه سطح جداگانه به عملکردهاي گوناگون کتابخانه اختصاص يافته است. بخش هاي اصلي کتابخانه مشتمل بر فضاي مطالعه و قفسه هاي کتاب در طبقات همکف و اول قرار گرفته است. جايگاه کتابدار و تحويلدار، آبدارخانه، اتاق هاي صوتي ـ تصويري، همچنين سرويس هاي بهداشتي ، ديگر فضاهاي موجود را تشکيل مي دهند. علاوه بر اين، بخش عمده اي از سطح زيرزمين براي مخازن کتابها و تابلوهاي نقاشي در نظر گرفته شده است .
در طراحي داخل ساختمان ترکيب برنز و شيشه در سطح زيادي به کار رفته است همچنين ترکيب حجمي بزرگي شامل بيش از سه هزار استوانه شفاف ، تأمين روشنايي سقفي کتابخانه را بر عهده دارد. مجموعه کتابخانه اختصاصي پس از بيست و پنج ماه کار عملي و دشوار (اسفند 1380 تا فروردين 1383) توسط يک تيم متخصص به طور کامل شناسايي و ساماندهي شده است .
در اين مجموعه، حدود23 هزار جلد کتاب عمدتاً به زبان هاي فارسي و فرانسه و در زمينه هاي ادبيات، تاريخ هنر مي باشند. قديمي ترين اين کتابها در سال 1609 ميلادي در پاريس به چاپ رسيده و جديدترين آن در ژانويه 1979 وارد اين کتابخانه شده است .
از بخش هاي ديگر کتابخانه، کلکسيون آثار هنري است که مجموعه اي بيش از 350 اثر شامل تابلوهاي نقاشي و آثار حجمي را دربرمي گيرد. اين آثار مي تواند نشان دهنده بخشي از تاريخ هنر معاصر به ويژه جريان هاي نوگرای هنر ايران در دهة سي و چهل شمسي باشد. اين کتابخانه پس از ساماندهي کتابها و عمليات اوليه بازسازي، همزمان با روز جهاني موزه و بزرگداشت ميراث فرهنگي در خرداد ماه 1383 افتتاح شد .


---------------------------------
بنده سعی نمودم تا مختصری از جاذبه های مجموعه تاریخی نیاوران را در این مجله الکترونیکی به نمایش بگذارم..برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر می توانید به سایت اصلی کاخ نیاوران ( اینجا )مراجعه نمائید..
ادامه مطلب

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.
پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، ...، نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ...
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را بسوی من گردانید، ...، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
نابسامانی درونی بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد... من برای آرامش کوشیدم.
من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. فرمان دادم که هیچکس مردم شهر را نیازارد و به دارایی آنان دست یازی نکند.
مردوک خدای بزرگ از کار من خشنود شد... او مهربانی ا ش و فراوانی را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پایگاه بلندش را ستودیم.
من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.
همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم.
همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد.
بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستینشان بازگرداندم، هر روز مردم آن سرزمین ها را شاد کند
من برای همه مردم همبودگاهی آرام مهیا ساختم وآرامش را به تمامی مردم پیشکش کردم.
اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.
من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و ... ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.
من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
I am Cyrus, King of the globe, great king, mighty king, King of Babylon, king of the land of Sumer and Akad, King of ......, king of the four quarters of Earth, son of Cambysis (Kambujiye), great king, king of Anshan, grandson of Cyrus (Kurosh), great king, king of Anshan, descendant of Teispes (Chaish Pish), great king, king of Anshan, progeny of an unending royal line, whose rule, The Gods, Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts' and pleasures.
When I well disposed, entered Babylon, I had established the seat of government in the royal palace of the ruler, amidst jubilation and rejoicing. Marduk the great god, induced the magnanimous inhabitants of Babylon to love me, and I sought daily to worship him .......
...... when my numerous soldiers in great numbers peacefully entered Babylon and moved about undisturbed in the midst of the Babylon, I did not allow anyone to terrorize the people of the lands of Sumer and Akad and ...... I kept in view, the needs of the people and all their sanctuaries to promote their well being. I strove for peace in Babylon and in all his other sacred cities. As to the inhabitants of Babylon who against the will of the gods were enslaved, I abolished the corvee which was against their social standing, I freed all slaves. I brought relief to their dilapidated housing, putting thus an end to their misfortunes and slavery ......
...... Marduk, the great lord, was well pleased with my deeds, rejoiced and to me, Cyrus, the king who worshipped him, and to Cambysis, my son, the offspring of my loins, and to all my troops he graciously gave his blessing, and in good sprit, before him we stood peacefully and praised him joyously.
All the kings who sat in throne rooms, throughout the four quarters, from the Upper Sea (Mediterranean Sea) to the Lower Sea (Persian Gulf), those who dwelt in ...... and all those who live in other types of buildings as well as all the kings of the West Land, who dwelt in tents, brought me their heavy tribute and kissed my feet in The Babylon. As to the region, from ...... to the cities of Ashur, Susa (Shoosh), Agade and Eshnuna, the cities of Zamban, Me-Turnu, Der as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris River, whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to their places and housed them in lasting abodes.
I also gathered all their former inhabitants and returned to them their habitations. Furthermore, I resettled upon the command of Marduk, the great lord, all the gods of Sumer and Akad whom Nabonid had brought into Babylon to the anger of the lord of the gods, unharmed, in their former chapels, the places which makes them happy.
May all the gods whom I have placed within their sanctuaries and resettled in their sacred cities, address a daily prayer in my favor before Bel and Nabu, that my days may be long, and may they recommend me to him, to Marduk my lord, they may say: "May Cyrus the King, who worships thee, and Cambysis his son ...... all gods I settled in a peaceful place, I sacrificed ducks and doves, I endeavored to repair their dwelling places ...... "
عصرايران ؛ اميرهادي انواري - جشن سوري و يا آنچه ما امروز آن را چهار شنبه سوري ميخوانيم ، جشني است كه مانند بيشتر جشن هاي ايراني كه به ستاره شناسي بستگي دارند مبدا همه حساب هاي علمي و تقويمي است .
در آن روز در سال 1725 پ م زرتشت بزرگترين حساب گاه شماري جهان را نموده و كبيسه پديد آورده و تاريخ كهن را درست و منظم كرده است (1).
بر خلاف بعضي از مناسبت ها اين مناسبت سر منشا اي كهن و باستاني در تاريخ اين آب و خاك دارد ، و پر هجو نيست اگر بگوييم از اهميتي به مراتب بالاتر از نوروز بر خوردار بوده است .
ازين رو شايد از آنچه كه بايسته اين مناسبت تاريخي بوده كمتر به آن توجه شده !
بر ماست كه دست كم در مورد بعضي نكات برجسته آن بيشتر از آنچه تا حال ميدانسته ايم بدانيم.
جشن سوري تنها يك جشن ساده نيست ، جشن سوري يك ياد آوري از گوشه اي از تاريخ غرور آور اين آب و خاك است .
جشن سوري يا چهار شنبه سوري
در كتاب تاريخ بخارا(2) اشاره شده كه منصور بن نوح از شاهان ساماني در نيمه اول سده چهارم هجري اين جشن را برگزار مي كند كه موجب آتش سوزي در قصر او نيز مي شود . :
«..... و چون امير سديد منصور بن نوح به ملك بنشست اندر ماه شوال سال سيصد و پنجاه به جوي موليان ، فرمود تا آن سراي ها را ديگر بار عمارت كردند و هر چه هلاك و ضايع شده بود بهتر از آن به حاصل كردند . آن گاه امير سديد به سراي بنشست و هنوز سال تمام نشده بود كه چون شب سوري چنانكه عادت قديم است ، آتشي عظيم افروختند . پاره اي آتش به جست و سقف سراي در گرفت و ديگر باره جمله سراي بسوخت و امير سديد هم در شب به جوي موليان رفت .....»
آنچه از اين بخش برداشت مي شود اين است كه بطور يقين اين جشن در 350 هجري و در ماه شوال كه مصادف با پايان سال شمسي بوده توسط يكي از شاهان ساماني در بخارا و جوي موليان برگزار شده است و آنجا كه نگارنده به «عادت قديم است» اشاره ميكند مشخص ميشود كه اين جشن از سالها و بلكه سده هاي پيش در ايران رايج بوده است.اما هيچ اشاره اي به روز آن نشده ، يعني شب چهار شنبه سوري .
امروزه ما مردم ايران هر ساله به شكل هاي مختلف جشن چهار شنبه سوري را برگزار مي كنيم ، در جاي جاي ايران اين جشن به صورت هاي مختلف برگزار مي شود كه نسبت به آنچه اصل آن بوده تفاوت هاي بسياري دارد .
در شهر هاي بزرگ به نظر مي رسد كه رسوم و آداب اصيل جشن سوري رو به فراموشيست و آنچه بدان تبديل شده يك فستيوال جديد است كه هيچ ربطي به اصل جشن سوري ندارد! ( البته بايد ياد آور شد هنوز در شهرستان ها و شهر هاي كوچك و روستا ها پيوند هايي بين چهار شنبه سوري و خود جشن سوري ديده ميشود كه در ادامه به آنها اشاره خواهيم كرد ) .
تا به حال بر اساس تحقيقات محققين و پژوهشگران هيچ سند تاريخي براي روز دقيق برگزاري جشن سوري در زمان باستان بدست نيامده است .
پيش از آن ماه هاي ايراني به صورت پنج پنج تقسيم مي شده كه به هر يك پنجه مي گفتند ،مثل تقسيمي كه در مصر باستان و بابل رايج بوده است(3) .
تقويم ايران باستان شامل دوازده ماه سي روزه بوده( سي روز بي كم و كاست و نه سي و يك روز ) و در سال كبيسه پنج روز با الهام از پنج نام گاثاها 4به سال اضافه مي كردند ، اين پنج روز را در مجموع پنجه ، خمسه ، پنجه دزديه ، خمسه مسترقه ، گاه ، اَندَرگاه ، بِهيزك و پنجه وِه مي گفتند .
بر اين اساس در ايران باستان زمان جشن سوري نمي توانسته در شب چهار شنبه بوده باشد ، چرا كه اصلا شنبه و چهار شنبه و آدينه اي برقرار نبوده !
در روزشماري اعراب چهار شنبه روز منحوس و نا مباركي شمرده مي شود ، يكي از دلايلي كه به نظر مي رسد بعد ها جشن سوري به شب چهار شنبه منتقل شد همين است ، يعني سعي مي شده شب چهار شنبه را كه نحس و نا
مبارك بوده را با جشن و سرور بگذرانند و در آن شب و روز دست از خريد و فروش و كسب و كار بكشند چرا كه اعتقاد داشتند به دليل نحسي چهار شنبه هر معامله و كسبي كه در آن شب و روز نيز انجام شود نا مبارك خواهد بود ، جاحظ در تاليف خود به چهار شنبه يا يوم الرباع اشاره ميكند و ميگويد : « وَ الاِربَعاء يَوم ضنك و نَحس »(5)
همچنين منوچهري دامغاني نيز در يكي از اشعار خود به نحسي اين روز اشاره كرده و گفته : چهار شنبه كه روز بلاست باده بخور
بسا تكين مي خور تا به عافيت گذرد
چنان كه از نظر گذشت چهار شنبه در تقويم تازي داراي خصوصيات منحوس بود.( مثل روز 13 فروردين )
شايد به همين جهت بوده كه مردم سعي داشتند شب چهار شنبه آخر سال را به جشن و پايكوبي بگذرانند و دست از كسب و كار بكشند تا بدين شكل از نحسي آن در امان باشند ! و جشن سوري بهترين بهانه براي برگزاري اين فراغت بوده ، همانند آنچه مردم در سيزده فروردين انجام ميدهند ، با اين تفاوت كه جشن سوري داراي پيشينه بسيار غني تاريخي و اعتقادي ميباشد .
پس شايد بعد ها به همين دليل جشن سوري را به شب چهار شنبه نحس آخر سال انتقال دادند .
يكي ديگر از حدس هايي كه براي چگونگي انتقال جشن سوري به شب چهار شنبه ميت وان زد ارتباط آن با مختار سردار شيعه عرب است كه به خون خواهي شهداي كربلا كه به نا حق در كربلا توسط لشكر يزيد با شهيد شده بودند، قيام مي كند .
گفته شده مختار پس از واقعه عاشورا و پس از آنكه از زندان آزاد مي شود ، به خون خواهي شهداي كربلا بر مي خيزد (6).
آنگاه براي آنكه مخالف را از موافق تشخيص دهد و بر كفتار ها بتازد فرمان داد تا شيعيان راستين آن حضرت بر بام خانه ها آتش بيفروزند ، شب آن فرمان مصادف بوده با شب چهار شنبه آخر سال .
يكي از حدس ها نيز اين است كه شايد به اين دليل بوده كه از آن پس مردم ايران كه دوستدار اهل بيت رسول اكرم (ص) و حضرت سيد الشهدا هستند ، آن شب را پاس مي دارند و به ياد آن شب چهار شنبه را با جشن سوري همزمان جشن مي گيرند ، كه در آن شب دوستداران واقعي حضرت سيد الشهدا شناخته شدند .
يك عقيده كهن ايراني
اعتقاد مردم باستان فروهر ها (7) به مدت ده شبانه روز از جايگاه اصلي و آسماني خود به شهر و ديار خود فرود آمده و ميان بازماندگان زندگي مي کنند . تا پيش از روز بيست و پنجم اسفند ماه كه در شب آن ، يعني شب بيست وششم فروهر ها فرود مي آيند .
در اين روزها بازماندگان لباس نو تهيه مي كنند و در اتاق ها به ويژه اتاق درگذشتگانشان نقل و نبات و شيريني و ميوه و سبزي و گل و كتاب مقدس و شمع روشن و چوب هاي خوشبو در سفره مي نهند . كدورت ها و نقارها را بر طرف مي كنند بهآن اميد كه چون روان درگذشتگان به ميان آنان آمدند شاد و راضي باشند و به بازماندگان دعا و بركت عنايت كنند .
در اين شبها مردم بر سر بامها براي راهنمايي روان درگذشتگانشان آتش روشن ميكردند تا در فروغ و روشناي آن آتش ، روان درگذشتگان در روشنايي وارد خانه بازماندگان شوند ، همچنين رسم بوده كه كنار آن آتش كه بر پشت بام روشن ميكردند خوراك هاي ويژه اي نيز قرار دهند .
دليل توجه به فروغ و روشن كردن آتش
پرستندگان پاك يزدان بُدند
"فردوسي"
فروغ به معني نور و روشنايي است ، بر اساس تعليمات زرتشت از آتش (8) كه يكي از مخلوقات اهورا مزدا ميباشد نيز نشات مي گيرد .بر خلاف يك تصور نا بجا تقديس آتش نه به دليل پرستش آن كه در واقع نوعي نشانه و اثر از روشنايي و حقيقت اهورا مزدا ميباشد و نقشي كنايه اي دارد .

در زمان ايران باستان و همچنين پيروان امروزي آيين بهي(زردشتي) از آنجا كه براي اهورا خالق مطلق گيتي سمت و سويي جغرافيايي و مادي قائل نيستند هر جا كه فروغي ديده شود آن را نشانه اي صوري از وجود روشنايي و حقيقت و وجود اهورا مزدا مي دانند ، از اين روست كه در هنگام نماز رو به فروغ نماز مي گذارند .
در تعليمات آيين بهي انگره مينو ( از دو بخش انگره + مينو تشكيل ميشود انگره به معني فشرده و خلل رساني است و مينو از «من» مي آيد كه در زبان سنسكريت به معني دانش است ) سبب بدي و زشتي و پليدي در تاريكيست و در نقطه مقابل آن سپنتا مينو * ( از دو بخش سپنتا + مينو تشكيل شده در اينجا سپنتا به معناي سود رساني و مينو هم معني قبل است ) قرار دارد كه سبب خير و خوبي و نيكيست و در روشنايي و فروغ جاودان قرار دارد .
همچنين آتش در زمان باستان داراي خاصيت ضد عفوني و در واقع از بين برنده بيماري و بدي بوده كه اينها همه به خواست اهورا مزدا بدست انگره مينو توليد ميشدند .
از اين جهت و دلايل ديگر براي تقديس آتش است كه در آيين باستاني ايران آتش تقديس ميشده و اكثر مراسم و جشن ها با حظور آتش بر گزار ميشده و مي شود .
البته دليل ديگري نيز وجود دارد و آن آتشي است كه زرتشت با خود به همراه داشته و بي دود بوده ، بحث در مورد آن آتش از حوصله اين نوشت خارج است ، براي مطالعه بيشتر رجوع شود به كتاب فروغ زردشتي .(9)
به طور تحقيق ميتوان تاريخ برگزاري شب سوري را در ايران باستان از سه مرحله بيرون ندانست يا در شب بيست و ششم از ماه اسفند ، يعني در نخستين شب از پنجه كوچك (از بيست وششم اسفند تا سي ام مي باشد ) (10)يا نخستين شب از ده شب و روز فروردگان ( شايد همان عيد نوروز باشد ، اين جشن پيش از زرتشت نيز در ايران شرقي رواج داشته هنگام اصلي آن پنج روز كبيسه يا پنجه دزيده يا اندرگاه است) (11)قرار دارد ، يا در اولين شب پنجه بزرگ يا پنجه وه ( پنج روز آخر سال است )(12) كه پنج روز كبيسه است و نخستين شب و روز جشن همسپتمدم Hamaspatmadam و آخرين گهنبار محسوب ميشود دانست .
و يا در آخرين شب سال قرار دارد كه جشن اصلي همسپتدم وآخرين گهنبار( در واقع گهنبار ها شش فصل نا متساوي و شش تقسيم سال به شمار مي روند كه بر اساس زندگي جوامع دامدار و كشاورز اين چنين تقسيم به وجود آمده است )(13)
البته اين تقسيم بندي مختص به آيين زرتشتي نيست ، چه پيش از زرتشت نيز در ايران و هند چنين گاهنبار هايي وجود داشته كه با خواندن سرود ها و ادعيه هاي ويژه مذهبي و نماز برگزار ميشده )(14) و جشن آفرينش انسان است .
( گهنبار مواقع آفرينش و خلقت زمين است در كل شش گهنبار عبارتند از : 1: ميديوزرم – Midyuzarm- 2: ميديوشم – Midyushcm 3: پيتي شهيم - Pityshahim 4 : اياترم – Ayathcrm 5: ميديارم – Midyarem 6 : همسپتمدم - Hamaspatmadam و اين شش با احتساب تاريخ فعلي به ترتيب :
1 : از يازده تا پانزدهم ارديبهشت ماه
2: از يازدهم تا پانزدهم تير ماه
3 : از بيست و شش تا سي شهريور ماه
4 : ازبيست و شش تا سي مهرماه
5 : از ده تا چهار ده دي ماه
6 : از بيست و پنج تا آخر اسفند ماه )
يوگا يکى از مکاتب فلسفى عرفانى رايج در هند است که مبتنى بر آداب خويشتن دارى، ورزش بدنى و ذهنى مى باشد. هر يک از مکاتب بنا به روش خود تزکيه نفس و اصول اخلاقى را به پيروان خود تعليم مى دهند. اين مکاتب فهرست وار عبارتند از :
١- مکتب «نيايه» به معنى آنچه که فکر را به نتيجه هدايت کند و اين مکتب منسوب به حکيمى است به نام «اکش پادگوتم».
٢- مکتب «وى شيشکا» که اين نام مأخوذ از کلمه «وى شيشه» به معنى خاص است و اين دو مکتب نماينده روش تحليلى فلسفه اند.
٣- مکتب «سانکهيا» که مبتنى بر دوگانگى وجود است و يکى از مکاتب فلسفى بعد از ويدانت است.
٤- مکتب «جوک» يا يوگ، که به معنى اتحاد است و به تفصيل درباره آن صحبت مى شود.
٥- مکتب «پورواميمانسا» که مکتب آداب و مناسک هندو است و اساس آن بحث و تجسس در «دارما» است که تکليف و وظيفه است.
٦- مکتب ويدانت که به معنى مقصد بيد (ويد) است و در وحدت وجود سخن مى گويد.
يوگا يکى از مکاتب فلسفى عرفانى هند و مبتنى بر آداب خويشتن دارى، آموزش هاى جسمانى و ذهنى است.
مواجهه با رنج، مشقت، ناکامى و نادانى از مباحث عمده در يوگاست.
يوگا يک روش فلسفى - کاربردى در فهم و درک مسائل وجودى، مراتب ذهنى، ريشه هاى رنج و متعادل سازى و رفع آنهاست.
مبانى آئين يوگا
يکى از مبانى يوگا مبحث رنج است، جهان ديرى است فانى مملو از ناکامى و مشقت، جسم جايگاه رنج است و حواس و ادراکات حسى رنج آفرين اند و لذايذ نيز آبستن ناکامى و اندوه اند، لذا همه چيز براى انسان فرزانه در جهان ادراکات حسى رنج آور است، پس بايد به هر نحو خود را از اين رنج آزاد کرد.
راه آزادى در مکاتب هندى به طرق گوناگون حاصل مى شود، در «نياياسوترا» توسط شناخت درست مقولات شانزده گانه و روش استدلالى حاصل مى شود. در «وى شيشکا» به کمک تفکيک و شناخت مقولات ششگانه بدست مى آيد. در «سانکهيا» توسط شناخت تفکيکى بين روح و ماده حاصل مى شود و در «ودانتا» به وسيله اشراق وردماسوى الله کسب مى گردد.
در «يوگا» توسط تميز حق از باطل و روح از ماده که در اين جهان بر اثر مشارکت ظاهرى بصورت واحد جلوه مى کنند بدست مى آيد. دوم مبحث نادانى است، پيوند روح و ماده بر اثر عدم شناخت تحقق مى يابد و مادام که نادانى وجود دارد زايش دوباره خواهد بود و انسان در گردونه باز پيدايى اسير است.
نادانى در حقيقت عدم تشخيص روح از مراتب ذهنى است، مانند اينکه مى پنداريم «من مى دانم»، «من رنج مى برم» و «من مى فهمم» و کلمه من را به روح يعنى «پوروشا» نسبت مى دهيم و اين خود نادانى و توهم است. به عبارت ديگر نادانى پيوند روح با عقل است و عقل مخزن تأثرات و ترکيبات ذهنى و تجارت پيشين است. به عقيده «وياسا» عقل متکى بر تاثرات ناشى از نادانى است و به نتيجه کار خود که نمايش روح است، دست نمى يابد.
از اين رو دوباره با همان وظيفه ظاهر مى گردد. اما در صورتى که عقل به نتيجه کار خود که هدفش اظهار و نمايش روح است نائل گردد از وظيفه خود فارغ مى شود و از نادانى رهايى مى يابد و ديگر بار بوجود نمى آيد.
با توجه به شناخت علت نادانى و اينکه ريشه و منشاء درد و مشقت بى پايان است، يوگا به جنبه هاى علمى اين موضوع مى پردازد و معتقد است که تنها فلسفه اولى قادر به رهبرى و نجات انسان از چرخه حيات نيست و به همين دليل آداب و فنونى ضميمه اين فلسفه مى نمايد تا آگاهى که تاکنون صرفاً از طريق تعقل ادراک مى شده فعليت يابد و به واسطه آميزش اين معرفت به سرشت خويش وجدان و مخزن تأثرات ديرينه را نابود سازد و آگاهى ديگر و شعورى برتر را جايگزين سازد، هشيارى عاليترى که عقل را بدان راه نيست و استدلال از درک آن ناتوان است.
پس هر ديدگاه فلسفى براى تحقق انديشه ها بايد به رويه هاى علمى رياضت و ورزش خاص آراسته گردد.
تاريخ پيدايش مکتب يوگ
هنوز به خوبى روشن نشده است که فنون و آداب يوگ اولين بار به وسيله چه کسانى تدوين و بکار برده شده، تاريخ پيدايش يوگا را کهنتر از زمان تدوين کتاب «يوگا سوترا» مى دانند تا آنجا که در اساطير و افسانه ها اين تعليمات را به خدايان هندى (مظاهر احديت) نسبت مى دهند، اما اتفاق رأى محققين بر اين است که حکيم و فيلسوف هندى (پاتانجلي) مبانى آئين يوگا را در رساله خود به نام يوگا سوترا (Yoga Sutra) تدوين کرده است.
ترجمه، تفسير و تدوين يوگا سوترا از لحاظ تاريخى به دو قرن قبل از ميلاد مسيح نسبت داده شده هر چند آراء ديگرى درباره پيدايش و نگارش اين رساله وجود دارد. به عقيده ياکبى و کيث اين اثر در سده هاى سوم الى پنجم ميلادى نگاشته شده زيرا در اين رساله به تيره «ماهاياناي» بودائى اشاره شده است اما داسگوپتا (Dasgupta) در خصوص نظريه ياد شده معتقد است که غرض از مکاتب بودائى که در يوگا سوترا بدان اشاره شده مکاتبى است که به اصالت ذهن معتقد بودند مانند مکتب «ويجينياناوادا» آئينى که بنيانگذار اصالت خلاء جهانى بود.
و متحمل است مقصود مکتب قديمترى است که پيش از تکوين و ايجاد مکاتب فوق موجود بوده است. داسگوپتا در تحقيقات خود در زمينه يوگا به کتاب ابوريحان بيرونى به نام «پتنجل الهندى فى اخلاص من المثال» که ترجمه عربى يوگا سوتراى پاتانجلى است اشاره کرده و پس از تجزيه و تحليل و مقايسه آن با يوگا سوترا به اين نتيجه رسيده است که ترجمه حکيم ابوريحان بيرونى از روى متن ديگرى بوده که در آن مبانى پاتانجلى تا حدى تغيير کرده و تمايل به يکتا پرستى در آن مشهود است و به نظر داسگوپتا رساله بيرونى معترف تحولى است که به واسطه آن يوگا سوترا وارد مجراى تازه اى شده که به سهولت مى توانست منجر به مکاتب ودانتا و شيوايى و حتى تانترا گردد.
در گيتا يوگا، معانى مختلفى دارد و معنى کلى آن بنظر داسگوپتا از ريشه (Yuj) به معنى پيوستن است و چون پيوستن به امرى مستلزم گسستن از امرى است لذا پيوند با يوگا منجر به جدائى از تعلقات عالم و تجرد از عالم ماده و ضمائم آن تعبير مى شود.
اما در گيتا يوگا به مفهوم حذف و قطع مراتب نفسانى نيست بلکه اتصال به بارگاه ارزلى است که با پيروى از روشهاى يوگا از جمله «کارمايوگا» طريقت کردار و تکاليف شرعى و «ديانايوگا» روش مراقبه و معرفت تحقق مى يابد. طريقت يوگا در گيتا به عنوان راه ميانه مطرح است.
برخى از پژوهشگران تاريخ تدوين اين علم کهن را به دو قرن قبل از ميلاد مسيح نسبت داده اند.
برخى تعاليم يوگا را به خيلى قبل از اين تاريخ نسبت مى دهند تا آنجا که در اساطير و افسانه ها اين تعليمات را به مظاهر احديت نسبت مى دهند.
يو گا از ريشه کلمه سانسکريت (Yuj) به معنى اتحاد گرفته شده و آن اتحاد و هماهنگى بين تن و روان و نيروهاى مثبت و منفى وجود انسان است.
در گيتا آمده است : «يوگا براى آن کس که در خوردن افراط مى کند ميسر نيست و نه براى آن کس که از خوردن پرهيز مى کند، نه مناسب حال کسى است که بسيار مى خوابد و نه مناسب کسى که شب زنده دارى مى کند، اما براى آن کس که در خوراک و تفريح و خواب و بيدارى معتدل است يوگا راه انهدام کلية مصائب است.»
اين روش ميانه يوگا در گيتا با روش يوگاى کلاسيک پاتانجلى متعارض است زيرا در يوگا سوتراى پاتانجلى کمتر به نيازهاى طبيعى انسان توجه مى شود و انسان را مقيد مى سازد خلوت به درون نگرى، خودکاوى و قطع مراتب ذهنى و نفسانى گزينى، سکون و اعتکاف را جايگزين تحرک و فعاليت اجتماعى مى نمايد.
اين نوع يوگا فراتر از اخلاقيات بشر عادى و وراى ارزشهاى جارى جوامع سير مى کند و کمتر به عواطف انسانى و عشق و محبت ارتباط دارد.
يوگا چيست ؟
يوگا از ريشه کلمه سانسکريت (Yuj) گرفته شده و بمعنى اتحاد است و هنوز در زبان لاتين بصورت کلمه (Yungr) باقى است اتحاد بين تن و روان، بين نيروهاى مثبت و منفى وجود انسان، بين جريانات (Yin) و (Yang) اتحاد بين نيروى «پرانا» و «آپادانا»، اتحاد بين نيروى مثبت خورشيدى و نيروى منفى ماه.
مترادف همين کلمه در زبان انگليسى (Yoke) است که بمعنى آلت يا وسيله اتحاد است.
در زبان فارسى کلمه «يوغ» به معنى وسيله اتحاد است و آن چوب مخصوصى است که به گردن دو گاو مى بندند تا از ترکيب قدرت آنها در شکافتن زمين و شخم زدن استفاده کنند. لذا يوغ که بمعنى قيد است ابزارى براى وحدت نيروى دو موجود و يوگا نيز روشى است که نيروهاى مثبت و منفى و جنبه هاى جسمى و روانى انسان را نخست پرورش داده شکوفا مى سازد و سپس بين ايندو اتحاد و توازنى برقرار مى کند که در سايه آن فرد بر خويشتن حاکم مى شود و خوديت خويش را باز مى يابد و از تنهايى و سرگردانى در اقيانوس متلاطم جوامع بشرى به سکون و آرامشى مى رساند که توفان حوادث و فشارهاى خرد کننده عصبى او را از خط تعادل خارج نساخته آرامش او را بر هم نميزند.
يوگى کسى است که آرامش درونى او را ناهمواريهاى زندگى نتواند بر هم زند. کسى است که هستى اش بر شخصيت عالى استوار است.
يوگى کسى است که وجود خود را فتح کرده باشد.
يوگى کسى است که قدرتهاى باطنى اش با دانش و معرفت خارج از جهان مادى سيراب شده است.
يوگى کيست ؟
يوگى کسى است که وجود خود را فتح کند. کسى که آرامش درونى او را، سرما و گرما، اندوه و شادى، احترام و توهين نتواند برهم زند، کسى که هستى اش بر شخصيت عالى استوار است و قدرتهاى باطنى اش با دانش و معرفت خارج از جهان مادى سيراب شده، احساس بزرگ او به خاک و طلا يکسان مى نگرد.
آرى يوگى، کسى که از تعليمات مکتب يوگ سرشار است، چنين شخصيتى است.
در جهان پرآشوبى که اکنون ما زندگى مى کنيم مشکلات بى حد و حصرى وجود دارد که ناشى از کثرت جمعيت، عدم هماهنگى افکار و انديشه ها، مسائل اقتصادى، شغلى، تحصيلى، خانوادگى و... است برخورد انسان با هر يک از اين مشکلات اگر با خامى و عدم آمادگى قرين باشد موجب گسيختن تعادل روانى در فرد خواهد شد.
پاتانجلى مفسر يوگا در رساله خود (يوگاسوترا) مى گويد : «يوگا حذف مراتب ذهنى است که شامل مراتب عقلى و نفسانى نيز مى گردد.» و درباره تموجات ذهنى مفسر سوتراهاى پاتانجلى مى گويد : «خاصيت واقعى ذهن حالت وصال مطلق است و مراتب ذهنى عبارتند از : ١- پراکندگى، ٢- پريشانى و گسيختگى، ٣- قرار يافته، ٤- متوجه به چيزى واحد و ٥- کاملاً خاموش.»
حالات يک و دو وضعيت ذهنى کليه افراد است و مرتبه سوم زمانى حاصل مى شود که نيروى ذهنى شخص متوجه مطالعه و تحقيق است و مستلزم ورزش ذهنى مانند حل مسئله رياضى، دو مرتبه آخر که تمرکز ذهنى در شى واحد است و آرامش مطلق از جمله مراتبى است که در اثر تعليمات يوگا حاصل مى شود و اين معرف حالات و شعور خاصى است که با شعور عادى ما متفاوت است و بدان نمى رسيم مگر بمدد رياضت و ورزش ذهنى.
هدف واقعى يوگا از بين بردن منيت و شخصيت کاذب ذهنى است و براى نيل بدين منظور مقرراتى دارد که بر خلاف خوى و خصلت غريزى انسان فرمان مى دهد.
اين دستورات منجر به تمرکز قواى ذهنى در نقطه اى واحد مى گردد که هر چند رسيدن به آن مرحله دشوار است اما بمدد و دستورات و ورزشهاى خاص يوگا قابل دسترسى است پاتانجلى در مورد آداب يوگ که منجر به آزادى روح و فنا فى الله مى گردد نظراتى دارد از جمله :
بزرگترين مانع يوگى در نفس کشى و رسيدن به درون نگرى و انهدام امواج ذهنى همين تأثرات ذهنى ضمير ناخودآگاه است، تأثرات ذهنى که خود محصول تأثرات و کردار پيشين است به نوبه خود مى تواند انگيزه پديد آوردن کردار و مراتب ذهنى ديگرى باشد و در واقع دايره اى از تسلسل علت و معلولى بوجود آورد، نفس در زندگى همواره بيقرار و مشوش است زيرا به رنجهاى پنجگانه زير گرفتار است :
١- جهل و اشتباه فانى (غير ابدي)
٢- خطاى تشخيص در اينکه فرد خود را با بدن و خرد يکى بداند
٣- علاقه به لذايذ
٤- تنفر از اشياء نامطبوع و ٥- عشق غريزى به حيات و ترس از مرگ از مشخصات برجسته يوگ انضباط و نظم عملى است که به وسيله غلبه براميال و تسلط بر حالات ذهنی به دست می آيد.
يوگا در معناى عميق يک حرکت کمال گرايانه براى پيوستن به بحر بيکران هستى و غوطه خوردن در امواج فيض الهى است.
مراحل و روشهاى مختلف يوگا
يوگا فلسفة عظيمى براى بهزيستى است. از اهداف کلى آن مى توان به موارد زير اشاره کرد :
• داشتن اخلاق نيکو، داشتن ارتباط صحيح با خود و ديگران
• آموختن دروس اجتماعى و اصول بهداشت ذهنى
• صلح و دوستى نسبت به ديگران
• پاکسازى ذهنى و تعالى معنوى
از مشخصات بر جستة فلسفه يوگ انضباط و نظم عملى است که به وسيله غلبه بر اميال و تسلط بر حالات ذهنى بدست مى آيد و اين طريقه داراى هشت رکن است که عبارتند از :
١- ياما (Yama) : تعليمات و آيين رفتار اجتماعى شامل :
الف- آهيمسا(Ahimsa) : آزار ترساندن فيزيکى و روانى به ديگران و ايجاد روابط دوستانه با ديگران.
ب- ستيا (Satya) : صداقت، راستگويى و امين بودن.
ج- آپرى گراها(Aparigraha) : حسود و کم بين نبودن
د- استيا (Asteya) : به حق و حقوق ديگران احترام گذاشتن، پرهيز کردن از دزدى و کلاهبردارى
٢- نى ياما (Niyama) : تعليمات و انتظامات فردى شامل :
الف- سوچا (Saucha) : نظم و انظباط در کارها و امورات، پاکى و بهداشت جسمانى و روانى.
ب- سنتوشا (Santosha) : قانع بودن، قناعت و انتظارات متناسب داشتن
ج- تاپا (Tapa) : آرامش، شجاعت و قدرت تحمل مشکلات زندگى
د- سواديايا (Svadhyaya) : شناخت تواناييها و ضعفهاى خود – خود شناسى
ه- ايشورا – پرانيدانا (Isvara-Pranidhana) : رضاى تسليم در مقابل خداوند
٣- آسانا (Asana) : تعليمات يا انتظامات جسمانى شامل : نرمشها و حرکات جسمانى يا علم سالم سازى و متناسب سازى بدن است. آساناهاى يوگا طورى طراحى شده اند که به عضلات، پوست، غدد مترشحه داخلى تمرين داده و کارکرد خوب آنها را باعث مى گردند. تداوم در انجام صحيح حرکات ورزشى يوگا بشاشيت، زيبايى، قدرت و انعطاف پذيرى را موجب مى گردد :
نکته مهم قابل توجه اينکه براى به دست آوردن اثرات مفيد حرکات يوگا فرد مى بايد اين حرکات را بطور صحيح و متداوم انجام دهد. صرفاً حرکات صحيح و تداوم در انجام آنهاست که مى تواند اثرات مفيد و چشمگير جسمانى و روانى به دنبال داشته باشد. حرکات ورزشى زيادى در بخش آساناهاى پوگا وجود دارد.
در کتاب گرانداسمهيتا تعداد کل اين حرکات ٨٤٠٠٠٠٠٠ ذکر شده است که ٨٤ حرکت به عنوان حرکت مادر و اصلى و بقيه حرکات منشعب از اين ٨٤ حرکت مى شوند. يک فرد با توجه به موقعيت خود مى بايد چند حرکت خاص را بطور صحيح هر روز براى حفظ سلامتى روانى تکرار نمايد.
٤- پراناياما (Pranayama) : پرانامايا يعنى علم کنترل تنفس براى انتظامات ذهنى. اين کنترل بر روى تمام عمليات تنفسى از قبيل دم، بازدم و حبس تنفس مى باشد.
چگونه تنفس کردن نقش بسزايى در سلامتى و آرامش روانى دارد. اگر تنفس دچار بى نظمى و در هم و برهمى شود، ذهن دچار آشفتگى و اضطراب مى گردد و بر عکس کنترل متناسب تنفس مى تواند ذهن را از پريشانى و اشتغالات بيمار گونه رها ساخته و ثبات و اراده قوى را بدنبال داشته باشد.
٥- پرايتاهارا(pratyahara) : پراتاهارا يعنى مرحله کنترل ذهن از خواهشهاى نفسانى. وقتى شخص قادر به کنترل ذهن خود از خواهشهاى متنوع و گوناگون ارضاء نشدنى شد و ذهن از اضطرابات، کشمکشها و حرص و ولعها پاک گرديد آنوقت است که ذهن مى تواند سکوى پرشى براى تمرکز عميق و تعالى روحانى گردد.
٦- دهارانا (Dharana) : يعنى تمرکز فکر يا جمع کردن کامل توجه روى کار خاص. وقتى از تنشها و اضطرابات آزاد و رها گشت، استعدادهاى انسان فرصت تکامل و تعالى پيدا مى کند. هر چه تمرکز بيشتر شود قدرت خلاقيت و استعداد انسان نيز بيشتر مى گردد.
٧- ديانا (Dhyana) : يعنى خلاء ذهنى يا مديتيشن. ذهن ما در طول شبانه روز دايماً در ترافيک افکار گوناگون، تصميم گيريها، خاطرات، خواهشها و غيره بسر مى برد. شايد افکار ما لحظه اى هم توقف و آرامش ندارد، حتى هنگام خواب در شب ذهن در حال فعاليت است و از اشتغالات گوناگون رها نمى باشد و ما خوابهاى گوناگونى داريم.
اين اشتغالات گوناگون ذهنى انرژى روانى زيادى را صرف مى کنند و ديگر امکان و فرصتى براى رشد ساير فرآيندهاى ذهنى باقى نمى گذارد.
وقتى اين ترافيک افکار فرصتى براى رشد يا تخفيف يابد ذهن در سکون و خلاء خاصى قرار مى گيرد و فرصت و امکان براى ذخيره سازى انرژى روانى و رشد تواناييهاى ذهنى باز مى شود که به اين حالت ديانا يا مديتيشن (Meditation) گويند. شيوه هاى زيادى براى انجام مديتيشن وجود دارد و بخاطر حساسيت موضوع مى بايد زير نظر کارشناسان دوره ديده يوگا يا روانشناس بالينى انجام گيرد.
٨- سمادهى (Samadhi) : سمادهى يعنى مرحله وصل، پيوستن، هماهنگى و همسويى، درک عميق قوانين مسلط و همه گير حيات و طبيعت و يکى شدن با طبيعت ذاتى خود و ذات خداوندى. سمادهى آخرين و بالاترين مرحله يوگاست.
روشهاى مختلف يوگا
کسى که طالب رسيدن به مرحله سمادهى و پيوستن به بحر بيکران هستى و غوطه خوردن در امواج فيض الهى است براى رسيدن به اين مقصود بايد يک حرکت کمالى را آغاز کند و در مسير معرفت از خود به خود و از خود به خلق و از خلق به حق سفر کند. بدين منظور در فلسفه يوگ روشهاى مختلفى وجود دارد که سالک بر حسب استعداد و امکانات ذهنى و بدنى خود مى تواند يکى از اين روشها يا ترکيبى از چند روش استفاده کند :
١- گيانا يوگا : اتصال و ارتباط با احديت به وسيله علم و معرفت
٢- بهاکتى يوگا : رسيدن به مرحله اتصال از طريق عشق و محبت نسبت به جميع موجودات، ادراک تجلى وحدت در کثرت.
٣- کارما يوگا : طى طريق به وسيله خدمت به خلق و و کار و کوشش در مسير رضايت حق تعالى که در خدمت به خلق نهفته است.
٤- مانترا يوگا : ارتباط با فيض الهى بوسيله ذکر و تسبيح ذات احديت.
٥- هاتا يوگا : صعود در مسير معرفت از راه کنترل قواى جسمى و اتحاد نيروهاى مختلف جسم.
٦- راجا يوگا : رسيدن به حق از طريق کنترل قواى ذهنى و روحى.
٧- لايا يوگا : فعال کردن انرژيهاى نهفته درونى در کالبد اثيرى و رها کردن آنها در مسير معرفت الى الله.
٨- تانترا يوگا : فعال سازى انرژيهاى روحى در مسير کاربرد اعمال جنسى به روش خاص براى رسيدن به مرحله اتصال و اتحاد. براى رسيدن به مقصود عمل به ترکيبى از روشهاى ياد شده مى تواند در سرعت حرکت باطنى سالک موثر باشد و رهرو را در زمانى کوتاهتر و معرفتى بيشتر به لقاءالله سوق دهد.
کرامات يوگيان
در کتاب يوگاسوترا تاليف پاتانجلى به نيروهاى خارق العاده ايکه در اثر انجام تمرکز نيروهاى روحى و مراقبه و سمادهى به دست مى آورند اشاراتى شده است.
از جمله اينکه يوگى به تدريج به مراتب آگاهى عالى دست مى يابد و به ذات اشياء پى مى برد و صاحب کرامت مى شود. پاتانجلى مى گويد: يوگى بر اثر تمرکز نيروهاى سه گانة ضبط حواس، مراقبه و سمادهى قادر به شناسايى مراتب ذهنى ديگران مى شود.
از قيد زمان و مکان خارج و به منشاء نخستين نوسان موج آفرينش وگردش اولين موج هستى پى مى برد. درباره نفوذ در افکار ديگران اعتقاد بر اين است که چون يوگى به کهنه مراتب ذهنى خويش واقف است، بر اساس تصورات و مفاهيم ذهنى خود مى تواند افکار سايرين را نيز دريابد. در واقع ذهن او چون آئينه ايست که افکار ديگران در آن منعکس مى شود.
يوگيان قادرند از قلمرو ادراک بصرى و درک معمولى عوام فراتر روند. يوگى با تمرکز اين سه نيرو به اسرار کيهان و زمان واقف مى شود.
شاد و پر انرژی باشید
داشتن زنان متعدد و نگهداری از آنها در چهاردیواری حرمسرا، با توجه به حسادتها و رقابتهای میان آنان، شاهان قاجار را با دشواریهایی روبرو میساخت. شاه اگرچه در عمل مالک آنها بود و بر آنان حکم میراند و از سوی دیگر اگر چه کنترل زنان حرم، توسط خواجهها و چشم و گوشهای شاه صورت میگرفت، اما با این همه، به وجود آمدن درگیری در میان زنان حرم، یک امر اجتنابناپذیر بود و این پدیده، دردسرهایی نیز به وجود میآورد. از این رو، شاهان قاجار به منظور ایجاد محیط سالمتر در اندرون حرمسرا، سرگرمیهایی برای زنان متعدد خود ایجاد میکردند. از جملهی این تفریحات که از سوی زنان بسیار مورد استقبال قرار میگرفت، مراسمی بود که در روز سیزدهم فروردین هر سال اجرا میشد. در زمان «فتحعلیشاه»، اهل حرم در این روز ، در باغ بزرگی که قبلأ قُرُق شده بود، حاضر میشدند. پس از مراسم تحویل سال، زنان وسایل سفرهی هفتسین را با سر و صدا و خنده به یغما میبردند. پس از این کار، «غنچه دهن» و «گنجشکی» که هر دو از خدمههای حرم بودند، دو کنیز سیاه تنومند، با نامهای «گلعنبر» و «مشکعنبر» را به داخل حوض آب میانداختند. آن دو در داخل آب با هم کلنجار میرفتند و کشتی میگرفتند و بقیه نظارهگر این صحنه بودند و آنها را تشویق میکردند. پس از آن، نوبت «شادباش» میرسید و شاه، در میان خانمها پول میپاشید. با این کار، غوغایی برپا میشد و همه برای برداشتن پول از سر و کول هم بالا میرفتند. آنگاه زمانی میرسید که شاهزادگان به حضور شاه میآمدند تا «آش ماست» مخصوصی را که در آن روز تهیه میشد، بخورند. از تفریحات دیگری که در زمان «فتحعلیشاه» رواج داشت، همان مسابقهی «نرمتنی» بود که قبلأ به آن اشاره کردهایم. شاه دستور میداد که پارچهی مقاوم و پلاستیک مانند بزرگی را در سالن قصر پهن کنند و روی آن ابریشم خرد شده بریزند.

آنگاه او به زنان خود دستور میداد که با پای برهنه روی آن راه بروند. پس از اجرا، به خانمهایی که خردهابریشم به پایشان نمیچسبید، جایزه داده میشد. «آشپزان» یکی دیگر از تفریحات مورد علاقهی زمان «ناصرالدینشاه» بود. برای انجام آن، در اواسط بهار به دستور شاه، همهی زنان حرم و درباریان جمع میشدند و در یکی از خیابانهای باغ، چادر میزدند تا مجموعهها و وسایل مورد نیاز «آشپزان» را در آنجا قرار دهند. سپس همهی وزرا و اشراف و اعیان، میبایست در تهیهی آن آش نقش داشته باشند. حتی پاک کردن حبوبات و آماده کردن بقیهی مواد لازم برای پخت آن آش از وظایف همهی کسانی بود که موظف بودند به سهم خود کمک کنند. پس از آمادهشدن مواد لازم، شاه با دست خود، آنها را در دیگ میریخت تا پخته شود. در خلال تهیهی آش و اجرای این مراسم، نوازندگان و رقاصان در نقاط مختلف باغ به نوازندگی و رقص میپرداختند. در طول روز، شاه به همه جا سر میزد و در بزم هر گروه از مهمانان شرکت میکرد. بعد از ظهر همان روز، برای سرگرمی خانمهای اندرون، مسابقهی کشتی انجام میشد و زنان با اشتیاق فراوان از پشت پردهی زنبوری، مراسم کشتی را تماشا میکردند. بخش دیگر سرگرمی های زنان حرم، اسب سواری بود که برخی از زنان که به این فن آشنایی داشتند، در این روز هنرنمایی میکردند. «فخرالدوله»، دختر شاه، که به فن تیراندازی وارد بود، در قسمت سوارهها، سوار بر اسب به شکار پرندگان میپرداخت. از تفریحات دیگری که در عصر «ناصرالدینشاه» معمول شده بود، بازی «چراغ خاموش کن» بود. در این باره «تاجالسلطنه» دختر این پادشاه در خاطراتش چنین مینویسد: «پدر من مقصود عظیمی از این بابت داشت. اولأ میخواست از داخلهی حرمسرا کاملأ مستظهر باشد. دیگر آنکه میخواست بداند کدامیک از خانمها با هم دشمنی دارند. این بهترین وسیله برای فهم این کار بود.

در تاریکی حکم قطعی در آزادی داشتند تا با یکدیگر برخورد کنند، همدیگر را کتک زده یا ببوسند و وقتی چراغ روشن میشد، هر کس به همان صورت که بود، دیده میشد. در پایان کار مجروحین مورد الطاف ملوکانه قرار میگرفتند و اشخاصی که لباسشان پاره و بیمصرف شدهبود با اعطای پول لباس، سرفراز میشدند.» مجالس شبنشینی نیز همه هفته از سوی شاه برقرار میشد. در غروب، زنان برای گردش در باغ، آماده میشدند که معمولأ بزمی نیز پس از آن فراهم میشد. شرکت در کلیهی اعیاد ملی، مذهبی و عزاداریها نیز از جملهی تفریحات زنان اندرون بهحساب میآمد. در دوران قاجاریه، تهران در ایام عزاداری ماه محرم، تبدیل به یک عزاخانهی بزرگ میشد. همراه با این مجالس، تکیههایی برای زنان اندرون تشکیل میشد که از در بزرگ تا در تکیه دولت را پردهای توری میکشیدند و خیابانی به اندازهی سه متر را به خانمهای حرم اختصاص میدادند که با میهمانانشان از آنجا میگذشتند. طبقهی اول تا طبقهی سوم تکیه، متعلق به زنان بود. موضوع از این قرار بود که خانمهای حرمسرا و میهمانانشان، در طبقهی اول و دوم مستقر میشدند و سپس نوبت خدمهی حرم بود که در طبقهی سوم جا بگیرند. پس از ورود خانمها به تکیه، در، کاملأ بسته میشد تا چشم نامحرم به آنان نیفتد. غرفهی شاه در قسمت روبرو قرار داشت تا به همه جا و همه کس مشرف باشد. او با دوربین به تماشای مراسم و افراد حاضر در تکیه میپرداخت. در کنار شاه، جایگاه عموها، مقامات درجه اول مملکتی و وزیر مختار روسیه و انگلیس بود. سمت چپ او، جایگاه مادر شاه، همسران درجهی اول او و همسر وزیر مختار روسیه و انگلیس بود. این مراسم تا روز عاشورا ادامه داشت. علاوه بر آنچه تا بهحال گفته شد، هر یک از خانمهای طراز اول حرم، همچون «انیسالدوله» و «شکوهالسلطنه» در خانههای خود مجالسی برپا میکردند که در پایان مجلس عزاداری و شنیدن ذکر مصیبت، به خوردن برنج و عدس بوداده و کشیدن قلیان میپرداختند. در ماه رمضان، شبزندهداریها تا صبح ادامه مییافت. ادارات دولتی در این ماه به جای روز، در شب کار میکردند و بساط افطار در دربار گسترده میشد. در اندرون نیز مجلس وعظ برگزار میشد که خانمها از پشت پرده، سؤالات خود را مطرح میکردند. پس از افطار، زنان تا سحرگاه را به شوخی و صحبت میگذراندند. اعیاد ملی و مذهبی با شکوه بسیار در اندرون برگزار میشد. چنان چه در زمان «ناصرالدینشاه»، علاوه بر اعیاد ملی و مذهبی، روز تولد شاه و عروسیهایی که در اندرون برگزار میشد، بر تعداد روزهای جشن و سرور میافزود. در کلیهی این جشنها، شاه به فراخور حال و مقام افراد به آنها هدایایی میداد. معمولأ شاهان قاجار در سفرهای داخلی، زنان خود را همراه میبردند. اما در سفرهای خارجی بهدلیل تفاوت چشمگیری که در نحوهی زندگی آنها با محیط خارج از کشور بود، از بردن آنها خودداری میکردند. فقط یکبار ناصرالدینشاه»، در سفر اول خود به خارج از کشور، «انیسالدوله» و «عایشه خانم» را همراه برد، اما در «مسکو» به صلاحدید صدر اعظم، آنها را به تهران بازگرداند. سوگلی شاه که سخت ناراحت شده بود سوگند یاد کرد که از صدر اعظم انتقام بگیرد. چون صدراعظم به تهران بازگشت، «انیسالدوله» با کمک دشمنان او ، موجب برکناری وی شد. اما همانطور که گفته شد در سفرهای داخلی شاه، همراه با همسران خود، خدم و وسایل مورد نیاز به سفر میرفت. دکتر «فوریه» پزشک مخصوص «ناصرالدینشاه» که در سفرهای شاه ، او را همراهی میکرد، گوشهای از آنچه را که در این سفرها دیده این گونه نقل میکند: «… باوجود اینکه زیاد دور نشدهبودیم، «ناصرالدینشاه»، قریب به پانصد زن، همراه خود داشت. منظرهی سانِ ایشان که در سی کالسکه و هفده تخت روان، حرکت میکردند، خالی از غرابت نبود. در این کالسکههای عهد عتیق، غالبأ چهار زن مینشستند ولی تخت روان گنجایش دو نفر را به حال چهارزانو دارد و اگر پستی و بلندیهای راه و لغزیدنهای قاطر نباشد، یکنفر به راحتی میتواند بخوابد !
شاد و پر انرژی باشید
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟
ما برای حذف نام خلیج عربی و برگرداندن نام خلیج فارس به نقشه ماهواره ای و آنلاین گوگل ارت نیاز به 1 میلیون امضا داریم. به عنوان یک ایرانی خواهشمندم لینک آبی زیر را روی نوار ادرس کپی نمایید و امضاء کنید .
لطفاً این پیام را برای تمامی دوستانتان ارسال نمایید ..
برای توضیحات بیشتر در این مورد و دریافت متن این اعتراض به زبان انگلیسی و ارسال آن به مسئولین گوگل ، روی ادامه مطلب کلیک نمائید .
شاد و پر انرژی باشید
ادامه مطلب

در سال 539 پیش از میلاد ، كوروش بزرگ بنیانگذاركشور ایران و نخستین شاه سراسری آن، بابل را كه دولت آن از زمان نبوكدنزر دوم (بخت النصر) راه ستمگری نسبت به مردم خود و ملل دیگر در پیش گرفته بود متصرف شد.
13 اکتبر را «پروفسور بلیك» به استناد كتب دینی در دایره المعارف كلیسای مسیح درج كرده است و آن را كاملا دقیق می داند و 29 اكتبر سالروز تكمیل تصرف قلمرو امپراطوری بابل به دست ارتش ایران است و در همین روز (29 اكتبر 539 پیش از میلاد) كه از آن به عنوان نخستین « منشور ملل » نام برده می شود و سفال نبشته آن معروف به استوانه کوروش موجود است صادر شد.
بابل شهری در جنوب عراق امروز بود (80 کیلومتری جنوب بغداد امروز و در کنار فرات) و پایتخت دولتی بود كه قلمرو آن تا مدیترانه از جمله فلسطین امروز ( جودا ) امتداد داشت.
شهر بابل بارویی بسیار مستحكم داشت و طبق برخی نوشته ها تصرف آن توسط ارتش ایران، 16 روز طول كشید.
تصرف بابل در بیستمین سال ایجاد دولت واحد (مركزی) ایران (درسال 559 پیش از میلاد که مبدا تاریخ نیز قرار گرفته بود) مركب از مناطق مسكونی سه طایفه پارس و ماد و پارت صورت گرفت كه هر سه طایفه از قبیله بزرگ آرین ها ( آریایی ها ) بودند كه به فلات ایران مهاجرت كرده بودند و برای خود دولتهای محلی تشكیل داده بودند. پدر كوروش از پارسها و مادرش از مادها بود.
باید توجه داشت كه آرین ها تنها گروه انسانی بودند كه در عهد باستان ، به صورت سایر ملل معاصر خود، بت پرست نبودند و از یك مدنیت پیشرفته برخوردار بودند و نسبت به یكدیگر مهر و محبت فراوان داشتند و رعایت قانون و اخلاق از خصوصیات بارز آنان بود.
مضمون چند اصل از منشور 29 اكتبر كوروش بزرگ (سایرس ذا گریت) از این قرار است : مردم در رعایت آداب، رسوم و مذهب خود آزادند و قوانین محلی به همان صورت سابق اجرا خواهند شد.
استقلال داخلی سرزمین ها محترم و محفوظ خواهد بود. تنها تغییری كه به وجود خواهد آمد این است كه مناطق كه قبلاً كشورهای كوچك و ضعیفی بودند و همیشه دغدغه تعرض دیگران و زور گویی حاكمان خود را داشتند از این پس بخشی از یك امپراطوری بزرگ مشترك المنافع (اتحادیه ملل) خواهند بود كه ضامن صلح، ثبات و آرامش آنها است كه در سایه آن هرگونه پیشرفت، به ویژه تجارت میسر و «حكومت قانون» تضمین خواهد بود و خودسری مشاهده نخواهد شد.
اسیران جنگی پس از اتمام جنگ باید آزاد و به اوطان خود بازگردانده شوند و فروش آنان و مصادره اموال اكیداً ممنوع خواهد بود. شهربان هر منطقه مسئول جان، مال و حیثیت هر یك از اتباع آن منطقه است و ....
مضمون آن قسمت از منشور كوروش كه در آن اختصاصاً مردم بابل مورد خطاب قرار گرفته اند به این شرح است: بابلیان نباید نگران باشند، احدی به اسارت گرفته نمی شود، اموال كسی مصادره نخواهد شد مگر پس از رسیدگی كامل به جرمی كه مرتكب شده و پس از تایید شخص او (كوروش)، سربازان فاتح حق خرید بدون پرداخت عوض و نیزچشمداشتی به مال دیگران نخواهند داشت و بدرفتاری نخواهند كرد و اگر تخلفی دیده شود شخصاً رسیدگی خواهد كرد و ....
كوروش سپس اسیران بنی اسرائیل را كه پاره ای از آنان از سال 586 پیش ازمیلاد در بابل بازداشت بودند آزاد كرد و با هزینه ایران به اوطان خود باز گردانید و هزینه تجدید بنای مساكنشان را از خزانه دولت ایران پرداخت كرد.
وی همچنین دستور داد بنادر صور و صیدا در فنیقیه ( لبنان امروز) كه توسط بابلی ها ویران شده بودند با هزینه ایران باز سازی شوند. نبوكدنزر دوم امپراطور بابل در حمله سال 586 میلادی به مناطق ساحلی مدیترانه خرابی های فراوان به بار آورده بود و اسراییلی هایی را كه در برابر او مقاومت كرده بودند به بابل منتقل و به عنوان اسیر در این شهر بازداشت كرده بود.
كوروش از بابل به فرعون مصر كه قدرت بزرگی در جهان آن روز بود پیام فرستاد كه اگر بر ضد ایران توطئه نكند و در صدد تعرض بر نیاید اطمینان داشته باشد كه سرزمین او مورد حمله ارتش ایران قرار نخواهد گرفت. كوروش این پیام را پس از آن فرستاد كه شنید فرعون نگران حمله ارتش ایران است و به این ترتیب از او رفع نگرانی کرد.
كوروش هنوز در بابل بود که اعلام داشت که از آن پس شهرهای همدان، شوش و بابل پایتخت نوبتی ایران خواهند بود تا تبعیضی میان شهرها نباشد. از نظر او همه شهرهای ایران هم ارز خواهند بود، ولی پس از مرگ، مایل است او را در «پاسارگاد» دفن كنند و در هر جا كه بمیرد كالبدش باید به پاسارگاد پارس منتقل شود.
«تاریخ» نشان داد كه این وصیت دقیقاً به اجرا در آمد و آرامگاه او ــ مردی كه مورد احترام جهانیان است و در کتب دینی از او به نیکی یاد شده است ( در قرآن خودمان هم با لقب ذوالقرنین از کوروش کبیر یاد شده است ) ــ در پاسارگاد قرار دارد و گذشت زمان هنوز به آن گزند وارد نساخته است.

برای اطلاعات بیشتر از کوروش کبیر و همچنین سایر پادشاهان دوره هخامنشی می توانید به بخش تمدن و تاریخ سایت مراجعه کنید .
شاد و پر انرژی باشید
در دوره هخامنشیان صنایع كوچك در ایران رشد نكردند ، زیرا تنها مشتریانی كه می توانستند این قبیل صنایع را زنده نگاه دارند ، پادشاهان و بزرگان كشور بودند كه بیشتر اوقات كارهای خود را به هنرمندان خارجی سفارش می دادند . میناگران و حكاكان ، بابلی ها ، یا فینیقی ها بودند . احتمالاً سكه های زمان داریوش را كه در كارگاه های سارد ساخته می شدند و هخامنشیان به مصرف مبادلات با كشورهای تابعه خود در مدیترانه می رساندند و در خود ایران چندان بكار نمی رفت . این مسلم به نظر می رسد كه نخستین پادشاهان هخامنشی ، سیروس و كامبیز ( كوروش و كمبوجیه )، احتیاجی به ایجاد سكه مخصوص به نام خود نداشتند و از مسكوكاتی كه آن وقت در آسیای صغیر در جریان بود و در ایران هم با مبادله با مواد اولیه با اجناس ساخته شده بدست می آید رفع احتیاج می كردند . ظاهرا داریوش اول ، سازمان دهنده بزرگ امپراطوری ایران بوده است كه ، برای نخستین بار مسكوك طلای خالص و تقریباً بدون عیار را كه ما به نام ِدریك می شناسیم دست زده است . با وجود این بعضی گمان می كنند كه این مسكوكات در داخل ایران به جریان گذاشته نشده اند ، بلكه مصرف آنها پرداخت حقوق سپاهیان روزمزد و ذخیره خزانه و رفع احتیاج شهرهای كاروان روی بود كه همیشه احتیاج زیادی به مسكوك داشتند . از این مسكوكات ، در یونان و آسیا كشف نشده است . مسكوكاتی كه همراه با لوحه های طلا و نقره در دو صندوقچه سنگی كه در گوشه ای از تالار پذیرائی كاخ آپادانا در تخت جمشید كشف شده از سارد و یونان بوده است .
ساختمان كاخ آپادانا را به زمانی نزدیك سال 515 پیش از میلاد نسبت می دهند .
این در صورتی ممكن است كه قبول كنیم صفه قلعه بندی ، پیش از جلوس داریوش پسر ویشتاسب به تخت ایران ساخته شده باشد . در هر صورت در سال 515 ق.م هنوز اولین دریك ها زده نشده بودند و ما می توانیم گمان كنیم كه مدت ضرب سكه داریوش اول سی سال هم كمتر بوده باشد .
خشایارشا شاه هم به نوبه خود سكه زده است . او هم مانند پدرش نكوشید تا سكه ها یش جنبه هنری به خود بگیرد . كمانداری كه « ملوفور » می نامند ، همیشه به یك وضع در پشت و روی سكه دیده می شود كه تاجی « Ciadaris » بسر دارد . بطوری كه بیننده را به این فكر می اندازد كه شاید كمان دار مزبور خود شاهنشاه باشد .
( Melophore تقریباً زانو زده و Ciadaris كنگره دار به سر دارد و لباسش را روی زانوی چپ بالا زده به دست چپ كمان ، و به دست راست نیزه كوتاهی گرفته است . )
كماندار روی سكه ، لباسی پوشیده به نام « كندیس » Candys ، كه عبارت از نیم تنه گشادی است كه گاهی به وسیله كمربند فشرده شده . نوع این سكه در تمام مدت سلطنت این سلسله یك نواخت باقیمانده پشت آن به شكل بیضی و دارای فرورفتگی است ، به نام « مربع مجوف » كه ضرب آن را آسان می كند . در اثر كشف چند دریك ، در یونان و همراه مسكوكات یونانی كه تاریخشان قابل تخمین است ، گمان می برند كه این دریك ها منصوب به یكی از پادشاهان هخامنشی است . اما كاملاً اطمینان به صحت این حدس نیست .
لوح های گلی كه در بایگانی پرسپولیس بدست آمده و به خط آرامی نوشته شده كه مربوط به حساب كارهای انجام شده است و محاسبه آن با « شكِل » Shekel واحد وزن قدیمی سامی است كه در تورات هم نام برده شده و مبادله می شده ، مانند نان شراب ، گوسفند و غیره .
مختصر آن كه در دوره هخامنشیان فعالیت پولی تقریباً منحصر به سواحل مدیترانه و برای مبادلات بازرگانی كشورهای بحری صورت می گرفته ، با وجود این دریك طلا و نقره هخامنشیان ، به علت خالص بودن فلز آن ، در همه جا با ارزش و مورد قبول بوده است .
منابع :
1 - هنر ایران ، اثر پروفسور آندره گدار ،ترجمه : دكتر بهروز حبیبی
2 – باستان شناسی و هنر دوران تاریخی ماد ، هخامنشی ، اشكانی ، ساسانی ، اثر علی اكبر سرفراز – بهمن فیروزمندی
شاد و پر انرژی باشید
سغدیان ، داریوش دوم و اردشیر دوم
پس از خشایارشای دوم ، پسر اردشیر بنام سغدیان به حکومت پرداخت ، ولی فقط از ماه آوریل تا دسامبر 424 ق . م سلطنت کرد و سپس نجیب زادگانی که در راس هیات حاکمه بودند یکی دیگر از پسران اردشیر بنام داریوش دوم را بسلطنت رساندند . کلیه حوادث داخلی و خارجی دوران سلطنت داریوش دوم گواهی می دهد که حکومت هخامنشیان رو به ضعف و سستی نهاده بود .
بعد از داریوش پسرش اردشیر دوم به تخت نشست ( 464 - 360 ق . م ) یونانیها وی را مِنمون که به معنای با حافظه است لقب دادند. وی قیام برادرش ، کوروش صغیر را فرونشاند و برضد دولت اسپارت که به کوروش صغیر کمک کرده بود ، به تقویت آتن پرداخت . اردشیر دوم به مصر نیز لشکر کشید و در زمان او امپراطوری ایران دستخوش اختلافات داخلی و سرکشی والیها و امرای استقلال طلب گردید .
اردشیر سوم ، ارشک و داریوش سوم
پس از اردشیر دوم پسرش اردشیر سوم بسلطنت رسید ( 359 - 338 ق . م ) در آغاز سلطنت شاهزادگان و وابستگان سلطنتی را کشت و سپس به فرو نشاندن شورشهایی که در اواخر پادشاهی پدرش در متصرفات ایرانی پدید آمده بود همت گماشت . یونانیان از وی برای مقابله با فیلیپ مقدونی کمک خواستند لیکن اردشیر در همین وقت بدست باگواس کشته شد .
پس از فوت اردشیر سوم پسرش ارشک به تخت نشست ولی او نیز بدست باگواس خواجه کشته شد . ( 336 ق . م )
سپس این خواجه یکی از نوادگان داریوش دوم را به تخت نشاند . او موسوم به داریوش سوم گردید ( 330 - 336 ق . م ) و او بود که باگواس را به قتل رساند . در سال 336 قبل از میلاد مسیح فیلیپ دوم به آسیای صغیر لشکر کشید و در بهار 334 قبل از میلاد لشکرکشی های اسکندر مقدونی آغاز گردید . سپاهیان ایران در جنگهای گرانیکوس ، ایسوس و گوگمل شکست خوردند و داریوش به پارت گریخت و بوسیله بسوس به قتل رسید و بدین ترتیب سلسله عظیم هخامنشی منقرض گردید .
شاد و پر انرژی باشید
قبل از اینكه به شرح راه پیمایی سپاه كوروش و جنگ او با برادرش اردشیر دوم بپردازیم ذكر دو نكته ضروری است :
نخست اینكه مورخین یونانی نوشته اند كه فقط یونانیانی كه ساكن كشور آركادی بودند به ِسمَت سرباز مزدور وارد خدمت ایران می شدند ، در صورتی كه تناسب ملل یونانی در سپاه كوروش نشان می دهد كه عده ای از سربازان مزبور ، اسپارتی بودند یعنی همان ملتی كه تعصب وطن پرستی آنها از تمامی ملل یونان بیشتر بود و كوروش فرماندهی سپاه خود را هم به یك اسپارتی به نام « كلركوس » یا « كلثارخوس » داد .
دو دیگر آنكه در سپاه كوروش نه فقط سربازان مزدور یونانی ، بلكه سربازان ملل آسیای صغیر و بخصوص سربازان لیدی هم خدمت می كردند و پروفسور بارن انگلیسی می گوید كه چهار هزار سرباز محلی ، یعنی سربازان ملل آسیای صغیر در سپاه كوروش خدمت می كردند .
كوروش دو ماه قبل از فصل بهار سال 401 ق.م از لیدی به قصد جنگ حركت كرد تا در بهار به ایران برسد . گزنفون نیز شرح سفر وی را به تفصیل بیان كرده . كوروش قصد داشت قبل از جنگ با ایران بابل را اشغال كند تا سپاه خود را تقویت كند اما قبل از اینكه سپاه كوروش به شهر كوناخا برسد ، سپاه اردشیر دوم به رهبری تیسافرنس جلوی كوروش را گرفت . به گفته گزنفون وقتی دو سپاه به یكدیگر رسیدند 31 روز از بهار 401 ق.م گذشته بود . بعلت اینكه چیزی به انتهای روز نمانده بود جنگ به روز بعد موكول شد ، هر دو سپاه در مغرب رود فرات ( ساحل راست رودخانه ) بودند و این موضوع ثابت می كرد كه سپاه اردشیر دوم از نزدیك شدن سپاه كوروش اطلاع داشته و از ساحل شرقی فرات خود را به ساحل غربی رسانید كه بتواند جلوی ارتش كوروش را بگیرد .
گزنفون می نویسد كه یونانیان به فرمان كلركوس حمله را شروع كردند و همین كه حمله آنها شروع شد ،اردشیر دوم كه سوار بر ارابه بود گریخت . سایر مورخین یونانی هم كه جنگ كوناخا را از دریچه چشم گزنفون دیده اند ، همین موضوع را تكرار كرده اند . قبول این روایت به دو دلیل مشكل است : نخست آنكه در جنگ ها ، گارد جاوید متشكل از ده هزار سرباز پیاده و سواره و ارابه ران ، پادشاه ایران را در بر می گرفت و یك حصار جاندار اطراف پادشاه ایران را در بر می گرفت . دوم آنكه ارتش ایران به رهبری تیسافرنس فاتح جنگ شد ، آیا قابل قبول است كه فرمانده كل یك ارتش فاتح بگریزد ؟ البته بعید نیست كه تیسافرنس كه مسئول اداره جنگ بود از اردشیر خواسته باشد مكان خود را به محل امن تری تغییر دهد .
گزنفون می گوید وقتی كلركوس فرمان حمله سواران را صادر كرد ، خود كوروش با سواران رفت و سواران به گارد جاویدان حمله ور شدند . همین نوشته نیز روایت فرار اردشیر دوم را تكذیب می كند ، چراكه اگر او گریخته بود در جنگ حضور نداشت كه مورد خمله قرار گیرد . رفتن كوروش با سواران هم علت دیگری است كه اردشیر در میدان بوده و می خواسته ، خود ، اردشیر را به قتل رسانده و یا دستگیر كند .
كوروش كه با سوارانش به گارد جاوید حمله ور شده بود كشته شد و پس از كشته شدن او ، سربازان یونانی كه در ارتش وی خدمت می كردند ، مراجعت نمودند اما نه از راهی كه آمده بودند بلكه از راه شمال بین النهرین و این بازگشت همانیست كه در تاریخ به بازگشت ده هزار نفری است ، یونانی ها این بازگشت را دلیل بر ضعف پادشاه ایران دانسته اند و می گویند اگر او قدرت داشت اجازه بازگشت به آن ده هزار نفر نمی داد . اما مورخین یونانی این نكته را ناگفته گذاشتند كه آن ده هزار نفر مایل بودند كه وارد خدمت اردشیر دوم شوند ولی پادشاه ایران نپذیرفت و گفت كه احتیاج به خدمت آنها ندارد چراكه تمام سربازان لیدی كه در ارتش كوروش بودند پس از كشته شدن او ، وارد ارتش ایران شدند .
بیست و چهار قرن از كشته شدن كوروش صغیر و مراجعت ده هزار یونانی از ایران نمی گذرد و در این مدت دو هزار و چهارصد ساله در تاریخ یونان ، تا آنجا كه مربوط به ایران می شود ، هیچ واقعه ای به اندازه واقعه مراجعت این ده هزار نفر با اهمیت تلقی نشده است .
شاد و پر انرژی باشید
پریساتیس كه نمی توانست ببیند استاتیرا ملكه ایران است ، پسرش كوروش را تحریك كرد كه به بهانه ای از لیدی به پایتخت مراجعت كند و اردشیر دوم را از سلطنت بركنار كند و خود بر تخت شاهی نشیند .
كوروش پس از رسیدن به پایتخت با سیصد سرباز یونانی خود كه از نوع هوپلیت بودند ، اجازه حضور از شاه گرفتند و دو روز پس از رسیدن به پایتخت عازم كاخ سلطنتی شدند . در جلو كاخ سلطنتی ، گارد جاوید شاه ، جلو سربازان كوروش را گرفت ، چراكه هیچ كسی اجازه نداشت با سرباز وارد كاخ شود . كوروش كه چنین انتظاری داشت از قبل به سربازان گفت كه اگر جلو ورود شما به كاخ را گرفتند شما بیرون كاخ منتظر فرمان من باشید و پس از شنیدن صدای من خودتان را سریعاً به من رسانید و هركه را كه جلو شما را می گرفت از میان بردارید ، وقتی به من رسیدید فرمان جدید را خواهم داد . قبل از اینكه كوروش وارد كاخ شود یكی از سربازان جاوید جلو رفته و از او خواست كه شمشیرش را به او واگذارد ، كوروش خشمگین شد و از دادن شمشیر به او خوداری كرد و او را به طرفی پرتاب كرد . این فریاد به گوش اردشیر دوم ( آرسیكاس ) و یكی از سرداران او به اسم « تیسافرنس » كه در حضور پادشاه بود رسید .
هر دو متوجه اتفاق نا معقولی شدند ، همین كه كوروش به بارگاه رسید ، سریعا شمشیر خود را از غلاف كشید و به سمت آرسیكاس دوید ، آرسیكاس هم به سمت عقب بارگاه رفت اما آنجا دری برای خروج وجود نداشت ، آرسیكاس برگشت و تیسافرنس را در حال كشمكش با كوروش دید . كوروش از ناحیه دست آسیب دید و فریادی كشید به محض بلند شدن فریاد تیسافرنس همان سربازی كه قصد گرفتن شمشیر كوروش را داشت سریعاً به بارگاه آمده و تیسافرنس را در حال نبرد با كوروش دید . آن دو با كمك هم شمشیر كوروش را از او گرفتند و او را به اتاقی بردند كه آرسیكاس در مورد او تصمیم گیری كند . در راه كوروش بارها فریاد كشید و سربازان خود را فرا خواند اما صدای او به آنها نرسید .
اردشیر دوم گفت كه كوروش را زندانی كنند ولی پریساتیس وساطت كرد و آن قدر اردشیر را در فشار گذاشت تا وی موافقت كرد كه كوروش آزاد شود و به حوزه حكمرانی خود باز گردد . حتی مردی مثل گزنفون كه برای كوروش احترام زیادی قائل است این عمل آرسیكاس را عملی اشتباه می داند چون وقتی كوروش مغلوب شد و به زندان افتاد نسبت به آرسیكاس كینه پیدا كرد و از آن پس یگانه هدف كوروش خلع اردشیر دوم ( آرسیكاس ) از پادشاهی بود . كوروش برای اینكه اردشیر دوم را از سلطنت خلع كند اول درصدد برآمد با یونانیان وارد مذاكره شود و با یك ارتش قوی متشكل از سربازان خود و سربازان یونانی به جنگ اردشیر دوم برود ، ولی یونانیان نخواستند كه با كوروش همدست شوند چون نفعی در آن كار نداشتند . پیمان صلح بین ایران و یونان چنانكه دیدیم تازه منعقد شده بود و طلای ایران با ادامه صلح همچنان به یونان ارسال می شد .
كوروش علاوه بر حكمرانی لیدی ، حكمرانی « كاپادوكی » یكی دیگر از كشورهای آسیای صغیر را داشت . او مالیاتی را كه از این دو كشور می گرفت . دیگر برای اردشیر دوم نفرستاد و متوسل به دفع الوقت شد . كوروش پیاده نظام یونانی را برجسته ترین پیاده نظام جهان می دانست و درصدد برآمد كه پیادگان یونانی را اجیر نماید و با آن به جنگ آرسیكاس برود . دی نون مورخ معروف یونانی می گوید كه در یونان هیچ كس به درجه افسری نمی رسید مگر اینكه حكمای یونان و موزه ها ( خدایان هفت هنر ) را بشناسد و تاریخ یونان را بداند و بتواند قسمتی از اشعار « ایلیاد » هومر را از حفظ بخواند . اما سربازان یونانی بیسواد بودند و به ندرت بین آنها با سواد پیدا میشد .
كوروش بیست هزار و به روایتی پانزده هزار و به نوشته گزنفون سیزده هزار افسرو سرباز یونانی را برای جنگ با برادرش اجیر كرد و تمام آنها از لحاظ نظامی به واحدهای صد نفری و آنگاه سیصد نفری و سپس نهصد نفری تقسیم شدند و تمام آنها هرروز تمرین و راه پیمایی می كردند . كوروش نمی دانست در چه زمانی باید رهسپار جنگ با برادر شود و از تاریخ برخورد دو سپاه هم مطلع نبود اما مطمئن بود با سپاهی كه جمع آوری كرده هركجا و هر زمانی كه با سپاه آرسیكاس روبرو شود او را شكست خواهد داد . واقعه جنگ كوروش با برادرش به تفصیل در تواریخ یونانی ذكر شده است . این بدان علت است كه توانسته اند فرصتی بدست بیاورند كه ایرانیان را تحقیر نمایند . اما چنانچه خواهیم دید ارتش یونانی شكست خواهد خورد ، و ده هزار تن از سربازان یونانی به وطن خود باز گشتند كه معروف به بازگشت ده هزار نفری است . همین بازگشت ده هزار نفر باعث این همه بالندگی آنها شده .
شاد و پر انرژی باشید
« تری توشم » داماد داریوش دوم و یا بعبارت دیگر داماد اخوس بود . كتزیاس می گوید در دربار ایران دختری زیباتر از « آمس تریس » دختر اخوس و پریساتیس وجود نداشت و مردی جوان هم به زیبایی تری توشم یافت نمی شد ، داریوش دوم ( اخوس ) ساتراپی ، یعنی حكمرانی كل آشورستان را به تری توشم واگذاشته بود و آشورستان را نباید با آشور كه قبلاً توسط مادها منقرض گردید اشتباه گرفت .آشورستان قسمتی از آشور قدیم در شمال بین النهرین بود كه در دوره هخامنشیان و اشكانیان و ساسانیان آن را آشورستان می خواندند .
آمس تریس در آشورستان بعلت زیبایی بیش از حد مورد توجه عده كثیری از بزرگان قرار گرفت تا حدی كه شوهرش تری توشم به او شك برد و قصد جان او را كرد . آمس تریس پنهان از شوهر به مادرش پریساتیس اطلاع داد كه تری توشم مرا محدود كرده و قصد جانم را كرده در همین اثناء ، تری توشم هم پیكی به نزد پریساتیس ارسال كرده گفت ، دختر تو فقط باید متعلق به من باشد ، در غیر این صورت او را خواهم كشت . تا به دیگران تعلق نگیرد . پریساتیس پس از دریافت پیغام ها با گارد مخصوص خود به آشورستان رفت و تری توشم را احضار كرد او را به نزد خود خواند تا چیزی به گوش او بگوید اما دشنه ای از غلاف كشید و در سینه او فرو كرد . پس از به قتل رسانیدن تری توشم ، پریساتیس آمس تریس را احضار كرد و با او مراجعت كرد . بعضی از مورخان این واقعه را بگونه ای دیگر نیز نقل كرده اند و آن این است كه تری توشم می خواست با خواهر خود به نام « ركسانا » ازدواج كند و آمس تریس این خبر را به گوش پریساتیس رسانید و از او استمداد كرد و او نیز داماد خود را به قتل رساند و پس از آن پدر ، مادر و بقیه خانواده او را كشت و قصد داشت كه « استاتیرا » خواهر او را نیز به قتل برساند اما پسرش « آرسیكاس » كه به شدت به همسر خود علاقه داشت ، از او و اخوس درخواست كرد و درخواست او اجابت شد . آرسیكاس را هر یك از مورخین قدیم به یك شكل نوشته اند و این نام در كتب قدمای یونان به شكل « آرسیك » و حتی « اسك » یا « اشك » هم به چشم رسیده ( این آرسیكاس پسر پریساتیس همان است كه بعد به اسم اردشیر دوم پادشاه ایران شد )
بزودی بین پریساتیس و استاتیرا اختلاف افتاد و آرسیكاس از بیم جان همسر خود از اخوس خواست تا به حكمرانی اسپارت منسوب شود البته ، ساتراپی آرسیكاس بیشتر بدان علت بود كه پریساتیس برای از پا در آوردن یونان می خواست بین آنها اختلاف بی اندازد ، با این كار پریساتیس هم از شر استاتیرا خلاص می شد و هم به نیت خود می رسید . چرا كه پریساتیس می خواست اسپارت و در صورت امكان سایر ملل یونان را علیه آتن كه با ایران می جنگید وارد جنگ نماید و برای حصول این منظور بایستی از ایران نماینده ای به یونان برود كه خیلی وزن داشته باشد ، و چه كسی وزین تر از پسر بزرگ پادشاه ایران و ولیعهد آینده آن ؟ - آرسیكاس در اسپارت توانست آتش جنگ را بین اسپارت و آتن بیفروزد و بزودی كشور تسالی هم به اسپارت ملحق گردید و آتن مجبور شد نیرویی را كه به آسیای صغیر داشت احضار كند . اسپارت و تسالی تا بهار سال 404 ق.م با طلای ایران با آتن می جنگیدند و در آن موقع آتن طوری ضعیف شد كه دیگر نتوانست به جنگ ادامه دهد و مجبور گردید با شرایطی كه برای آتن سنگین بود با اسپارت و تسالی در بهار 404 ق.م صلح نماید .
در تابستان 404 ق.م داریوش دوم كه از مدتی قبل از آن كسالت داشت بشدت بیمار گردید ، تا آن موقع به كتزیاس اجازه داده نشده بود كه داریوش دوم را معالجه نماید كتزیاس ، بیماری اخوس را احتقان كلیه ( نفریت ) تشخیص داد و چند دارو تجویز كرد اما داروها افاقه نكرده و داریوش دوم قبل از اتمام تابستان زندگی را بدرود گفت .
در مورد فرزندان داریوش دوم (اخوس ) مورخان اختلاف نظر دارند ، اما كتزیاس نوشته كه پریساتیس به او گفته كه یازده فرزند آورده است ولی خود كتزیاس تنها از هفت تن از آنها نام می برد كه دو تن از آنها در تاریخ معروف هستند :اردشیر دوم و كوروش صغیر ، كوروش ، شاید به مناسبت اینكه كوچكترین فرزند پریساتیس بود نزد او محبوبیت بیشتری داشت . در زمان بیماری اخوس پریساتیس ، كوروش صغیر را كه حكمران لیدی بود احضار كرد و به داریوش دوم توصیه كرد كه او را به جانشینی انتخاب كند ، اما اخوس چنین نكرد و پس از او آرسیكاس با نام اردشیر دوم تاج گذاری كرد .
در زمان تاجگذاری آرسیكاس ، برادرش كوروش تمارض به بیماری كرد و در مراسم شركت نكرد و پس از آن بعلت معذرت خواهی از شاه جدید با سیصد سرباز مزدور یونانی راهی پایتخت شد . گزنفونفون مورخ یونانی كه خواهیم دید در ارتش كوروش خدمت می كرد و علاقه زیادی به كوروش داشت او را برجسته ترین شاهزاده هخامنشی پس از كوروش كبیر می داند و نوشته است كه از كوروش مردی زیباتر در ایران یافت نمی شد ، وی ، دست پریساتیس ملكه ایران را در مسافرت كوروش به سوی پایتخت دخیل می دانست او نوشته كه پریساتیس از استاتیرا ، عروس خود یعنی همسر آرسیكاس متنفر بود و پس از اینكه آرسیكاس پادشاه شده بود اینك استاتیرا ملكه ایران بود نه پریساتیس .
شاد و پر انرژی باشید
در هر حال وقتی قیام اخوس و برادران او قوت گرفت ، آتشکده ها که دیدند مبارزه علیه سوکدیانوس از مرحله حرف و بحث گذشته و وارد مرحله جدی شده ، کمال مساعدت را با شورشیان کردند . می دانیم که اداره کردن یک جبهه بزرگ جنگ که در آن سربازان جنگ و گریز بکنند و به اصطلاح امروزی مبادرت به جنگ های پارتیزانی بنمایند مشکل است . پریساتیس زن اخوس مراقب پیکارها در تمام ایران بود و می کوشید که اقدامات جنگی برادران شوهر را هماهنگ کند .
همانطور که می دانیم در زمان داریوش بزرگ که نحوه اداره ایالات تثبیت شد در هر ایالت دو حکمران وجود داشت یکی حکمران که وظیفه اجرا کردن دستورات مرکز و کارهایی از این قبیل داشت و دیگری حاکم پادگان بود . در زمان جنگ برادران با هم ، بعضی از پادگان ها مقابل قشون حاکم پایداری کردند ولی در بعضی دیگر از پا درآمدند یا اینکه صلاح خود را در عدم مقاومت دیدند ، روسای قشون در ولایات می فهمیدند که سلطنت سوکدیانوس قابل دوام نیست و بعد از اینکه می فهمیدند حکمران قصد دارد با کمک برادران خود بر او بشورد ترک مقاومت می کردند اما در بعضی نقاط بین قشون شورشی و پادگان محلی جنگی مخوف در می گرفت از جمله پادگان آتروپاتن را می توان نام برد بر اثر همین مقاومت که حاکم پادگان آتروپاتن بنام کاوا انجام داد و بدستور پریساتیس ، شاویدون که حکمران آتروپاتن بود موظف شد که به محاصره ادامه داده و به جنگ با سوکدیانوس ملحق نشود . پادگان دیگری که مقابل شورشیان مقاومت کرد پادگان پارتوا ( پارت ) بود ، پریساتیس همان دستور را به حکمران پارتوا داد و گفت به محاصره ادامه دهد و به جنگ نیاید .
قشون هایی که پریساتیس هدایت می کرد از قسمت های مختلف ایران به راه افتاد و در هر نقطه که مقاومتی دید آن را از بین برد تا به گی ( اصفهان ) رسید . تمام ارتش سوکدیانوس غیر از آنچه در ایالات و ولایات ، از بین رفت ، در گی متمرکز شدو خود سوکدیانوس نیز آنجا بود .در آغاز ماه دوم تابستان سال 423 ق.م پریساتیس در منطقه آپادیس کنار رودخانه زاینده رود اتراق کرد .پریساتیس دو روز کنار رودخانه بود و وقتی سوکدیانوس اقدامی برای حمله نکرد خود پریساتیس حمله را آغاز کرد . قبل از اینکه سوکدیانوس از گی حرکت کند و به آپادیس بیاید ، اورمیشه را احضار کرد و گفت می دانم که هنوز شصت روز که تو از من مهلت خواستی منقضی نشده ولی اگر پریساتیس را امروز یا فردا از بین ببری بهتر بود چون من نمی خواهم با یک زن بجنگم !
بهرحال جنگ آغاز شد و ارابه های سوکدیانوس به سوی سپاه پریساتیس حرکت کردند و بلافاصله پریساتیس گفت که سواره نظامش جلوی حمله آنها را بگیرند . در همان موقع که پیادگان سوکدیانوس در عقب ارابه ها به حرکت درآمدند پریساتیس هم در قلب و جناح چپ خود پیادگان را به حرکت درآورد و بزودی دو سپاه به هم رسیدند . پریساتیس سوار بر اسب به همه جا سرکشی می کرد و با حضورخود سربازانش را تشجیع می نمود . پریساتیس وقتی دید ارابه ها بر نیروی سواره او برتری دارند و اَنقریب است که سواره نظامش نابود شوند متوصل به حیله شد و به چند سوار گفت که مقابل ارابه سواران فریاد بزند که سوکدیانوس کشته شده و جنگ شما دیگر فایده ای ندارد . این حیله چون در قسمت راست نتیجه داد در سمت چپ هم که خود سوکدیانوس حضور نداشت بکار رفت و نتیجه داد پریساتیس وقتی دید که حیله اش نتیجه داده تصمیم گرفت دست به حیله ای دیگر بزند و خطاب به پیادگان سمت راست گفت پادشاه شما کشته شده و شما دیگر مواجبی دریافت نمی کنید ولی اگر به سپاه اخوس ملحق شوید هم مواجب خود را دریافت می کنید و هم انعام می گیرید . این حیله هم چنانچه نوشته اند موثر واقع شد و سربازان جناح راست سوکدیانوس به سپاه اخوس پیوستند البته علت این بود که آنها می دانستند پس از مرگ سوکدیانوس بی شک اخوس پادشاه می شود و اگر به سپاه او ملحق نشوند بزودی از ارتش اخراج خواهند شد بهرحال چنانچه دیدیم جناح راست سوکدیانوس به اخوس پیوست . پس از اینکه جناح راست سپاه سوکدیانوس به سپاه اخوس پیوست پریساتیس که سپاه مقابل را فاقد جناحین دید نیروی ذخیره خود را وارد جنگ کرده و سپاه سوکدیانوس را محاصه کرد و به این ترتیب جناح چپ سوکدیانوس نیز متلاشی شد بعد از آن ارابه ها جنگ را بی فایده دیدند و دست از نبرد کشیدند و به این ترتیب برای سوکدیانوس جز قلب سپاه چیزی باقی نماند . پریساتیس که تمام قدرت خود را برای نابودی سوکدیانوس بکار بسته بود و سپاه او را محاصره کرده بود سوکدیانوس را دستگیر کرد و بدین شکل جنگ خاتمه یافت .پریساتیس بلافاصله دستور داد که گلوی سوکدیانوس را ببرند و او را به چیزی بستند و از مقابل لشکر سوکدیانوس بگذرانند به این شکل باقی سپاه سوکدیانوس نیز سست گردیده و دست از جنگ کشید .
پریساتیس پنج روز در آپادیس توقف کرد البته روز بعد از جنگ اخوس به گی ( اصفهان ) رفت و منتظر پریساتیس بود بهرحال کتزیاس که بر اثر اقامت متمادی در ایران بظاهر بهتر از تاریخ هخامنشیان اطلاع داشته می نویسد چون مادر اخوس یک کنیز بابلی بود لذا اخوس بعد از غلبه بر برادرش اسم خود را داریوش گذاشت و چون قبل از او یک داریوش سلطنت کرده بود خود را داریوش دوم خواند کتزیاس توضیح نداده چه رابطه ای بین نام داریوش و یک کنیز بابلی وجود دارد ، گویا در نوشته کتزیاس راجع به مادر اخوس چیزی از قلم افتاده و در نتیجه رابطه نام داریوش با مادر اخوس که یک کنیز بود از بین رفته . اخوس در گی ( اصفهان ) خود را داریوش دوم خوند و سلطنتش را اعلام کرد و چون سلاطین ایران پس از ساخته شدن پرسپولیس در آنجا تاجگذاری می کردند اخوس در بهار 422 ق.م و در اولین روز بهار در پرسپولیس تاجگذاری کرد و از بین پنج آتشکده بزرگ موبد بزرگ نیز انتخاب شد .
شاد و پر انرژی باشید
روزی که اردشیر دراز دست در بهستون ( بیستون ) در فصل بهار زندگی را بدرود گفت هجده ( 18 ) پسر داشت که به گفته مورخین یونانی هفده نفر از آنها از زنان غیر رسمی او بودند و تنها یک پسر از زن شرعی او بود که خشایار نامیده می شد . خشایار پس از مرگ پدر بر تخت نشست و موسوم به خشایار دوم شد و خواست که تاج سلطنت بر سر گذارد ولی بدلیل پیشرفت پاییز مقرر شد که در فصل بهار تاجگذاری کند . روزی که خشایاردوم در تخت جمشید تاجگذاری کرد از هفده برادرش سوگند وفاداری خواست و آنها سوگند یاد کردند که به او وفادار بمانند . پانزده روز پس از زمانی که خشایار دوم تاجگذاری کرد یکی از برادرانش بنام سوکدیانوس ( سغدیانوس ) دختر زیبایی را ربود و بعد از اینکه منظور خود را حاصل نمود دختر را رها کرد پدر و مادر دختر نزد خشایار دوم آمده و جریان را بازگو کردند ، خشایار دوم ، سوکدیانوس را احضار کرد ولی وی از آمدن امتناع کرد و گفته زن و مرد محقق شد ، پس از آن سوکدیانوس برادرانش را برای اینکه بر شاه بشورند تحریک کرد و قرار شد که شاه را از بین ببرند اما اخوس ( داریوش دوم ) گفت با موبد بزرگ چه کنیم ؟ سوکدیانوس گفت او را نیز خواهیم کشت ! ( خشایار دوم با کمک های موبد بزرگ بر تخت نشسته بود ) آنها قرار گذاشتند که در شب جشن سده خشایار دوم را بکشند ، در جشن آتش در دوره هخامنشیان برای تفریح لباس ها را تغییر می دادند ( چیزی شبیه به بالماسکه و یا کارناوال امروزی ) سوکدیانوس گفت در آن شب که خشایار لباسش را تغییر می دهد شناخته نمی شود و یکی از ما با لباس مبدل به او نزدیک می شویم و او را می کشیم .
در آن شب هنگامی که وقت پریدن از روی آتش رسید خود سوکدیانوس خشایار را به گوشه ای رساند و کشت ، در همان شب سوکدیانوس با عده ای از افراد خود به خانه موبد بزرگ رفت و به عنوان اینکه خشایار دوم احضارش کرده او را از خانه خارج کرد و کشت و شبانه جسدش را خاک کرد تا کسی از ماجرا بویی نبرد ، روز بعد جارچی ها در شهرها جار زدند که شب گذشته خشایار دوم کشته شده و بجای او سوکدیانوس پادشاه می شود بطور کلی خشایار دوم چهل و پنج روز سلطنت کرد . یک ماه پس از اینکه برادران سوکدیانوس به حوزه های حکومت خود مراجعه کردند سوکدیانوس سه تن از آنها به نامهای سردس و براکتس و اودا یا اوتا را احضار کرد . پس از اینکه در میان روز غذا صرف شد سر میز غذا ( بعد از اتمام غذا ) سوکدیانوس اشاره ای کرد و بعد چند تن وارد شدند و برادران سوکدیانوس را دستگیر کرده بیرون بردند و سپس آن سه را کور کردند . خبر کور کردن سه برادر به اطلاع برادران دیگر نیز رسید و اخوس ( حکمران هیرکانیا = گرگان امروزی ) بر زندگی خود ترسید . اخوس که از جان خود بیمناک شده بود و بعلاوه بر زرخیز ترین ایالت ایران حکم می راند در صدد برآمد که سایر برادران را بر عیله سوکدیانوس بشوراند . او به آتروپاتن رفت و با برادرش تیر کشت حکمران آتروپاتن موافقت کرد که سوکدیانوس را از بین ببرند اخوس و برادرش به آتشکده چیچست رفته و موافقت آتشکده را جلب کردند و بعد موافقت آتشکده تخت سلیمان هم بدست آمد سپس آتشکده ری و آتشکده فارس هم موافقت خود را با اینکه اخوس در صدر فرماندهی گروهی که باید با سوکدیانوس بجنگد را اعلام داشتند و پس از آن آتشکده بلخ هم موافقت خود را اعلام کرد .
اخوس که به انتخاب برادران و آتشکده ها فرمانده جنگ شده بود زنی داشت بنام پریساتیس یا پروشات که یکی از زنهای بنام تاریخ ایران است و فرماندهی عملی جنگ را وی بر عهده داشت ، وی اولین زنی است که در جنگ در ارابه جای گرفت و مثل زنهای ماقبل تاریخ با کمان تیر اندازی می کرد و اولین زنی است که به قول دی نون برای سرش پنجاه تالان طلا تعیین کردند . گزنفون مورخ و سردار یونانی که از افسران مزدور یونانی در ارتش کوروش صغیر ، برادر اردشیر دوم بود پریساتیس را می ستاید و او را از زنهای بزرگ جهان می داند . یکی از چیزهایی که نشان می دهد پریساتیس در فرماندهی جنگ لایق بود این بود که اجازه نداد سپاهیانش ( سپاهیان اخوس ) در جنگ منظم با سوکدیانوس روبرو شوند و شیوه جنگ و گریز را برای جنگ انتخاب کرد که سپاه قدرتمند سوکدیانوس را در یک نقطه متمرکز نکند ؛ شیوه وی این گونه بود که هر یک از برادران از ایالت خود به سمت پایتخت راه می افتند تا سوکدیانوس مجبور شود لشگرش را به دوازده قسمت تقسیم کند ، در آن هنگام سوکدیانوس در گی یا همان جی در کنار زاینده رود ( در استان اصفهان امروزی ) بسر می برد و از یهودیان کشاورز آنجا طلب سرباز کرد . می دانیم که کوروش پس از فتح بابل عده ای از یهودیان را به این ناحیه آورد و به آنها زمین داد که کشاورزی کنند و آنها در کنار شهر گی در زمینی که به یوده موسوم شد سکنی گزیدند مورخان اسلامی بعدها این قسمت را یهودیه نامیدند . بهرحال سوکدیانوس از یهودیان سرباز خواست و ارمیشه پیشوای روحانی آنها به حضور او آمد و وی به شاه گفت چون ما سالهاست که کشاورزی می کنیم و فنون جنگ نمی دانیم من می توانم خدمتی به شاه کنم و با علم سحر و جادو پریساتیس ( پروشات ) را از راه دور از بین ببرم ولی برای اینکار شاهنشاه باید مدت شصت روز به من فرصت دهی چراکه برای کشتن او من باید شصت روز دانشم را بکار ببندم و نتیجه در روز شصتم معلوم می شود او برای اینکه سوکدیانوس از او نخواهد بقیه برادرانش را از بین ببرد گفت من نمی توانم کسی که مسئول و فرمانده جای خاصی است از بین ببرم به همین دلیل نمی توانم اخوس یا دیگر برادرانت را از بین ببرم ولی می توانم پریساتیس را که زن اخوس است و عملا فرمانده است از بین ببرم چراکه او فرمانده واقعی نیست و سربازان از اخوس دستور می گیرند . بدین ترتیب قرار شد که ارمیشه با سحر و جادو پریساتیس را از بین ببرد .
شاد و پر انرژی باشید
1 . تعدیل نظام مالیاتی ( که از ابتکارات گیومت بود ) را داریوش وسعت داد . پس تعدیل نظام مالیاتی یکی از کارهای وی بود .
2 . اصلاح قوانین دادگستری ، داریوش قوانین مالکیت را هم تعدیل کرد که اگرچه بسود دولتی ها و منصوبین دربار بود اما همین تعدیل از یکسری هرج و مرج ها کاست .
3 . تاسیس سپاه جاویدان ، عده این لشکر 10 هزار نفر بود و هیچگاه از تعداد آنها کم نمی شد چون فوراً جاهای خالی را پر می کردند . بواسطه وجود این سپاه امنیت در تمام ممالک تامین می شد و بعلاوه یک سپاه 4 هزار نفری از پیاده و سواره ، از پایتخت و قصر سلطنتی محافظت می کردند .
4 . داریوش سیستمی را بوجود آورد به نام پیک و در واقع به معنای سیستم پستی یعنی خبررسانی سریع بوده است که در آن ، جاسوسان مطالب را سریعاً جمع آوری کرده و به سازمان اطلاعات داریوش می رساندند .
5 . تا پیش از داریوش وضعیت معاملات چه در داخل و چه در خارج از کشور مشخص نیست اما آنچه که مشخص است . این سیستم ، سیستم داد و ستدی بوده است نه پولی . داریوش برای اینکه خود را با سیستم معاملات بین المللی وفق دهد اقدام به ضرب سکه طلایی بنام وِریک یا دِریک که مردم به هیچ وجه حق استفاده از آن را نداشتند و فقط دولت برای معاملاتش از این سکه استفاده می کرد . حتی ساتراپها هم از آنها استفاده نمی کردند بلکه از نقره و سایر فلزات استفاده می کردند .
6 . تاسیس سازمان چشم و گوش ( جاسوسی ) ، یعنی ماموران آن در هر کجا که بودند مثل این بود که چشم شاه می دید و گوش شاه می شنوید . آنها وضعیت پادگانها ، وضعیت مالی و ... را جمع آوری کرده و به نزدیکترین دفاتر جاسوسی می رساندند .
7 . داریوش عقیده داشت که ابتدا باید اقتصاد را درست کرد و بدین جهت از سارد تا شوش ، جاده شاهی را بوجود آورد که طول آن 2500 کیلومتر بوده است . و در طول مسیر ، بین صد تا صد و ده کاروانسرا وجود داشت ، یعنی فاصله بین هر کاروانسرا 25 کیلومتر بوده است . این کاروانسراها در موقع جنگ ، اختصاص به کاروانهای نظامی پیدا می کرد و در زمان صلح کار آنها حمایت از مال التجار، کاروانها ، دادن غذا و آذوقه به آنها و ... بود .
8 . داریوش در فاصله بین دریای سرخ و رود نیل ترعه ای بوجود آورد و در آن کتیبه ای نقش کرد . این ترعه همان کانال سوئز است .
9 . داریوش امپراطوری هخامنشی را به 20 تا 22 ساتراپ تقسیم کرد که در نتیجه آن ، هم از موضوع منطقه ای شدن مناطق جلوگیری می کرد و هم بیشتر و راحت تر ، مالیاتها را جمع آوری می کرد . هر بخش را به یک نفر شهربان سپرد که هم از نظر امنیتی ، دولت تامین باشد و هم از نظر مسائل دیگر . همچنین برای کمک به والیان و نیز برای اینکه کارها در دست یک نفر نباشد دو نفر از مرکز مامور می شدند ، یکی برای فرماندهی قشون محلی یا ساخلو و دیگری به اسم سردبیر و در واقع مفتش مرکز ایالات بود و مقصود از ایجا این شغل این بود که مرکز بداند احکامی که به والی صادر می گردد اجرا می شود یا نه .
10 . داریوش تعدادی از مخالفین خود را سرکوب کرد که برای تعداد آنها ، داریوش هیچگاه عدد درستی ذکر نکرده است ، اما آنچه مسلم است در زمان وی 19 منطقه طغیان کردند که داریوش می گوید من همه آنها را کشتم .
11 . داریوش کاخهای شوش و تخت جمشید را ساخت .
شاد و پر انرژی باشید
داریوش منتسب به یکی از خاندانهای فرعی سلسله هخامنشی است ، جد داریوش ( ارشام ) که در آن زمان زنده بود ، عنوان پادشاهی داشت و پدر داریوش ( ویشتاسب ) در پارت از حکام بود . کمتر پادشاهی در بدو جلوس به تخت شاهی مانند داریوش با مشکلات زیاد و طاقت فرسا روبرو بوده است . زیرا بعلت غیبت طولانی کمبوجیه از ایران که مدت 4 سال بطول انجامید و اخباری که در غیاب او منتشر می شد ، به تخت نشستن بردیای دروغین و کارهای او که در مدت 7 ماه برای جلب توجه مردمان ایالات کرده بود ، در نتیجه از نفوذ حکام مرکزی ، در ممالکی که تازه جزو ایران شده بودند کاست و حس استقلال طلبی آنها را تحریک کرد و هر کدام از ممالک تابعه در صدد بر آمده بودند که از ایران جدا شوند . هنگامی که مسئله گیومت مغ پیش آمد و به پادشاهی رسید موجب شد دیگران نیز به فکر سلطنت بیافتند .
داریوش در مدت قریب به دو سال مجبور بود با اغتشاشاتی که در همه نواحی مملکت او ایجاد شده بود بجنگد . داریوش برای جلب توجه قلوب مردم مصر ، به آنجا سفر کرد و در حدود 512 یا 513 ق. م اقدام به جنگ با سکاها کرد . لشکر عظیم ایرانیان از تنگه بُسفر گذشتند و تراکیه شرقی را مطیع ساختند و از دانوب عبور کردند . هدف این لشکرکشی ظاهراً برقراری امنیت در مرزهای شمالی هخامنشی بود . داریوش پس از چند هفته پیشروی در دشتهای روسیه ناگزیر بازگشت . در زمان داریوش هند غربی نیزتبعه ایران شد . مهم ترین وقایع سلطنت داریوش ، شورش شهرهای یونانی در مقابل حکومت ایران است که منجر به جنگهای مدیدی گردید . در لشکرکشی اول کاری از پیش نرفت . در لشکر کشی دوم ، ایرانیان در ماراتن توفیقی بدست نیاوردند . پیش از آنکه داریوش اقدام به جنگ سوم کند ، شورشی در مصر روی داد و توجه داریوش به آن معطوف شد . قبل از توضیح در مورد شورش مصر باید گفت که قشون ایران در جنگ ماراتن شکست نخورد بلکه عقب نشینی کرد و یکی از نواقص عمده سپاهیان ایران در زمان هخامنشی این بود که بجز آن قسمت زبده ، که گارد جاویدان بود ، بقیه اسلحه دفاعی نداشتند . مثلاً سپرهایشان از ترکه بید بافته شده بود . سربازان جاویدان هم معمولاً در قلب سپاه جای می گرفتند و گاهی هم ، چنان که در ماراتن روی داد قلب قشون دشمن را می شکافتند . ولی چون جناحین لشکر ایران نمی توانستند به واسطه نداشتن سلاح همان قدر پیش روند سپاهیان جاویدان مجبور می شدند برای مساوی داشتن صف خود با باقی جنگجویان عقب بنشینند . زیرا اگر جز این می کردند ممکن بود که سپاهیان دشمن آنها را محاصره کنند . در مورد جنگ ماراتن هم احتمالا چنین شده است . اما در مورد شورش مصر باید گفت : بعضی از مورخان علت این شورش را مالیاتهای سنگینی که بر مردم مصر تحمیل می شده دانسته اند ، اما به احتمال قریب به یقین این علت درست نیست و این طغیان به دو علت روی داده است :
اولاً مصریها بعلت داشتن تمدنی قدیمی و مهم ، ملتی بودند که علاقمند به آزادی و استقلال خود بودند ، یونانیها با استفاده از این روحیه مصریها آنها را بر ضد دولت مرکزی تحریک می کردند و علت آن این بود که اولاً یونانیها از بزرگی و ثروت دولت هخامنشی وحشت داشتند ثانیاً تمام ممالک ثروتمند و آباد آن زمان در حدود دولت ایران داخل شده بود ، پس مشخص می شود علت اصلی شورش مصریها در دوره هخامنشی احساسات ملی و مذهبی بوده که بوسیله یونانیها تحریک می شده است .
داریوش قبل از عزیمت به مصر خشایارشا را که از آتوسا دختر کوروش بود به ولیعهدی انتخاب کرد و به تدارک لشکرکشی به مصر مشغول شد که در سال 486 ق . م بعد از 36 سال سلطنت درگذشت و پسرش خشایارشا جانشین او شد . مقبره وی در نقش رستم ( در نزدیکی مرودشت از استان فارس ) واقع است .
شاد و پر انرژی باشید
شخصیتی که خود را بردیا معرفی کرده بود ، مغی* بود بنام گیومت یا گیوماتا که شباهت زیادی بین او و بردیا وجود داشته است ، « شاید علت اینکه کسی نتوانسته بین بردیای حقیقی و کیومت فرقی بگذارد این است که معمولا یک شاهزاده پارسی تا قبل از بسلطنت رسیدنش در اندرون پنهان می مانده است » .
مغ : مغان یا مغ ها در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت ، منحصراً به آنها تعلق داشت .
در زمان کمبوجیه مردم ناراضی بودند ، اموال دولتی حیف و میل می شد ، فشارهای مالیاتی و ... بسیار بود ، گیومت قد علم کرد تا مردم را از این فشارها نجات دهد . گیومت بین 3 تا 6 ماه حکومت کرد . گیومت پس از روی کار آمدن ، برای بهبود حال طبقات زحمتکش و رهایی آنان از ظلم و یسبُدان و شهربانها ، یک رشته اقدامات اصلاحی بعمل آورد ، بمدت سه سال مالیات گیری و سربازگیری را متوقف کرد ، این مسئله نشان می دهد که در زمان کمبوجیه تا چه حد خزاین را انباشته بودند که گیومت با آسودگی خاطر ، سه سال مالیات را می بخشد . تقریباً همه ایالات ، پادشاه جدید را که مالیات سه ساله را بخشیده بود ، پذیرفتند . این واقعه را داریوش در کتیبه بیستون خود بیان کرده است . پس از مرگ کمبوجیه همواره سپاهیان او ، با آن که ماموران گیومت آنان را می فریفتند ، به خاندان هخامنشی وفادار ماندند و هفت نفر از جوانان نجیب پارس بر ضد گیومت عصیان کردند که در راس آنان داریوش قرار داشت .
این هفت نفر ، اُتانن ، آسپاتی نیس ، گبریاس ، انیتافِرن ، مگابیز ، هیدران و داریوش بودند . هنگامی که داریوش و همدستانش ، گیومت مغ را به قتل رساندند ، هر مغی را که در سر راه خود می دیدند ، می کشتند . زمانی که پارسیها از جریان اطلاع پیدا کردند و فهمیدند که مغ ها آنها را فریب داده اند در هر جا ، هر مغی را می یافتند ، می کشتند . این روز بزرگترین عید دولتی پارسیهاست ، چون عقیده دارند در این روز دولت آنها از دست مغ ها نجات یافته است . هرودوت این روز را ماگوفونی نامیده که به معنی مغ کشی است . واقعه گیومت مغ بیانگر این موضوع است که ایرانیها و اهالی تابعه ، از سلطنت کمبوجیه ناراضی بوده اند . کارهای بیرویه کمبوجیه ، آن هم بعد از شاهی ، مانند کوروش کبیر شیرازه دولت ایران را از هم کسیخت تا اینکه زمامداری به داریوش رسید و او پس از لشکر کشی ها و جنگهای عدیده ، از نو ، شالوده محکمی برای وحدت دولت ایران ریخت .
شاد و پر انرژی باشید
کمبوجیه پسر کوروش کبیر بود ، هرودوت مادر او را ، کاسان دان دختر فَرنَس پُس دانسته است .
کمبوجیه همان سیاست پدرش را مبتنی بر استحکام مبانی ، حکومت و توسعه سرزمین ایران ادامه داد . مقدمات لشکر کشی به مصر که در زمان کوروش آغاز شده بود در دوران سلطنت کمبوجیه جامه عمل پوشید . در این زمان آمازیس ( آماسیس ) پادشاه مصر بود . وی تصور می کرد کمبوجیه از طرف دریا به مصر حمله می کند ، بدین جهت از یونانیها کمک خواست ، اما خبر ورود سپاهیان ایران به شامات به وی رسید . در این زمان آمازیس که پادشاهی فعال و با عزم بود ، فوت کرد و بجای او فرزندش پسامتیک سوم ، پادشاه شد . نخستین جنگی که میان مصریها و پارسیها روی داد در محل پلوز بود . قشون مصر شکست خورد و پادشاه آن کشور فرار کرد ، بنابراین کمبوجیه بدون زحمت به ممفیس ، پایتخت مصر رسید . ممفیس نیز مقاومتی نکرده و تسلیم شد .
لازم بذکر است که کمبوجیه برادری به نام بردیا ( به یونانی اسمردیس ) داشت که بنا به انتخاب کوروش ، والی پارت ( خراسان ) ، گرگان ، باختر و خوارزم بود . کمبوجیه از بیم اینکه مبادا وی از غیبت طولانی شاه استفاده کند و تاج و تخت سلطنت را تصاحب نماید قبل از عزیمت به مصر ، مخفیانه وی را به قتل رساند . قتل بردیا ، محرمانه صورت گرفت بطوری که کسی از این راز آگاه نشد . چنانکه ذکر شد کمبوجیه در سال 525 ق.م مصر را تسخیر کرد . آماده لشکر کشی به نوبیا بود که از ایران خبر رسید بردیا زنده است و بر علیه کمبوجیه شورش و عصیان کرده است .
کمبوجیه کارهای خود را در مصر رها کرد و سراسیمه به جنوب ایران رهسپار شد اما در نیمه راه در سوریه به وضع اسرار آمیزی کشته شد . هرودوت می نویسد : که موقع سوار شدن بر اسب با شمشیر خود زخمی شد ، اما بند هجدهم کتیبه بیستون داریوش ، نسبت خود کشی به او می دهد . اما بنظر می آید روایت هرودوت به واقعیت نزدیکتر باشد چون بعید بنظر می رسد ، پادشاهی مقتدر با شنیدن خبری که صحت آن بدرستی معلوم نیست دست به خودکشی بزند .
شاد و پر انرژی باشید
یكی از مشكلات كلی در مطالعه فرهنگ ماد ، مسئله خط و نگارش می باشد . بی شك در هزاره اول پیش از میلاد ، ماد ها دارای خط و كتابتی بوده اند ، زیرا همان طوری كه هرتسفلد و دیاكونوف ( تاریخ ماد ) نیز اشاره می كنند ، یكی از شاهك های تحت نفوذ ماد ها ، به نام « آبدادانا » ( به زبان اَكدی ) به اسم یك مرد آشوری ، نامه ای ارسال داشته كه این خود دلیل بر وجود خط و كتابت در آن سرزمین می باشد از طرفی این را هم می شود حدس زد كه « ماناها » نیز خط و كتابتی داشته اند كه از خط « اورارتویی » گرفته شده است .
سارگن دوّم پادشاه آشور در گزارش سال 714 پیش از میلاد می گوید كه « اولوسونو » پادشاه مانا سنگ یادگار خود را وقف او كرده است ، برای این سنگ یادگار ، غالباً نوشته هایی نیز نگاشته شده كه به احتمال قبلی خط مزبور نوعی از خطوط میخی به شمار رفته است .
در نواحی اطراف دریاچه ارومیه احتمالا ًهیرو گلیف هایی نیز مشابه با هیرو گلیف های اورارتویی متداول بوده است كه میتوان نمونه آن را روی بشقاب نقره ای مكشوفه از زیویه مشاهده نمود لازم به یاد آوری است كه متأسفانه تاكنون از ساكنان ماد مركزی هیچ گونه مدرك خطی به دست نیامده است .به هر حال اصل و منشأ خط پارسی باستان ( میخی ) را با توجه به نوشته های دیاكنوف باید در سرزمین ماد جستجو نمود ، زیرا در زمان كوروش دوّم و اواسط قرن ششم پیش از میلاد خط پارسی باستان متداول بوده كه این خط نیز با خط میخی بابلی و ایلامی كاملاً متفاوت است و با وجود نكات اشتراكی كه با سایر خطوط آسیای قدیم دارد ، نمی توان آن را مأخوذ از آنها دانست .
در سنگ نوشته های پادشاهان هخامنشی , لغات مادی فراوانی وجود دارد و چه بسا این خط مأخوذ از خط و تمدنی بوده است كه در اواخر هزاره دوّم و اوایل هزاره اول پیش از میلاد در منطقه گیلان و مازندران مركزیتی داشته و تمدنشان تا نواحی كاشان و جنوب غربی لرستان و در شمال تا قفقاز گسترش یافته بود كه نمونه ای از خط میخی آنها را دكتر نگهبان در حفریات مارلیك به دست آورده و پروفسور كامرون استاد خطوط باستانی خاور میانه ، دانشگاه میشیگان نیز پس از مطالعه آن معتقد است كه این خط نمی تواند جدید تر از اواخر هزاره دوم و اوایل هزاره اول باشد .
به هر صورت كشفیات و تحقیقات آینده به احتمال زیاد درستی این نظر و یا چگونگی خط ماد را بهتر روشن خواهد كرد .
شاد و پر انرژی باشید
جانشين کياکسار ( هوخشتره ) در مدت ۳۵ سال سلطنت خود از يک طرف به سياست جهانگشايی را دنبال کرده و از سوی ديگر به سر و سامان دادن وضع داخلی کشور پرداخت . او چون بنا به قرارداد صلحی که پدرش با پادشاه ليدی بسته بود نمی توانست به آسيای صغير دست يابد سپاهيان خود را برای فتح بين النهرين و شمال سوريه گسيل داشت. حکومت آستيياگ در تاريخ ماد دوران اوج مادها را نشان ميدهد . در زمان حکومت اين پادشاه قلمرو مادها در شرق به نواحی مرکزی فلات ايران در غرب به رود هاليس و در جنوب تا خليج فارس گسترش يافته بود . آستيياگ در طول حکومت خود کوشش کرد تا از قدرت نامحدود اشراف بکاهد ، روی همين اصل با آنها به گونه ای خودکامه رفتار می کرد و در عين حال قدرت روحانيون ( مغ ها ) رو به فزونی می رفت. در چنين شرايطی قسمتی از اشراف ماد به رهبری يکی از خويشاوندان شاه و فرمانده ارتش به نام گارپاگا تماس هايی با شاه پارس يعنی کورش دوم برقرار کردند و به اين ترتيب کورش عليه پادشاه ماد به پا خواست .سه سال پس از اين قيام به سال ۵۵۰ قبل از ميلاد هنگاميکه آستيياگ به پارس لشکر می کشيد ارتش تحت فرمان او عليه پادشاه ماد شوريده او را دستگير کرده و به کورش تسليم کردند اين مطلب را يک تاريخ نگار بابلی گفته اما بنا بگفته هرودوت فقط قسمتی از ارتش ماد که جزو توطئه کنندگان نبودند بسختی با پارس ها جنگيدند و ديگران آشکارا به آنها پيوستند . بهر حال کورش دوم پادشاه هخامنشی در اين نبرد پيروز شده و دولت هخامنشی جايگزين مادها شد .
توضیحات بیشتر در مورد به سلطنت رسیدن کوروش و قضایای جالبی که با آستیاگ داشت را در اینجا بخوانید .
شاد و پر انرژی باشید
هوخشتره ؛ سپاهيانش را با سخت در ايستادن در برابر آشوريان آماده می کرد . اين سياست درنگ و معطلی سرانجام آن فرصت مناسب را که پادشاه بدنبالش بود پيش آورد و سپاهيان وی بر سرداران آشور بانیپال پيروز شدند . هوخشتره به آشور تاخت و شهر نينوا را به محاصره گرفت . دور گرفتن نينوا تنها محاصره و پژواکی بود که به روايت ناحوم و از طريق تورات بدست ما رسيده است . اگر هوخشتره را فوراً به کشورش که مورد تاخت و تاز سکاها ( اسکيت ها ) قرار گرفته بود فرا نمی خواندند ؛ او می توانست با ادامه محاصره نينوا و قحطی افکندن در شهر موفق به گشودن آن گردد . سکاها با گذشتن از قفقاز از طريق گذرگاه دربند به آذربايجان تاخته بودند . پادشاه ماد در شمال درياچه اروميه به مقابله آنها شتافت ؛ اما از آنها شکست خورد و ناگزير به شرايط فاتحان تن در داد ( ۶۳۳ ق . م ) اسکيت ها تا کنار دريای مديترانه رسيده بودند و چنانکه اسناد تاريخی نشان می دهد قلاع و استحکاماتی وجود نداشت تا در برابر اين سيل ويرانگر ايستادگی کند . اين وحشت هنگامی به پايان رسيد که هوخشتره به حيله توانست در مقابل آنها پيروز شود . وی مادی يس پادشاه سکاها و فرماندهان سپاهش را به ضيافتی فراخواند ؛ در مهمانی آنها را از باده مست کرد و سپس همه را در مستی کشت ( نقل از تاريخ هرودوت ) سکاها بی سردار مانده بودند و علی رغم مقاومت سرسختانه ای که کردند سرانجام حدود سال ( ۶۱۵ ق . م ) مغلوب و منهدم گشته و پس از ۲۸ سال اشغال نواحی شمال غربی ايران عاقبت از آنجا بيرون رانده شدند .
آشور بانیپال حدود سال ۶۲۵ ق . م درگذشت ؛ در ايام فرمانروايی جانشين او ساراکس ؛ بنوپلسنر ؛ حاکم بابل سربر افراشته و خود را شاه خواند . وی نخست عليه مهاجمان ناشناخته ای که از دهانه های دجله و فرات می آمدند لشکر کشيد ؛ ولی بعلت ناتوانی بعدها مادی ها را به ياری خويش طلبيد و در نتيجه هوخشتره به او پيوست . نينوا در محاصره افتاد و هنگامی که پادشاه آشور مقاومت را بيهوده ديد ؛ خرمنی از آتش برافروخت ؛ خود و خانواده اش را در آن افکند و به هلاکت رساند . در نتيجه در سال ۶۰۶ پيش از ميلاد پايتخت آشور به اشغال سپاهيان دشمن در آمد و با خاک يکسان گرديد و چنانکه از لوح استوانه بنونيد پلسر ؛ حاکم بابل بر می آيد ديگر شهرها و معابدی که پلسر را ياری نکرده بودند به سرنوشت پايتخت آشور گرفتار آمدند . از اين تاريخ مادها بر بخش بزرگی از آسيای غربی فرمانروايی يافتند . بنوکد نصر ( بخت النصر ) پسر و جانشين بنويد پلسر ؛ عقد اتحادی با آنها منعقد کرد و با « آمی تيس » دختر هوخشتره ازدواج کرد ؛ در حاليکه بابليان دشت ها را در تصرف خويش داشتند . مادها نيز از فرصت استفاده نموده تمامی سرزمين ايران را به تصرف خود در آورده و بتدريج از يکطرف به ارمنستان و از طرف ديگر تا مرکز آسيای صغيريعنی کاپادوکيه پيش رفتند . فتح تمامی اين مناطق برای مادها آسان تر بود ؛ زيرا کيمری ها ( سیمری ها ) و اسکيتها ( سکاها ) تمامی بلاد آباد و مناطق مذکور را غارت و ويران کرده بودند و پيش از آمدن مادها مناطق فوق چنان دستخوش هرج و مرج و بی نظمی شده بود که قدرت ايستادن در برابر مهاجمان خارجی را نداشت . پيشروی مادها در کنار رود هاليس ( قزل ايرماق کنونی ) که خود را با مملکت جنگجو و قدرتمند ليدی رودررو ديدند متوقف کرديد . پادشاه ليدی در آن زمان آلياتس نام داشت که از پادشاهان مقتدر آن زمان بشمار می رفت . البته جنگ ميان ليدی و ماد شش سال طول کشيد . و در اين مدت هيچ يک از طرفين بر ديگری پيروزی نيافت . در سال هفتم ؛ کسوفی پديد آمد که گويند تالس ميلتوس فيلسوف يونانی آن را پيشگويی کرده بود ( ۵۸۵ ق . م ) طرفين از اين کسوف ترسيدند و دست از جنگ کشيدند و پس از گفتگويی چند و ميانجی گری پادشاه بابل بين دو طرف صلح برقرار شد و رودخانه هاليس ؛ مرز بين دو دولت تعيين شد . يکسال بعد از انعقاد قرارداد با دولت ليدی هوخشتره در گذشت ( ۵۸۴ ق . م ) او می بايست شخصيتی پر توان و قدرتمند و همچنين سازماندهی برجسته بوده باشد ؛ زيرا ماد را که مغلوب آشوريان و سکاها بود ؛ به چنان پايگاهی رساند که بر هر دو دست يافته ؛ سکاها را از قلمرو خود بيرون و نينوا را فتح کرد و نيمی از آسيای صغير را به تصرف خود در آورد هرودوت می گويد که هوخشتره ؛ هسته های جداگانه ای از تير اندازان و سواران را که در گذشته همه با هم می جنگيدند تشکيل داد .
شاد و پر انرژی باشید
پس از ديوکس ( ديااکو ) پسرش فرورتيس که نام نيای خود را داشت به تخت پادشاهی نشست . او با پرداخت منظم خراج به دولت آشور که در آن هنگام آشور بانیپال پادشاه آن بود . سياست پدر را که حفظ مَناسب حسنه با آشور بود ادامه داد و نيز مانند پدر به فتح و جذب ديگر قبايل ماد که در فلات ايران مستقر شده بودند پرداخت . مادها در اين راه ولايت پارس را که با سکنه آن خويشاوند بودند متصرف شدند . آنها که با اين پيروزيها شجاع و دلير شده بودند کوشيدند تا يوغ بندگی را از گردن خويش بردارند و در رسيدن به اين هدف به آشور حمله بردند ؛ اما سپاهيان کار آزموده آشوری که سر انجام دولت ايلام را مغلوب و مطيع کرده بودند و از انضباط شديدی برخوردار بودند و نيز با جنگ افزار بزرگ می شدند ؛ برای مادهای مشهور و جسور ؛ بسيار خطرناک بشمار می رفتند . در نتيجه سعی مادها ثمر بخش نبوده و عاقبت در برابر دشمن شکست خوردند و فرورتيس ( فرااورت ) ؛ پس از بيست و دو سال پادشاهی به هلاکت رسيد و بيشتر سپاهيانش نابود گرديدند . پس از کشته شدن فرورتيس ؛ هوخشتره ( کياکسار ) که مديری قابل و سرداری فاتح بود به پادشاهی رسيد . شکستی که به قيمت جان فرااورت ( فرورتيس ) تمام شده بود به او آموخت سربازانی که رؤسای زمين دار جمع می کنند هرگز از عهده سپاهيان منظم بر نمی آيند ؛ از اين رو بر آن شد تا سپاهی از روی نمونه سپاه آشور تشکيل دهد ؛ پيادگانی که هر يک به کمان و شمشير و يک يا دو زوبين مسلح بودند و سوارانی که در سايه پرورش اسب که در ميان مادها رايج بود ؛ پيش از سواره نظام دشمن بودند . لشکريانی که به تير و کمان مسلح بودند که در همه شرايط ؛ در حمله و عقب نشينی بسوی دشمن تيراندازی کنند .
ادامه سرگذشت " هوخشتره ( کیاکسار ) " را در اینجا بخوانید .
شاد و پر انرژی باشید
هرودوت تاريخ نويس يونانی می گويد : ديااکو پسر" فرورتيش " چنان آوازه ای در حسن دادخواهی داشت که ابتدا اهالی روستايی که در آن زندگی می کردند و سپس همه افراد قبيله اش برای رفع دعواهايشان ؛ به او مراجعه می کردند . وی چون قدرت خويش را دريافت شايعه در افکند که بخاطر بازماندن از کارهای خصوصی خود نمی تواند تمام اوقاتش را به داوری ميان افراد صرف کند . از اين رو از کار داوری کناره گرفت . به دنبال اين اقدام دزدی و بی نظمی آغاز گرديد . رؤسای طوايف و قبايل ماد دور هم گرد آمدند که چه کنيم که ديگر داوری چون ديوکس ( ديااکو ) بر ما داوری نخواهد کرد و هر روز دزدان و غارتگران بر ما هجوم می آورند و از مجازات عمل نمی ترسند ؛ پس از شوری که کردند به اين نتيجه رسيدند که از ديوکس ( ديااکو ) بخواهند تا به عنوان شاه به آنها حکومت کند و جلو اين دزدان و غارتگران را بگيرد پس به منزل وی رفته و تقاضايشان را با او در ميان گذاردند . ديوکس ( ديااکو ) هم که دقيقاً همين انتظار را داشت گفت من برای قبول اين کار چند شرط دارم که بايد عملی کنيد . اول اينکه برايم قصری بسازيد و برايم سربازانی محيا سازيد تا از من حمايت و پاسداری کنند . اين شروط را رؤسای قبايل قبول کردند و ديوکس ( ديااکو ) از اين تاريخ به بعد شاه مادها شد . اولين اقدام شاه جديد فراهم آوردن نگهبانانی برای خود و سپس ساختن پايتخت بود . وی برای اين منظور همدان را که يونانی ها اکباتانه ميگويند جهت پايتخت برگزيد . البته ديوکس ( ديااکو ) از قرار معلوم اين شهر را بنا نکرد زيرا اين شهر در کتيبه تيگلات پلسر اول تحت عنوان امدانه ذکر شده است . اما پادشاه ماد بر جمعيت آن افزود ؛ نام هگمتانه به معنی جای اجتماع می باشد و ظاهرًا بدان اشاره دارد که طوايف مادی که در گذشته پراکنده بودند ؛ به گونه ای متراکم در آنجا جمع شدند . شهر جديد احتمالا از روی نمونه شهرهای جلگه ای بنا گرديد . اين شهر بر روی تپه ای ساخته شده و هفت ديوار تو در تو داشت که ديوارهای درونی به ترتيب مشرف بر ديوارهای بيرونی بودند ؛ بطوری که درونی ترين ديوار از بقيه ديوارها بلند تر بود . قصر پادشاه که خزاين او در آنجا نگهداری می شد ؛ درون هفتمين ديوار واقع شده بود . اين ديوار که درونی ترين ديوار هفتگانه به شمار می رفت ؛ کنگره های زرگون داشت و حال آنکه ديوارهای ديگر مانند برج بيروس نيمرود رنگهای روشن داشتند . اين کنگره ها و بويژه رنگ های آن در نزد بابليان نمادهای خورشيد و ماه و سيارات بودند اما در نزد مادها اين گونه رنگ آميزی صرفا وام گيری هنری بوده . در اين کاخ کسی نمی توانست با شاه روبرو شود و دادخواست ها را پيامگذاران به شاه می دادند . بدين منظور اين آيين تشريفات وضع شده بود تا با دشوار کردن دسترسی به پادشاه ترس و احترام در دل مردم القا کنند .
ديوکس ( ديااکو ) در مدت پنجاه و سه سال پادشاهی ( ۶۵۵ - ۷۰۸ ق . م ) فرصت آن را داشت که قبايل ماد را که تا آن زمان پراکنده بودند متحد سازد و به مليت واحدی مبدل کند . اگر او همان ديااکويی نباشد که در کتيبه های آشوری از آن نام رفته لااقل اين خوش اقبالی را داشته که آشوريان به وی نپرداختند ( نجنگيدن ) زيرا سناخريب در جنگ بابل و ايلام ( سوزيانا ) آن قدر گرفتار بودند که ديگر مجال انديشيدن به کوههای بلند و صعب العبور کردستان را نداشتند و تنها خطری که از جانب آشور ؛ مادها را تهديد می کرد ؛ اعزام نيروی آشوری يه اللیپی يعنی کرمانشاه کنونی بوده است . بقيه نقاط کشور همچنان در سکون و آرامش بود و خراجش را به صورتی منظم می پرداخت بطوری که آشوريان هيچ بهانه ای برای مداخله نيافتند .
شاد و پر انرژی باشید
سلطنت کوروش کبير ( ذوالقرنين )
هرودوت و کتزياس افسانه های عجيبی درباره تولد و تربيت کورش روايت کردند اما آنچه از لحاظ تاريخی قابل قبول است اين است که کوروش پسر حکمران انشان ( انزان ) کمبوجيه اول است و مادر او ماندانا دختر آستياگ پادشاه ماد می باشد .
هنگامی که کمبوجيه با ماندانا ازدواج کرد شبی آستياگ در خواب می بيند که در شکم دخترش درخت تاکی روييده است . خوابگزاران اين خواب را اين طور تعبير می کنند که ماندانا پسری به دنيا می آورد که سلطنت آستياگ را از بين می برد .. آستياگ دختر خود را از همدان احضار کرد و او را مانند محبوسی نگه داشت . بعد از مدتی ماندانا پسری به دنيا آورد ، شاه ماد او را به يکی از خويشاوندان خود " هارپاگ " سپرد تا وی بچه را از بين ببرد اما هارپاگ طفل را به چوپان خود " مهرداد " سپرد و او نيز که طفل کوچکش را از دست داده بود لباسهای کوروش را به تن فرزندش کرد و فرزند مرده خويش را به جای کوروش قالب کرد و کوروش را بجای فرزند خويش بزرگ کرد ! ( به نقل از منبع ديگری ؛ کورش از همان کودکی بسيار متين و بسيار باهوش بود و همچنان که بزرگ تر مي شد سنجيده تر سخن می گفت و در بين همسالان و افراد آشنا مقبوليت بيشتری می يافت . روزی طبق معمول بچه ها در حال بازی کردن بودند و کوروش را به شاهی خويش پذيرفته بودند يعنی کوروش تو بازی نقش شاه رو بازی می کرد و به هر کسی دستور می داد بايد دستور را اطاعت می کرد و چنانچه او سرباز ميزد با متخلف مانند قوانين دربار عمل ميشد در حين بازی کوروش به يکی از نجيب زادگان ماد دستور می دهد که کاری انجام دهد که او اين کار رو انجام نمی دهد و کوروش طبق قوانين دربار دستور ميده تا او را توبيخ کنند ! پسر که از نجيب زادگان بود ناراحت می شود و موضوع را به پدرش اعلام می کند او نيز که با دربار رابطه داشت موضوع را به گوش آستياگ می رساند که يک پارس زاده ( به تحقير ) فرزند او را توبيخ کرده و بايد مجازات شود آستياگ دستور می دهد تا کسی که فرزند او را توبيخ کرده با پدرش به دربار بياد تا آستياگ به داوری بپردازد وقتی کوروش با مهرداد پدرخوانده اش مهرداد به دربار می آيد. پدر کسی که کوروش دستور داده بود توبيخش کنند ، کوروش را نشان داده و می گويد اين پسر.. اين پارس زاده .. فرزند مرا توبيخ می کند آستياگ که کوروش را می بيند از او می پرسد چرا فرزند اين شخص را توبيخ کردی و کوروش بدون ترس و با اعتماد به نفس کامل پاسخ می دهد : من و بچه ها در حال بازی بوديم و من چون از بين بچه ها به عنوان باهوش ترين شناخته شده بودم شاه آنها شده بودم اين پسر ( کسی که توبيخ شده ) از دستور من سرپيچی کرد و طبق قوانين دربار بايد توبيخ می شد آستياگ که از حاضر جوابی و جواب قانع کننده کوروش شگفت زده شده بود انديشيد که يک پارس زاده نمی تواند چنين گستاخ باشد ناگهان خطوط چهره کوروش توجه او را جلب می کند و بنظرش آشنا می آيد از مهرداد می پرسد ای چوپان اين بچه را از کجا آوردی مهرداد که ترسيده بود قضايا را کاملاً تعريف می کند و آستياگ وحشت زده می شود سريعا دستور می دهد خوابگزاران جمع شوند و از آنها می پرسد چه خواهد شد خوابگزاران با زيرکی تمام به آستياگ می گويند کوروش قرار بوده شاه شود و الآن هم شاه شده البته شاه بچه ها پس خواب تو تعبير شده و ديگر احتياجی نيست از چيزی بترسی . بدستور آستياگ کوروش به همدان نزد پدر و مادر اصلش فرستاده شد ( ماندانا و کمبوجيه ) هارپاگ هم بدليل سرپيچی از فرمان شاه شديداً توبيخ ميشه و شاه مخفیانه پسر هارپارگ را می کشد و جشنی ترتيب ميده ودستور میده بصورت مخفیانه و طوری که هارپارگ متوجه نشه از گوشت تن پسر هارپارگ غذا درست کنند ...؛ شاه در مهمانی از هارپاگ هم دعوت می کنه و گوشت پسر هارپاگ رو ميده خود هارپاگ می خوره ... بعد از جشن که آستياگ قضيه رو برای هارپاگ تعريف می کنه هارپاگ از دست شاه ماد کينه به دل می گيره و شروع ميکنه به قوی کردن پايه های قدرتش در دربار ماد تا روزی انتقامش رو از شاه ماد بگيره ) هارپاگ که خبر شوکت و شکوه کوروش رو در دربار کمبوجيه شنيد ، پنهانی با او مکاتبه می کرد و دائم او را بر زد شاه ماد تحريک می کرد و همینطور فنون نظامی و استراتژیک را به او می آموخت. در اثر اين تحريکات و زمينه سازی هايی که هارپاگ در بين سران و بزرگان مادی انجام داده بود کوروش مصمم شد پارس را بر ضد ماد بشوراند در سال ۵۵۳ ق . م کوروش همه پارس ها را بر ضد ماد بر انگيخت در جنگ بين لشکريان کوروش و ماد ، عده ای از سپاهيان ماد به کوروش پيوستند و در نتيجه پادشاه ماد شکست خورد پس از شکست مادها کوروش در پاسارگاد شاهنشاهی پارسيها را پايه گذاری کرد . سلطنت او ۵۵۹ - ۵۳۹ ق . م است .
شاد و پر انرژی باشید
به قدرت رسيدن پارسيها يکی از وقايع مهم تاريخ قديم است . اينان دولتی تاسيس کردند که دنيای قديم را به استثنای دو ثلث يونان تحت سلطه خود در آوردند . وقتی هم منقرض شدند از صحنه تاريخ خارج نشدند بلکه در طول ۲۵ قرن متوالی بلندی ها و پستی ها را پيمودند .
پارسيها مردمانی آريايی نژاد بودند که مشخص نيست از چه زمانی به فلات ايران آمدند . برای نخستين بار در سالنامه آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق.م نام کشور پارسوآ در جنوب و جنوب غربی درياچه اروميه برده شده است . بعضی از محققان مانند راولين سن عقيده دارند که مردم پارسوآ همان پارسی ها بوده اند . البته کاملا محقق نيست که اين نظريه درست باشد . تصور می شود اقوام پارسی پيش از اينکه از ميان دره های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ايران بروند ؛ در اين ناحيه توقف کوتاهی کردند و در حدود ۷۰۰ سال پيش از ميلاد درناحيه پارسوماش ؛ روی دامنه های کوههای بختياری در جنوب شرقی شوش در ناحيه ای که جزو کشور ايلام بود ؛ مستقر شدند . از کتيبه های آشوری چنين استنباط می شود که در زمان ؛؛ شلم نصر ؛؛ ( ۷۳۱-۷۱۳ ق.م) تا زمان سلطنت ؛؛ آسارهادون ؛؛ (۶۲۲ ق.م )پادشاهان يا امرای پارسوآ ؛ تابع آشور بوده اند . پس از آن در زمان فرورتيش ( ۶۵۵-۶۳۳ ق.م ) پادشاه ماد به پارس استيلا يافت و اين دولت را تابع دولت ماد نمود . هرودوت می گويد : پارسی ها به شش طايفه شهری و ده نشين و چهار طايفه چادر نشين تقسيم شده اند . شش طايفه اول عبارتند از ::پاسارگاديان ؛ مرفيان ؛ ماسپيان ؛ پانتاليان ؛ دژوسيان و گرمانيان . چهار طايفه دوم عبارتند از :: داييها ؛ مردها ؛ دروپيک ها و ساگاريتها . از طوايف مذکور سه طايفه اول بر طوايف ديگر برتری داشته اند و ديگران تابع آنها بوده اند .
طبق نوشته های هرودوت ؛ هخامنشيان از طايفه پاسارگاديان بوده اند که در پارس اقامت داشته اند و سر سلسله آنها هخامنش بوده است . پس از انقراض دولت آشور بدست آشور بانی پال ؛ چون مملکت ايلام ناتوان شده بود پارسی ها از اختلافات آشوری ها و مادی ها استفاده کرده و انزان يا انشان را تصرف کردند .
در اينجا اين سوال پيش می آيد که در زمان کدام يک از نياکان کورش بزرگ اين واقعخ روی داده است . با توجه به بيانيه های کورش در بابل ؛ می بينيم که نسب خود را به چيش پش دوم می رساند و او را شاه انزان می خواند . به احتمال زياد اين واقعه تاريخی در زمان چيش پش دوم روی داده است . تصور می شود که انزان همان مسجد سليمان کنونی است . پس از مرگ چيش پش ؛ کشورش ميان دو پسرش آريارمنه پادشاه کشور پارس و کورش که بعدا عنوان پادشاه بزرگ پارسوماش ؛ به او داده شد تقسيم گرديد . چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و کياکسار در آن حکومت می کرد ؛ کشور کوچک جديدالتاسيس ؛ ناچار زير اطاعت فاتح نينوا بودند . کمبوجيه فرزند کورش اول ؛ دو کشور نامبرده را تحت حکومت واحدی در آورد و پايتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل نمود .
موافق نوشته های هرودوت ؛ لوحه نبونيد پادشاه بابل ؛ بيانيه کوروش بزرگ ( استوانه کورش )؛ کتيبه بيستون داريوش اول ؛ و کتيبه های اردشير دوم و اردشير سوم هخامنشی ترتيب شاهان اين سلسله تا داريوش اول چنين بوده است .
شاد و پر انرژی باشید
آیا می دانید : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا
مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب می شده . این در
حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند ، بدون
پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است .
آیا می دانید : تقویم کنونی ( ماه 30 روز) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیئتی
را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی « دنی تون » بسیج کرده بود .
برطبق تقویم جدید داریوش ، روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای
پنج عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ
سیاوش بوده است .
آیا می دانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گذاری کرد و به مناسبت
آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی
ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند .
آیا می دانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه ، وزارت آب ، سازمان
املاک ، سازمان اطلاعلت ، سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد .
آیا می دانید : اولین راه شوسه و و زیرسازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد .
آیا می دانید : فیثاغورث که به دلیل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه
آورده بود توسط داریوش دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد .
آیا می دانید : در طول سلطنت داریوش دو حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او
پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت
را در سراسر ایران بسط داد . او در سال آخر پادشاهی به اندازه ده میلیون لیره انگلیس
ذخیره مالی در خزانه دولتی برجای گذاشت .
شاد و پر انرژی باشید
رستم فرخزاد، رستم سپهبد، رستم فرخهرمز، پسر سپاهبد فرخهرمزد سردار معروف و مدبر و دلیر اواخر عهد ساسانی(متولد ۶۳۰ – مقتول ۶۵۱ م.) که مورخان ارمنی پدر و پسر را «ایشخان» (شاهزاده) یاد کردهاند. در زمان سلطنت ازرمیدخت، پدر رستم، فرخ هرمز مدعی سلطنت شد و ملکه را به زنی خواست. چون آزرمیدخت نمیتوانست علناً مخالفت کند، در نهان وسایل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خویش پیش راند و پایتخت را تصرف و آزرمیدخت را خلع و کور کرد. در زمان یزد گرد سوم، رستم نایبالسلطنهء حقیقی ایران محسوب میگشت. وی کام از خطر عظیمی که درنتیجهء حملهء عرب بکشور ایران روی داده بود اطلاع داشت، پس فرماندهی کل نیروی لشکری را به عهده گرفت و در دفع دشمن جدید کوشش دلیرانه کرد. با سپاهی بزرگ در پیرامون پایتخت حاضر شد، اما عمر پیشدستی کرد. در سال ۶۳۶ م. سپاه ایران در قادسیه، نزدیک حیره، با سعد بن وقاص سردار تازی روبرو شد، جنگ سه روز طول کشید و به شکست ایرانیان خاتمه یافت. رستم که شخصاً حرکات افواج را اداره میکرد و درفش کاویانی را در برابر خود نصب کرده بود کشته شد.
درفش کاویانی
درفش کاویانی، درفش کاویان، درفش کابیان، درفش کافیان، درفش کاوان، اختر کاویانی، علم فریدون، درفش معروف ایران از عهد قدیم تا پایان ساسانیان که به گفته مورخین هزار هزار (یک میلیون) سکهء طلا ارزش داشته است.
نخستین اشاره در تاریخ اساطیر ایران به وجود پرچم، به قیام کاوه آهنگرعلیه ظلم و ستم آژی دهاک ( ضحاک ) بر میگردد. در آن هنگام کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی نشانید .
فریدون نیز پس از آن فرمان داد تا پاره چرم پیش بند کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهی خواند و بدین سان درفش کاویان پدید آمد.
محمد بن جریر طبری در کتاب تاریخ خود به نام الامم یران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانهای ویژه بر روی آن وجود داشته باشد. درفش کاویان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاریخ تا پیش از حمله تازیان به ایران، بویژه در زمان ساسانیان و هخامنشیان پرچم ملی و نظامی ایران را درفش کاویان میگفتند.و الملوک مینویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است ۶۰ سانتی متر به حساب آوریم، تقریباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول میشود.
به روایت اکثر کتب تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت میرسید تعدادی جواهر بر آن میافزود. به هنگام حمله تازیان ( اعراب ) به ایران، در جنگی که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور « بهارستان » نزد عمربن الخطاب ملعون بردند، وی از بسیاری گوهرها، دُرها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود دچار شگفتی شد و بعد از آن گوهر و جواهرات آن را برداشتند و پوست آن را سوزانیدند.

شاد و پر انرژی باشید
قبل از اینكه شاخه ایرانی موسوم به « مادها » خودرا در ناحیه بزرگ آینده خود موسوم به سرزمین « ماد » تدریجاً منتشر كنند ، با بومیانی برخوردند كه در هزاره سوم پیش از میلاد ( بر مبنای بررسی هایی كه حدس زده اند ) در آن سامان سكونت داشتند و اینان نیز با مهاجران آزیانیك كه در هزاره چهارم پیش از میلاد در آمیخته بودند . آخرین دسته از ساكنانی كه پیش از ماد ها در مغرب فلات مستقر شدند اقوامی به نام های « گوتی ها ، لولوبی ها ، میتانی ها و كاسی ها » بوده اند كه محققان اینها را جزو دسته مهاجران هزاره سوم پیش از میلاد میدانند و كسانی بوده اند كه به اصطلاح در اقوام قبلی مستحیل شده و سر انجام ، رشته امور را به دست گرفتند و بنیاد پادشاهی هایی را گذراندند و هر یك تا زمان درازی بر اقوام تابع فرمان راندند . گوتیان در نواحی شرقی تر مسكن داشتند و لولوبیان بر حسب تذكرات روشن متون « آشوری » ، در نقاط غربی تر در هزاره اول پیش از میلاد ساكن بودند . در ناحیه جنوب غربی ، بخش های علیای رودخانه های « دیاله » و « كرخه » را كاسی ها اشغال كرده بودند و همچنین در بعضی نواحی مجاور دریاچه ارومیه ( بخصوص در مغرب و شمال آن ، و در برخی از دره های غربی زاگرس ) عناصری به نام « هوریان » زندگی می كردند .
همانطوری كه قبلاً نیز اشاره شد قدیمی ترین اسنادی كه در باب این طایفه در دست است كتیبه « نارامسین » است كه متعلق به حدود 2500 سال پیش از میلاد می باشد و در آن شرح لشكر كشی و غلبه نارامسین بر طایفه « لولوبی » و دیگر طوایف داده شده است . سند دیگر مربوط به لولوبی ها نقش معروف «آنوبانی نی » پادشاه لولوبی ها در « سر پل ذهاب » است . در این نقش بر جسته ، آنوبانی نی را با الهه « ایشتار » و اُسرا ، نشان می دهد. بخش پایین سمت راست نقش كه دارای خطوط عمودی است محل كتیبه شاه « آنوبانی نی » می باشد.
علاوه بر مردم لولوبی و گوتی ، مردم دیگری كه پیش از مادها در سرزمین بعدی مادها جلوه گری كردند و چنانكه گفته اند در حدود شش قرن بر اراضی « بین النهرین و مركز كوهستان زاگرس » فرمانروایی كردند ، « كاسی ها » بودند كه محقّقان زمان آنان را حدود 1925 .م تا 1171. م پیش از میلاد ذكر كرده اند.
شاد و پر انرژی باشید
واژه آریایی برای اولین بار در قبیله ای به نام Harry كه یكی از قبایل میتانی Mitany بوده دیده شده است . ویل دورانت می نویسد :« اقوامی كه از كرانه های بحر خزر برخاسته اند این نام را به خود داده اند و به صورت خاصی به اقوام میتانی ، هیتی ، مادی ، پارسی و هندیان و دائی (شاخه شرقی هند و اروپایی) كه در آسیا سكنی گرفتند اطلاق می شود . واژه آریا در اوستا Airya و در كتیبه های هخامنشی Ariya و در سانسكریت اِریه آمده است .
موقعیت جغرافیایی ایران در طول تاریخ ، چهار راه حوادث و گذرگاه تند باد های گوناگون بوده است ، چنانچه در پیش ذكر شد وضعیت دو شكاف زره كوهستانی ، یكی در شمال شرقی (خراسان) و دیگری در شمال غربی (آذربایجان) باعث می گردید كه اقوام مهاجم به راحتی بتوانند از این گذرگاه ها گذشته وارد ایران شوند. از عمده ترین و مهاجرت های تاریخی به طرف ایران مهاجرت آریاییان می باشد ، همین اقوام چهره این سرزمین را دگرگون كردند. در اینكه اقوام به چه سبب و از كجا به ایران روی آوردند ، نظریات گوناگون و گاهی متضاد ، از طرف صاحب نظران ارائه داده شده است اما آنچه مسلم می باشد این است كه این اقوام چنانكه گفته شد از دو گذرگاه فوق الذكر ، گذشته و بیشتر در قسمتهای غربی ایران سكنی گزیده و تمدن های شگفت انگیزی را موجب شدند. برای روشن شدن خاستگاه این قوم جنجال بر انگیز به نظریات صاحب نظران می پردازیم . دربارهء محل سكونت اولیه آریایی ها در « وندیداد » یكی از بخش های اوستا آمده است: « اهورمزدا به سپنتان زرتشت گفت : من كه اهورمزدایم ، اولین شهری كه آفریدم « آریاوج » بود و خوب و با قاعده بود . اهریمن قتال بر ضد آن كار كرد و مار بزرگ و سرمای دادهء « دِوُ » در آن خلق كرد . آنجا دو ماه بماند. سرماست و دو ماه ، گرما. در آن ده ماه ، آب سرد است ، زمین سرد است ، گیاه سرد است در آنجا در وسط زمستان بارندگی می شود و مشكلات سخت می آورد » در مورد کیفیت مهاجرت آریایان به فلات ایران ، ویل دورانت تحت عنوان « گهواره مدنیت و آسیای میانه » می نویسد : « اگر گفته های علمای زمین شناسی را که نظریاتشان پر از ابهام است باوركنیم ، باید بدانیم كه چایلد نظر داده است : آسیای میانه كه اینك خشك و بی آب و علف است ، در گذشته پر آب و معتدل بوده و دریاچه های بزرگ و رود خانه های فراوان داشته است . در باز پسین عقب نشینی یخچال ها ، این سرزمین ها دچار خشكی شده و در پایان ، كار به جایی رسیده كه به علت كمی بارندگی زندگی در آن عراضی غیر ممكن شده و ساكنین ، مجبور به مهاجرت گردیده اند » . همچنین پیرنیا مشیر الدوله در جلد اول كتاب ایران باستان آورده است : « آریایی های هند و ایرانی پس از آن كه مدتها باهم زندگی می كردند و مدتی طولانی به یك زبان واحد تكلم می كردند ، از آسیای میانه مهاجرت كرده و به باختر آمدند و از آن پس جدا شدند . شعبه هندی به طرف هندوكش و دره پنجاب و شعبه ایرانی به طرف جنوب و غرب فلات ایران سرازیر شدند » .
در متون تاریخی از مردمی به نام « آزیانیك » یاد شده كه برای محققان اهمیت فراوان دارد و به رقم آنان مردم در تاریخ فرهنگ بشر ، نقش عمده ای ایفا نموده اند . این اقوام نخستین مهاجرانی هستند كه پیش از اقوام هند و اروپایی از سرزمین های شمالی (دشت های اوراسی) سرازیر شده اند .
نظر به آنچه ذكر شد چنین مستفاد می شود كه در كل ، مهاجرت های عمده در سه موج مهم و مشخص انجام شده است :
1. آزیانیك در حدود هزاره چهارم پیش از میلاد
2. هند و اروپایی در حدود هزاره سوم پیش از میلادی
3. آریایی ها در حدود هزاره دوّم پیش از میلاد كه مهمترین آنها ماد ها و پارس ها می باشند . دسته آریایی ها به صورت دو شاخه شرقی و غربی در فلات ایران منتشر شدند .
آنچه برای ما از اهمیت بیشتری در این مقال برخوردار است ، موج سوم می باشد ؛ تمدن ایران بر فرهنگ و تمدن این اقوام بنا شده است . مهاجمان آریایی با امواج متوالی وارد شده و از دو راه ماوراء النهر و قفقاز وارد می شدند . این اقوام بر خلاف قوم هوری و میتانی و كاسی كه توسط بومیان نابود شدند و اثری از آنان به جای نماند ، از بین نرفتند. پس از چند قرن آنان در این ناحیه نفوذ شدید یافته و ارباب این ناحیه شدند . در قسمت جنوب هندوكش و پنجاب آریایی ها در هجوم قبلی خود مستقر شده بودند و موج دوم قسمت شرقی نمی توانستند در آنجا نفوذ یابند بنابر این آنان مجبور به حركت به طرف فلات ایران شدند .
ایرانیان ( آریایی ها ) نتوانستند به مغرب نفوذ كنند و آن هم به دلیل وجود تمدن های نیرومند مغرب فلات ایران بود كه عبارتند از :
1. عیلام كه شامل شوش بود
2. بین النهرین كه در شمال بابل ،سر حدی با آشور داشت
3. در قسمت شمال و شمال شرقی دریاچه « وان » ، دولت اورارتو واقع بود
ایرانیان قدرت شكستن این سد ها را نداشتند و ناگزیر طی چهار قرن بعد ، اقوام بومی را چنانكه قبلاً نیز ذكر شد مستحلك و تمدن خود را مستقل كردند كه این تمدن هم بر بنیان تمدن های ممالك همسایه استوار بود .
شاد و پر انرژی باشید
قبل از هر چیز بگم که بر خلاف اونچه که همه مردم عادی فکر می کنند آریایی ها اولین قومی نبودند که وارد ایران شدند !
هر جا که حرف از تاریخ ایران میشه همه فورا یاد مادها و هخامنشیان میشه که ریشه آریایی داشتند ( تقریباً ) و کمتر راجع به اقوامی که قبل از اونا تو ایران زندگی می کردند صحبت میشه .
خیلی پیشتر از اونی که مادها و هخامنشیان در ایران زندگی کنند در غرب ایران یعنی تو مایه های زاگرس کنونی اقوامی به نام گوتی ها لولوبیها و کاس ها زندگی می کردند که در مطلب های گذشته راجع بهشون صحبت کردیم. این اقوام با هوریان و اکدی ها و سومری ها ارتباط داشته اند .
مناطق تحت اشغال و نفوذ لولوبی ها از کوهپایه های شمال دیاله تا دریاچه ارومیه گسترش می یافت . این اقوام از نظر نژادی از هوری ها جدا شده و احتمالا با ایلامی ها قرابت داشته اند . در ادبیات و زبان هوری ها از لولوبی ها بعنوان بیگانه و دشمن یاد شده و نخستین بار نارامسین نوه سارگن از شاهان اکد ( قرن 23 ق.م ) در کتیبه مشهورش ضمن شرح پیروزی خود از لولوبی ها بحث می کند .
واژه گوتی در هزاره سوم و دوم پیش از میلاد به یک گروه و نژادی معین اطلاق می شده است که در شرق و شمال غربی لولوبی ها و احتمالا در آذربایجان کنونی ایران و کردستان زندگی می کرده اند . اسناد تاریخی نشانگر این است که در هزاره اول پیش از میلاد همه اورارتوها و ماناها و مادها را گوتی می گفتند و تنها در کتیبه سارگن دوم ، مادی های ایرانی زبان ، از گوتی ها متمایز شده اند . احتمالا گوتی ها به زبان مستقلی سخن می گفته اند که تا اندازه ای با زبان های گروه ایلامی ها و لولوبی ها و کاسی ها که در نواحی زاگرس زندگی می کردند قرابت و نزدیکی داشتند . با تحقیقاتی که از طرف دانشمندان صورت گرفته این امر روشن شده که ظاهر بعضی از مردمی که درعصر حاضر و بویژه در آذربایجان زندگی می کنند با تصاویر و مجسمه هایی که از لولوبی ها و گوتی ها بجای مانده کم و بیش مطابقت می کند . اقوام مذکور در هزاره چهارم پیش از میلاد نخستین موج از مهاجرینی بودند که به سرزمین غربی ایران روی آوردند که بیشتر دانشمندان آنها را آزیاتیک ( آسیایی ) نام نهاده اند ، تا از سایر امواج قومی ممتاز باشند . منشاء این قوم احتمالاً جنوب دشت های روسیه و سیبری بوده است .
در هزاره سوم پیش از میلاد از همان اراضی سرد آسیای مرکزی ، موج دیگری از مهاجرین برخاستند که آنها را آریایی یا هنئو ایرانی لقب داده اند . این موج جدید مصادف شد با اقوام سابق الذکر که قبلا آمده و در کوهستان زاگرس مسکن اختیار کرده بودند . در نتیجه برخوردهای آنان غالب و مغلوب به هم آمیخته و در صدد تصرف شهرهای بین النهرین بر آمدند که این هجوم همان است که در آثار بین النهرین به نام حمله گوتی ها و کاسی ها شهرت دارد .
درباره موج دوم که معروف به آرایی یا هندو اروپایی است نظر بیشتردانشمندان بر این است که دو جریان از نقطه مرکزی شروع شد ، یکی به جانب غرب روی نهاده ، داخل خاک اروپا شدند و موجی از آنها نیز تمام ناحیه جنوبی بالکان را پوشانیده و وارد یونان گردیدند. حال اگر تابع رای آن دانشمندانی شویم که می گویند مادها و پارس ها فقط در هزاره دوم پیش از میلاد به فلات ایران آمده اند ، ناچاریم بگوییم که پیش از آنها نیز آریایی های هند و اروپایی مهاجرتی به این سرزمین کرده اند ، زیرا که در لغات کاسی ها عنصر هند و اروپایی دیده می شود ( بویژه در نام خدایان و یا پادشاهان ) و در لغت مردم میتانی هم ، عنصر هندواروپایی بسیار است ولی اقوام هندو اروپایی که در آسیای صغیر از جهت شمال شرقی دانسته اند ، یعنی دره های قفقاز که کوتاه ترین راهی است که بین آسیای صغیر میهن اصلی آنان و بعضی ها هم معتقدند که اقوام فوق از تنگه بُسفر گذشته داخل آسیای صغیر شده اند .
شاد و پر انرژی باشید
برای مشاهده قسمت دوم ، اینجا کلیک کنید ..
بعد از لولوبی ها و گوتی ها قوم بزرگ و مشهوری كه از منطقه كوهستان زاگرس می شناسیم « كاسی ها » می باشد . این قوم نیز همچون گوتی ها مدت چند قرن بر بین النهرین حكومت كرده و در در اوضاع آن نواحی تأثیر بسیاری داشته اند . از اسناد تاریخی چنین بر می آید كه نفوذ قوم كاسی در بابل بیش از سایر اقوام بوده است . محل استقرار اولیه این قوم پیش از مهاجرت به زاگرس احتمالاً منطقه جنوب غربی دریای خزر بوده كه در هزاره سوّم پیش از میلاد به منطقه كوهستانی زاگرس و از آنجا نیز با عبور از معابر شمال ایلام وارد بین النهرین شده اند . دانشمندان ، زبان كاسی ها را از سلسله زبان های قفقاز محسوب می دارند . یكی از دبیران بابلی فهرستی از لغات كاسی جمع كرده و روی همین اصل چنین معلوم می شود كه زبان آنها قفقازی بوده و خیلی نزدیك به زبان ایلامی ها به شمار می آمده است.
از اسناد تاریخی چنین بر می آید كه پیش از آنكه كاسی ها به بابل هجوم آوردند نام چندتن از خدایان بابل را به كار برده ولی بسیاری از نام خدایان آنها صریحاً منشاء قفقازی داشته است . از جهات بسیار ، ارتباط كاسی ها را با اقوام هند و اروپایی می توان تصدیق نمود از جمله پرستش اسب بعنوان مظهریت الهی . زیرا كه این اعتقاد ، در بابل قدیم نبود و بعد از ورود كاسی ها در آنجا متداول شده است ، از طرفی سایر قبایل هندواروپایی نیز چنین عقایدی را داشته اند . بناباین می توان گفت كه كاسی ها با قبایل اقوام " هی تیت ها " و " میتانی " نیز قبلاً در ارتباط بوده اند.
كاسی ها در حوالی سال 1896 پیش از میلاد به بابل حمله نموده ولی بابلی ها ، كاسی ها را دفع كردند ، امّا كاسی ها دست از نقشه خود بر نداشتند و از این تاریخ تا 150 سال نام كاسی ها را در الواح و اسناد بابلی می توان مشاهده كرد. بالاخره احتمالاً در سال 1749 پیش از میلاد پادشاه كاسی موسوم به گاندش به كلی دولت بابل را منقرض كرده و خود به سلطنت نشست و تا سال 1734 پیش از میلاد حكمرانی نمود. از این پادشاه كتیبه ای باقیست كه خود را وارث سلاطین بابل معرفی نموده و در مجموع تسلط كاسی ها بر بابل حدوداً 577 سال طول كشیده است .
در سال 1171 پیش از میلاد پادشاه معروف ایلام كویتر ناحونته به طرف بابل حركت نمود و آخرین پادشاه كاسی ها را مغلوب و آن دولت را منقرض كرد. بعد از این پیروزی ، كویتر ناحونته و پسرش شوتروك ناحونته به بابل دست یافته و در شهر سیپار استل لوح پیروزی نارامسین را یافته و به بابل بردند و همچنین در این پیروزی ، قانون معروف « حمورابی » نیز به دست این پدر و پسر افتاد .
حدود قلمرو كاسی ها درست روشن نشده است ، ولی احتمالاً مناطق تحت سلطه و نفوذ آنها در دوران اوج قدرتشان از كوه های زاگرس شروع شده و تا بین النهرین ادامه داشته است . ولی بعد از این كه كاسی ها در بابل از امپراتوری ایلامی ها شكست خوردند ، احتمالاً به عقب برگشته و مجدداً در مسكن اولیه خود یعنی كوههای زاگرس استقرار یافته و همچون گوتی ها با اقوام محلی ادغام شده و در نهایت ، توسط مادها قدرت سیاسی آنها از بین رفته است .
از آنچه كه اجمالاً به آن اشاره شد ، می توان چنین استنباط نمود كه در مناطق غربی ایران پیش از آمدن مادها ، اقوامی از قبیل لولوبی ها و گوتی ها كاسی ها به صورت دولتهای كوچك شكست خورده كه با مردم محلی در آمیخته بودند ، زندگی می كردند . از طرفی در بخش غربی آنها و نواحی شرقی آسیای صغیر نیز از ابتدای قرن نهم پیش از میلاد امپراتوری بزرگ و قدرتمندی بنام اورارتوها كه پایتخت آنها وان ( توشپا ) نام داشت مطرح بودند ، اورارتوها دولت مقتدر را تشكیل داده و در بیشتر مواقع منطقه تحت سلطه و نفوذ آنها تا پیرامون دریاچه ارومیه نیز می رسید .
با توجه به آنچه كه گذشت می توان به این اشاره نمود كه فرهنگ و هنر اقوام فوق الذكر بویژه اورارتوها كه از فرهنگ و تمدن كاملاً پیشرفته ای برخوردار بودند در رشد و ایجاد هنر و فرهنگ ماد ها نقش تعیین كننده ای داشته و ماد ها چه از نظر فرهنگ و چه از لحاظ پیروزی بر علیه دشمنان خود خصوصاً آشوری ها و تشكیل امپراتوری بزرگ ، مدیون اقوام پیش از خود هستند كه در منطقه غرب ایران بویژه در منطقه زاگرس می زیسته اند . در این رهگذر « مانایی ها » كه در جنوب دریاچه ارومیه استقرار یافته بودند نسبت به ماد ها از قدمت تاریخی بیشتری برخوردار بوده و در شكل گیری هنر و فرهنگ ماد ها ، بویژه هنر معماری نقش به سزایی داشته و در جنگ ماد ها بر علیه آشوری ها نیز ، ماناها جزو متحدین مادها ، به حساب می آمدند . ماناها نیز ، همچون ماد ها شاخه ای از اقوام آریایی بوده و از لحاظ فرهنگ با مادها قرابتی داشته اند . كاوش های باستان شناسی در حسنلو ، كه توسط حاكمی و دایسون صورت گرفته است ، اطلاعات زیادی را پیرامون هنر و فرهنگ ماناها ، در اختیار باستان شناسان قرار داده است . البته طبقات فرهنگی زیادی در حسنلو ، پیرامون استقرار ها شناسایی گردیده كه از آن میان طبقه 111، از لحاظ گاه نگاری ، همزمان با مادها می باشد . بنابر این علی رغم اینكه تأثیر شدید هنر اورارتوها در سطوح مختلف ، در هنر ماناها مشاهده می شود ولی در بعضی جنبه ها بویژه هنر معماری ، مادها ، در ساختنِ آپاداناهای نوشیجان تپه ، تحت تأثیر معماری محلیماناها قرار گرفته اند .
شاد و پر انرژی باشید
برای مشاهده قسمت اول اینجا ، کلیک کنید ..
لولوبی ها
لولوبی ها یا لولوها كه آنها را اجداد لور ها نیز شمرده اند ، اقوامی بودند كه در زهاب ( كرمانشاه ) و شهر زور و سلیمانیه و ارومیه مسكن داشتند ، قدیمی ترین اسنادی كه در باب این طایفه در دست است یكی كتیبه نارامسین می باشد كه در حدود 2500سال پیش از میلاد نوشته شده است . بنابر این كتیبه و بنابر نظریه ژ.دمرگان پادشاه مقتدر ایلام ، شوتروك ناحونته ، { در حوالی سال 1200 پیش از میلاد این سنگ یاد بود تاریخی را ، كه در شهر سیپ پار (نزدیك بابل )بوده بدست آورده و به نشانه پیروزی خود ، آنرا به پایتخت خویش (شوش) انتقال داده و بر روی آن سنگ یادبود ، شرح این غلبه را به زبان ایلامی افزوده است . نارامسین در این سنگ شرح لشكر كشی و غلبه خود را بر اقوام لولوبی و سایر طوایف كه در اطراف دجله و دیاله مستقر بودند بیان نموده است . }
سند دوّم راجع به لولوبی ها ، نقش معروف آنوبانی نی پادشاه آنهاست كه در ناحیه ز َهاب باختران واقع شده است . در این اثر مهّم تاریخی كه به ِاستل آنوبانی نی نیز معروف می باشد ، شاه در حضور الهه ایشتار كه او را بر دشمنان پیروزی بخشده است ، ایستاده و پا را بر تن دشمنی كه بر زمین افتاده نهاده است {البته طرز لباس وزینت جامه شاه و الهه بخوبی نمایان است}. این خدا نیزه ای به دست گرفته و بر آن تكیه كرده و در دست دیگر طنابی گرفته و می خواهد به گردن یكی از اسیران ببندد . اسیران هم برهنه بوده و دست هایشان را از پشت بسته اند و آنها را بوسیله حلقه ای از لبشان گذرانیده شده مثل حیوانات مهار كرده اند . ترجمه خطوط كه روی این استل نوشته شده چنین است :« آنوبانی نی پادشاه توانا ، پادشاه لولوبی ، نقش خود و نقش الهه ایشتار را در كوه باتیر رسم كرده است ،آن كس كه این نقوش و این لوح را محو كند به نفرین و لعنت آنو ، آنوتوم ، بل ، بلیت ، رامان ، ایشتار ، سین و َشَمش گرفتار با دونسل او بر باد رواد…»
گذشته از این كتیبه ، اشاره ای كه به نام لولوبی شده در قراردادهای سلسله دوّم پادشاهان شهر اور است كه در سال 1894.م در تل براك كشف گردید و تعداد زیادی از این الواح از همان سالی است كه پادشاه اور ولایت شمیروم و لولوبی ها را غارت كرد ، این دو شهر را همیشه با هم ذكر می كنند . در رابطه با شمیروم ، لوح مشروح تری به نام لوح نیفر در دست است . با توجه به اثر فوق ، معلوم می شود پادشاه اور كه مكرر ولایت را شمیروم را ویران كرده ، اینه سین نام داشته و همین پادشاه كشور را نیز به تصرف خود در آورده است . در قصه خدای طاعون كه لوح آن كشف شده است ، نام ولایات ذیل دیده می شود: تاندیم ، سوماشتو ، آشورو ، الامو ، كاشو ، گوتو ، لولوبو .
حكام لولوبی ها در زمان نارامسین در تنگه قراداغ كه امروز معبر پاگان خوانده می شود و در جنوب شهر زور با سپاه بابلی جنگیدند و نارامسین آنها را به سختی شكست داد و به یادگار این پیروزی شرحی در دامنه آن تنگه حجاری نموده اند (بین راه سلیمانیه و رباط ).
شاد و پر انرژی باشید
با عرض سلامی چند باره به شما خوبان
خیلی خوشحالم که طرح اعتراض به فیلم غیرتاریخی 300 با کمک خداوند زیبا و همراهی شما عزیزان به نتیجه رسید و باعث شد که کمپانی برادران وارنر در سایتشان به این نکته اعتراف کند که فیلمی که ساختند سندیت تاریخی ندارد !! و خوب خستگی را هم از تن ما وب مسترها رهانید و به هر حال نتیجه ایی که خواستار بودیم را گرفتیم ..
اما اگر خاطرتون باشه قول داده بودم که از ایران باستان برای شما عزیزان بنویسم و از زمان اعلام این خبر سیل عظیمی از ایمیل های شما عزیزان به پست الکترونیک سایت ، بنده رو غافلگیر کرد و راستش رو بخواین فکر نمی کردم اینقدر استقبال بشه و در همین جا از همه کسانی که ایمیل زدند و یا آف لاین به آی دی بنده گذاشتند تشکر می کنم و باور کنید انرژی خیلی زیادی گرفتم ! خوب به قولم عمل کردم و به عنوان استارت از آریائیها شروع می کنم ..
اقوام ساکن در زاگرس
آنچه كه پیرامون تاریخ ایران در كتاب های تاریخی نوشته شده است ، معمولاً آغاز تاریخ ایران را از ابتدای دوران مادها و یا هخامنشی معرفی نموده و درباره اقوامی كه پیش از مادها در این سرزمین می زیسته اند بندرت و یا كمتر اشاره ای می شود . ولی بر اثر تحقیقات و پژوهش های بعمل آمده و با توجه به یافته های باستانی ، در نقاط مختلف ایران خصوصاً در منطقه زاگرس ، چنین معلوم می شود كه پیش از آمدن ماد ها و پارس ها به فلات ایران اقوام دیگری كه خود با آریایی ها نزدیكی داشته اند از مدت ها پیش ، در این نواحی مستقر بوده اند . این اقوام ، دولتی تشكیل داده و در مقابل تهاجمات دولت مقتدر آشور پیوسته مقاومت كرده اند . اقوام فوق در عین حال صاحب تمدن ، فرهنگ و هنر عالی و با شكوهی بوده كه آثار و بازمانده های آنها را امروزه به ویژه از منطقه زاگرس می شناسیم .
خیلی پیش تر از استقرار مادها در منطقه غرب ایران اقوامی به نام های گوتی ها و لولوبی ها و كاسی ها به ترتیب از شمال به جنوب در نواحی غربی ایران می زیسته اند . اقوام فوق با هورّیان و اكدی ها و سومری ها كه در بین النهرین و سوریه ساكن بودند ارتباط داشته اند . مناطق تحت اشغال و نفوذ لولوبی ها از كوهپایه های شمال دیاله گرفته تا دریاچه ارومیه گسترش می یافت .این اقوام از نظر نژادی از هوری ها جدا شده و احتمالاً با ایلامی ها قرابت داشته اند .
در ادبیات و زبان هِورّی ها ، از لولوبی ها بعنوان بیگانه و دشمن یاد شده و نخستین بار نارامسین نوه سارگن از شاهانِ اكد ( قرن 23 ق.م) در كتیبه مشهورش ، ضمن شرح پیروزی خود از لولوبی ها بحث می كند .
گوتی ها --- هزاره چهارم ق م
واژه گوتی در هزاره سوم و دوّم پیش از میلاد به یك گروه نژادی معین اطلاق می شده است كه در شرق و شمال غربی لولوبی ها و احتمالا ًدر آذربایجان كنونی ایران و كردستان زندگی می كرده اند . اسناد تاریخی نشانگر این است كه در هزاره اول پیش از میلاد ، همه اورارتوها و ماناها و مادها را گوتی می گفتند و تنها در كتیبه های سارگن دوّم ، مادهای ایرانی زبان ، از گوتی ها ، مشخص و ممتاز گشته اند . احتمالاً گوتی ها به زبان مستقلی سخن می گفتند كه تا اندازه ای با زبان گروه ایلامی ها و لولوبی ها و كاسی ها كه در نواحی زاگرس زندگی می كردند قرابت و نزدیكی داشته اند . با تحقیقاتی كه ازطرف دانشمندان صورت گرفته این امر روشن شده است كه ظاهر بعضی از مردمانی كه در عصر حاضر به ویژه در آذربایجان زندگی می كنند با تصاویر و مجسمه هایی كه از لولوبی ها و گوتی ها به جای مانده است كم و بیش مطابقت می نماید . اقوام مذكور در حدود هزاره چهارم پیش از میلاد نخستین موج از مهاجرینی بودند كه به سرزمین غربی ایران روی آورده اند كه بیشتر دانشمندان آنها را آزیاتیك ( آسیایی ) نام نهاده اند ، تا از سایر امواج قومی ممتاز باشند . منشأ این اقوام احتمالاً جنوب دشت های روسیه و سیبری بوده است .
در دوره های بعد آنوبانی نی را از پادشاهان گوتی ها دانسته ، او را شهریار شهر كوشه و یا كوتا شمرده اند و در افسانه های بابلی كه حاكی از وحشت و ترس مردم بابل از جمله اقوام گوتی است ، آنوبانی نی را بصورت جانوری عجیب رسم كرده اند (در الواح هفتگانه آفرینش).
حمله اقوام گوتی به بین النهرین نخستین هجومی است كه تاریخ آسیای غربی كهن از آن یاد كرده است . پیروزی گوتیان بر دشمنان به قدری بر آنها گران آمده است كه اوتوهگال پادشاه شهر اوروك در كتیبه خود این اقوام را « مار گزنده كوهستان و متجاوز به حریم خدایان » نامیده است كه سلطنت سومریان را به كوه های دوردست بردند وسراسر سومر را كینه و دشمنی افكندند ، علی رغم این نوشته می توان چنین استنباط نمود كه عملاً نقش گوتی ها برای مردم اكد در عین حال آزادی بخش و پر ثمر بوده است .زیرا در آن زمان قشر خاصی از حاكمان محلی بین النهرین با در نظر گرفتن منافع خودشان ، با زور و اجحاف به فكر كسب ثروت و قدرت و استثمار مردم بودند .
بنابراین اختلاف شدیدی بین توده های مردم با قشر حاكم بوجود آمده واین اختلافات درون جامعه ، در مردم تنفرو انزجاری شدید نسبت به حاكمان محلی خود ایجاد نموده و عملاً مردم بین النهرین بدون هیچ گونه مقاومت گرایش بیشتری نسبت به گوتی ها پیدا كردند . به خاطر این مهّم بود كه در زمان حمله نهایی گوتی ها به به آن سرزمین اكثریت مردم بین النهرین هیچ گونه دفاعی از رهبران خود نكرده وحاضر نشدند به خاطر حفظ منافعِ قشر حاكم ، با گوتی ها بجنگند و به این ترتیب احتمالاً با جان ودل به حاكمیت ایرانی ها تن در دادند . به هر حال گوتی ها در حملات مكرر خود به بین النهرین موفق شدند دوسلسله بزرگ بابل را منقرض كنند اوّل سلسله ای كه سارگن تأسیس نموده بود دوّم سلسله ای كه بنام سومین سلسله اور مشهور بود.
چنین احتمال می رود كه گوتی ها نیز همچون لولوبیها از اقوام آزیاتیك (آسیایی) بوده اند ، یعنی نخستین موج از مهاجرین مركز آسیا ، كه آثار بدست آمده از آنها چگونگی وضع ظاهری و نژادی این قوم را روشن می كند . بنابراین جدولی كه در شهر نیپور (1) كشف شده ، معتقد ترین و بزرگترین پادشاه گوتی ها آنری داپی زیر(2) نام داشته و قلمرو حكومت خود را وسعتی فوق العاده داده است.
آخرین پادشاه گوتی ها تیریگان ، چهل روز بیشتر سلطنت نكرده و بدست او توهگال پادشاه شهر ارخ(سومر) از پای درآمده است.
از یادداشت های تاریخی چنین برمی آید كه بعد از 125 سال دست گوتی ها از بابل
كوتاه شده و پس از بازگشت این اقوام به مسكن اولیه خود یعنی منطقه زاگرس قدرت اولیه
خود را احتمالاً از دست داده و با اقوام دیگر هند و ایرانی كه در آغاز هزاره دوّم پیش از
میلاد به منطقه فوق آمده بودند تركیب شده و ساكنین آن ناحیه را بوجود آورده اند.
پیرامون مذهب گوتی ها اسناد زیادی در بین نیست ، یكی از سلاطین گوتی ها به نام لاسیراب كتیبه ای به خط و زبان بابلی از خود به جای گذاشته و در این كتیبه از خدای گوتیوم و ایشتاروسین ، خدایان بابل در خواست كرده است كه آن كتیبه را از فساد نگهدارد .
از آثار باقیمانده چنین پیداست كه یكی از پادشاهان این قوم یعنی «لاسیراب» مقداری اسلحه نذر خدای خود كرده است و این تقلیدی از رسم كهن بین النهرین می باشد .
شاد و پر انرژی باشید
قبل از هر چیز باید وضعیت یهود و خود شهر بابل رو قبل از ورود کوروش بررسی کرد بابل به معنای باب + اِل یعنی در خدا می باشد در بابل پس از بخت النصر که در سال 561 ق.م درگذشت در مدت شش سال سه نفر پادشاهی کردند و در سال 55 ق.م روحایون بابلی یک تاجر را به نام نبونید به شاهی رسانیدند . می گویند وی علاقه مفرطی به علم آثار عتیقه داشت و در خرابه های معابد قدیمه بابل به امر او کاوشهایی شد و لوحه هایی بیرون آمد . بعد از اینکه کوروش بابل را تسخیر کرد ( حال فرق ندارد کدام یک از دو فرضیه را قبول کنیم چراکه بحث ما در اینجا تسخیر بابل نیست و به وقایع پس از تسخیر کار داریم ) .
موافق منابع بابلی ، نبونید مجسمه رب النوع ( اور ) را به بابل آورده بود و به همین دلیل پیروان بل مردوک که الهه بابل بود از او رنجیده بودند و می گویند یکی از عللی که کوروش توانست بابل را تسخیر کند کمک همین پیروان بوده است بهرحال کوروش نسبت به ملت بنی اسرائیل که از زمان بخت النصر در اسارت بودند مهربانی و رافت خاصی ابراز نمود ؛ وی ( کوروش ) ظروف طلا و نقره که بخت النصر از بیت المقدس آورده بود به آنها پس داد و اجازه داد که به فلسطین مراجعت کرده در بیت المقدس معابد قدیم را که آسوری ها خراب کرده بودند تعمیر نمایند و معبد جدیدی بنا نمایند .
فرمانی که کوروش داده بدین مضمون بوده :: کوروش پادشاه پارس چنین می فرماید : یهوه خدای آسمانها جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرموده است که خانه ای برای وی در اورشلیم که در یهود است بنا نمایم . پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد . او به اورشلیم که در یهود است برود و خانه یهوه که خدای اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید الی آخر { کتاب عذرا باب اول } .
بنا ، بر این اجازه ، چهل و دو هزار نفر اسرائیلی با هفت هزار نفر غلام و کنیز به طرف فلسطین رفته به تجدید بیت المقدس پرداختند . و لیکن بزودی اختلاف شدیدی بین مردمی که در فلسطین مانده و آنهایی که به بابل آمده بودند در گرفت و کوروش صلاح دید ساختن معبد جدید را موقوف به بعد بدارد با این وجود از سخنان پیغمبران بنی اسرائیل پیداست که احترام این ملت به کوروش فوق العاده بوده است .
اشعیاء می گوید :: " خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته چنین می گوید :: من یَهُوَه هستم و همه چیز را آفریده ام . درباره اورشلیم می گوید مامور خواهد شد و درباره شهرهای یهودا که بنا خواهد شد ........ و درباره کوروش می گوید که : او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید ........ { کتاب اشعیاء باب 44 }
خداوند به مسیح خود که کوروش است می گوید : من دست راست او را گرفتم ، تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم ، تا درها را بروی وی باز کنم و دروازه ها را به روی او دیگر بسته نشود . چنین می گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جاهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته ، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل می باشم و تو را به اسمت خوانده ام ....... هنگمی که مرا نشناختی ترا به اسمت خوانده ام و ملقب ساختم . من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی . من کمر تو را بستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست { کتاب اشعیاء باب 45 } "
همچنین کوروش در بابل برای جذب قلوب بابلی ها بیانیه ای داد که عین آن در حفریات بابل به دست آمده و اکنون معروف به استوانه کوروش است . این استوانه از گل پخته است و بر آن چهل و پنج سطر نوشته اند . کوروش در این بیانیه خود را خادم مرداخ ( مردوک ) رب النوع بزرگ بابلی ها خوانده می گوید بعد از آوردن مجسمه خداهای ( اور "" که در بابلا توضیح آن آمد"" ) به بابل مردوک او را برگزید و او دست کوروش پادشاه انشان را گرفت - او اسم وی را برای سلطنت تمام عالم برد - به اسم او را طلبید بعد کوروش اضافه می کند " وقتی که من در میان سکوت و آرامش به تین تیر ( همان بابل ) وارد شدم با فریادهای شادی و رور مردم به قصر پادشاهی در آمدم ، بر تخت سلطنت نشستم . "
بر طبق بیانیه فوق کوروش خود را پادشاه انشان معرفی می کند و انشان همانطور که می دانیم همان انزان است که در قدیم پایتخت عیلام بوده و یکی از عللی که وی را پادشاه انزان ( عیلامی ) می داند همان است برای توضیحات بیشتر به نمودار زیر توجه کنید .
|
هخامنش |
|
| |||||
|
چیش پش |
1 |
| |||||
|
کمبوجیه |
2 |
| |||||
|
کوروش |
3 |
| |||||
|
چیش پش |
4 |
| |||||
|
کوروش |
5 |
شاخه انزانی |
|
شاخه پارسی |
آریارمن |
| |
|
کمبوجیه |
6 |
ارشام |
| ||||
|
کوروش کبیر |
7 |
ویشتاسپ |
| ||||
|
کمبوجیه |
8 |
داریوش بزرگ |
9 | ||||
بهرحال این شاه عالیقدر یک نوع انقلاب اخلاقی را در عالم قدیم باعث شده و طرز نوینی از حیث سلوک با ممالک تابعه و ملل مغلوبه در عالم قدیم داخل کرده و شاید به همین دلیل زمان او حد فاصل دو قسمت از چهار قسمت عهد قدیم گردیده ( بعضی عهد قدیم را به چهار قسمت تقسیم کرده اند الف از زمان های بسیار قدیم تا تاسیس دولت هخامنشی یعنی تا کوروش ب از کوروش تا اسکندر ج از اسکندر تا میلاد مسیح د از این تاریخ تا انقراض دولت روم غربی .
شاد و پر انرژی باشید
قرآن : کتاب مقدس
سنجد : نمادی از زایش و تولد و بالندگی و برکت
سمنو : نماد خوبی برای زایش گیاهی و بارور شدن گیاهان
سبزه : موجب فراوانی و برکت در سال نو می شود ، رنگ سبز آن رنگ ملی و مذهبی
ایرانیان است .
سیب سرخ : نمادی است از باروری و زایش
سماق : برای پاکیزگی
سیر : برای گند زدایی
سرکه : برای پاکیزگی و گند زدایی
تخم مرغ : از نوع سفید و رنگی نمادی است از نطفه و نژاد
ماهی سرخ : وجود آن باعث برکت و باروری می گردد .
سکه : موجب برکت و سرشاری کیسه است .
انار : پردانگی انار نشان از برکت و باروری است .



شاد و پر انرژی باشید

عدد هفت در همه فرهنگ ها و ادیان عدد مقدسی است . سفره رنگین هم که ایرانیان برای تحویل سال نو می چینند ، هفت سین دارد که همگی جنبه نمادین دارند . سبزه اولین و شاخص ترین سینی است که هر سفره ای به آن مزین می شود . اغلب زنان ترجیح می دهند سبزه را خودشان از دانه گندم ، عدس یا جو سبز کنند . به این دلیل چند روز مانده به عید دانه های مرطوب را در سینی پهن می کنند . این که سبز کردن دانه های خوردنی به زنان محول می شود ، توجیه نمادین دارد . به ویژه آن که آغازگر کشاورزی زنان بوده اند
زیرا مردان شکار می رفته اند و گله را برای چرا به دشتها می بردند و زنان به باغبانب و کشاورزی می پرداختند .
از سوی دیگر در فرهنگ های باستانی الهه های زایش و رویش همواره از بین زنان انتخاب شده است . با این ذهنیت تاریخی درباره زنان ، سبزه کردن سبزه توجیه اسطوره ای و نمادین پیدا می کند .
البته در روز سیزدهم فروردین این سبزه را به همراه با ماهی که در این ایام تهیه کرده اند به رودخانه ها می اندازند تا ماهیان از این جوانه ها و دانه هایشان استفاده کنند . ( البته بماند که بعضی از ایرانیان حال حاضر فقط قصدشان این است که این سبزه ها را به آب بیاندازند ، حالا این آب بعضی موقع ها همان جوب جلوی خانه هم می شود ! که این زیاد جالب نیست !! )

سین های بعدی : سیب ، سمنو ، سیر ، سنجد ، سکه و سماق هستند که با نیت هفت سین خوشبختی سعادت ، سیادت ، سلامت ، سپید روزی ، سرافرازی ، سخاوت و سربلندی روی سفره ای حصیری یا پارچه ای و یا بر روی سینی بزرگی چیده می شود و قرآن که زینت بخش سفره هفت سین می شود . سفره عید ، شیرینی و میوه و آجیل و اسپند و آینه و ساعت و آب و تخم مرغ های رنگین و شمع های روشن هم دارد و جایی هم به ماهی قرمز و تنگ بلورش داده می شود . رنگ کردن تخم مرغ ها و چیدن سفره هفت سین محصول مشترک مادران و بچه هاست .

سفره هفت سین چند ساعت قبل از لحظه تحویل سال پهن می شود . تا آن موقع ، زنان همه کارها را انجام داده اند و همه چیز برای آغاز سال نو مهیاست .
تمام این تکاپوها برای رسیدن یک لحظه است : لحظه تحویل ، که به دنبالش بهار می آید و نشانه هایش را می آورد . بهار با جشنواره رنگ های شاد گلها که در دامن دشت ها یه پا می شود ، بهار با اندام عریان درختانی که جامع سبز به تن می کنند . هر برگ و شکوفه ای که جوانه می زند شمعی است که به افتخار جشن تولد طبیعت روشن می شود . هفت سین را گرامی می داریم .
![]()


باز هم به نوبه خودم سال نو رو به شما همراهان عزیز تبریک می گم و امیدوارم با این که لحظه تحویل سال در ایران تقریباً نیمه شب هستش و موقع خواب !! ولی تقاضا می کنم که همگی بیدار بشین و به همراه خانواده دور سفره هفت سین بشینید و انرژی های مثبت این لحظه رو به هم هدیه بدهید و در آخر هم سالی پر بار و با خیر و برکت رو براتون آرزو میکنم ../
قربان همگی شما فرشید نظام
شاد و پر انرژی باشید
یك سند تاریخی- آنچه برای آگاهی هم وطنان ارجمند ایرانی در ذیل می آید متن ترجمه نامه عمر خلیفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجامید .
نامه عمر :

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی گنگ ) انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبرخلیفه مسلمین عمربن الخطاب
نامه یزدگرد :

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )
به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.
شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پیش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.
من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.
آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

منبع :
شاد و پر انرژی باشید
اینك كه من از دنیا میروم، بیست و پنج كشور جزو امپراتوری ایران است و در تمامی این كشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن كشورها دارای احترام هستند و مردم آن كشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایار شاه باید مثل من در حفظ این كشورها كوشا باشد و راه نگهداری این كشورها این است كه در امور داخلی آنها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.
اكنون كه من از این دنیا میروم ، تو دوازده كرور دریك زر در خزانه داری و این زر یكی از اركان قدرت تو میباشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست، بلكه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این خزانه بیفزایی نه اینكه از آن بكاهی، من نمی گویم كه در مواقع ضروری از آن برداشت نكن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان.
مادرت آتوسا (دختر كورش كبیر) بر گردن من حق دارد، پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم كن.
ده سال است كه مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن این انبارها را كه از سنگ ساخته می شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود ، حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون اینكه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این كه همواره آذوغه دو یا سه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این كه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین كسری خوار و بار استفاده كن و غله جدید را بعد از این كه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملكت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشك سالی شود.
هرگز دوستان و ندیمان خود را به كارهای مملكتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو كافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به كارهای مملكتی بگماری و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمایند ، نخواهی توانست آنها را مجازات كنی، چون با تو دوستاند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.
كانالی كه من میخواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز) به اتمام نرسید تمام كردن این كانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن كانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور كشتیها از آن كانال نباید آنقدر سنگین باشد كه ناخدایان كشتیها ترجیح بدهند كه از آن عبور نكنند.
اكنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این كه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار كند، ولی فرصت نكردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این كار را به انجام برسانی، با یك ارتش قدرتمند به یونان حمله كن و به یونانیان بفهمان كه پادشاه ایران قادر است مرتكبین فجایع را تنبیه كند.
توصیه دیگر من به تو این است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی انها آفت سلطنتاند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نكن و برای این كه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع كردم كه تماس عمال دیوان را با مردم خیلی كم كرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حكومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت.
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بد رفتاری نكن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آنها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند، اما در میدان جنگ تلافی خواهند كرد ولو به قیمت كشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها این طور خواهد بود كه دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینكه وسیله شكست خوردن تو را فراهم كنند.
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این كه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هرچه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حكومت خواهی كرد.
همواره حامی كیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نكن كه از كیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش كه هر كسی باید آزاد باشد تا از هر كیشی كه میل دارد پیروی كند.
بعد از اینكه من زندگی را بدرود گفتم، بدن من را بشوی و آنگاه كفنی را كه من خود آماده كردم برمن بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زمانی كه می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی كه من پدرت، پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج كشور سلطنت می كردم . مردم و تو نیز خواهید مرد، زیرا سرنوشت آدمی این است كه بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج كشور باشد، خواه یك خار كن و هیچ كس در این جهان باقی نخواهند ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست می آوری و وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی ، غرور و خودخواهی برتو غلبه نخواهد كرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیك دیدی، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصیت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این كه بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.
زنهار ، زنهار هرگز هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از كسی ادعایی داری موافقت كن یك قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر كند، زیرا كسی كه مدعیست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست بر ندار، زیرا كه اگر از آباد كردن دست برداری ، كشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست كه وقتی كشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد كردن، خفر قنات، احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول قرار بده.
عفو و دوستی را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد كه كسی نسبت به تو خطایی كرده باشد و اگر به دیگری خطایی كرده باشد و تو عفو كنی، ظلم كردهای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای.
بیش از این چیزی نمی گویم ، این اظهارات را با حضور كسانی كه غیر از تو اینجا حاضرند كردم تا این كه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را كردهام و اینك بروید و مرا تنها بگذارید ، زیرا احساس می كنم مرگم نزدیك شده است.

منبع :
شاد و پر انرژی باشید
مردگیران
جشن بهاری زنان
اگر یادتان باشد پس از جشن یا روز «والنتاین» که اینجا و آنجا خواندیم و شنیدیم که بدانید و آگاه باشید که در ایران باستان، روزی مشابه این روز وجود داشته و قدمت آن حتی به دو قرن پیش از میلاد مسیح میرسد، چه برسد به وجود جناب «والنتاین» و فداکاری بزرگ و سنت زیبایی که از خود به یادگار گذاشته است.
در ایران باستان هر روز از روزهای ماه دارای نامیبودهاست چنان که در کشورهای اروپایی هنوز هم چنین است. روز پنجم هر ماه «سپندارمذ» نام داشته که در ماه دوازدهم، یعنی «اسفند» زمانی که نام روز با نام ماه یکی میشد، آن روز را جشن میگرفتند. روز «اسپندارمذ»، روز «ایزد بانوی باروری»، «فرشته یا ایزد پشتیبان زمین» نامیده میشده. در گاتها، او را دختر اهورامزدا نامیدهاند. در باورهای کهن، «زمین» را نیز مانند «زن»، پدیدهای بارور، زاینده و پرورشدهنده میدانستهاند از این رو آن را نیز از جنس مادینه قلمداد کردهاند.
پس چنین روزی در ایران کهن، روز گرامیداشت زن ایرانی و زمین بارور بودهاست. بسیاری را تلاش بر این است که این روز خجسته را زنده کنند و آن را اگر نه به جای روز «والنتاین»، که در جا و زمان خود گرامی بدارند و جشن بگیرند.
در همین رابطه و با نزدیک شدن روز هشتم مارس « روز بزرگداشت زن» یا روز جهانی زن» به مقالهی بسیار جالبی از «جلال خالقی مطلق» در فصلنامهی ایرانشناسی، شمارهی 3، پائیز 1384 برخوردم که آوردن آن در اینجا کامل کنندهی این مطلب است و متفاوت از آنچه دیگران گفتهاند. «جلال خالقی مطلق با دیدی پژوهشگرانه به این جشن کهن میپردازد و جای پای آن را در ایران باستان، در آثار «ابوریحان بیرونی»، «گردیزی»، نظامی»، و «شاهنامه» پیگیری میکند. در پایان، او به مقایسهای بین این آیین ایرانی با آیینهایی از این دست و همسان در برخی از کشورهای مسیحی غرب، دست می زند.
«ابوریحان بیرونی» در کتاب «آثارالباقیه» که در سال 1391 هجری (1001 میلادی) تالیف کردهاست، آنجا که در بارهی جشنهای ایرانی سخن میگوید، از جشنی نام میبرد که در روز «اسفندارمذ»، یعنی در پنجم اسفند برگزار میشد. [که ترجمه از متن عربی آن چنین است] او مینویسد:
« اسفندارمذماه، روز پنجم آن، روز اسفندارمذ است و آن جشن همخوانی دو نام (ماه و روز ) است. معنی اسفندار مذ، خرد و بردباری است و اسفندارمذ، فرشتهی نگهبان بر زمین است و فرشتهی نگهبان بر زنان درستکار و پاکدامن و نیکوکار و شوهردوست. در گذشته، این ماه و این روز به ویژه جشن زنان بود و چنین بود که مردان به زنان بخشش میکردند و این آیین هنوز در «اصفهان» و «ری» و دیگر شهرهای پهله برجای است و آن را به فارسی، «مژدگیران» [در دو دستنویس دیگر کتاب:مردگیران] مینامند.»2
ابوریحان بیرونی در بارهی این جشن در کتاب «التفهیم»، نوشتهی سال 420 هجری(1029 میلادی) نیز سخن گفتهاست:
«...و [اسفندارمذ] پنجم روز است از اسفندارمذماه. و پارسیان او را مردگیران خوانند. زیراک زنان به شوهران اقتراحها [درخواستها] کردندی و آرزویهای خواستندی از مردان.»3
ابوریحان بیرونی همچنین در کتاب «قانون مسعودی» نوشتهی سال 422هجری (1031 میلادی) یک بار دیگر از این جشن نام میبرد و مینویسد:
«... و اما روز پنجم از ماه اسفندارمذ، نام آن فرشتهی نگهبان بر زمین و بر زنان پاکدامن است، و آن در گذشته به ویژه جشن زنان بود و آن را مردگیران نامیدند، چون زنان از مردان آرزوها خواستند.»
پس از «ابوریحان بیرونی»، «گردیزی» نیز در کتاب «زینالاخبار» نوشته در سالهای 442- 443 هجری (1050-1051 میلادی) از این جشن یاد کرده و نوشتهاست:
«... این روز، پنجم اسفندارمذ باشد و این هم، نام فرشته است که بر زمین موکل است و بر زنان پاکیزه و مستوره. و اندر روزگار پیشین، این عید، خاصه، مرزنان را بودی. و این روز را مردگیران گفتندی، که به مراد خویش، مرد گرفتندی.»5
در نگاه نخستین، پاسخ به این پرسش که آرزوهای زنان در آن جشن، و نام درستِ آن جشن چه بوده، آسان مینماید. چون در گزارش نخستین، سخن از «شوهران» است و در دو گزارش دیگر نیز سخن از «زنان پاکدامن» و «زنان پاکیزهی مستوره» است و همهی این توصیفها رهنون بر این هستند که در اینجا عموم زنان، منظور نیستند، بلکه زنان شوهرداری که چون همهی سال شوهر را از خود خرسند و خشنود داشته و در خانهداری و پاکدامنی و روی پوشاندن از مردان بیگانه، دست از پا خطا نکرده بودند، به پاداش آن در روز پنجم اسفند از شوهر برای خود درخواست کفش و جامهی نو میکردند و یا از او میخواستند که کاسه و کوزهی آبخوری را که بارها شکسته و بندخورده بود، دیگر دور بیندازند و کاسه و کوزهای نو بخرند. با این برداشت، پس نام درست این جشن نیز باید «مزدگیران» بوده باشد. همچنین آمدن گونهی «مژد» که گویشی از «مزد» است، در دستنویسی از نیمهی سدهی یازدهم هجری که دیگر کاربرد «مژد»، چندان محتمل نمینماید، میتواند رهنمون بر کاررفت «مژد» در دستنویسهای کهن باشد و تایید بر این که در کتابت «مرد»، یک نقطه افتادهاست.
ولی موضوع به این سادگی نیست:
1 – از سه دستنویسی که اساس تصحیح کتاب «التفهیم» بوده، نویسش «مژدگیران» تنها در دستنویس مورخ 1079 هجری آمدهاست و دو دستنویس دیگر، یکی مورخ 1254هجری و دیگری بیتاریخ و محتملا از نیمهی دوم قرن یازدهم هجری، «مردگیران» دارند.6 همچنین در «التفهیم» و «قانون مسعودی» و «زینالاخبار»، «مردگیران» آمدهاست. شادروان «همایی» مصحح «التفهیم»، در پینویس کتاب به گونهی «مژدگیران» در «آثارالباقیه» اشاره کردهاست و این توضیح او روشن میکند که در دستنویس «التفهیم» حتمأ «مردگیران» بوده و نیز اگر این نام در نگارش عربی کتاب «التفهیم» که «همایی» در چاپ دوم کتاب در دست داشته بوده، صورت دیگری میداشت، لابد مصحح از آن یاد میکرد.7
2 – جملهی پایانی گزارش «گردیزی» که مینویسد: «... و این روز را مردگیران گفتندی که [زنان] به مراد خود، مرد گرفتندی»، نه تنها تأییدی بر درستی «مردگیران» دارد، بلکه میتوان آن را حمل بر آزادی زنان در این روز در معاشرت با مردان و یا دستکم، اشارهای به رسم همسرگزینی دختران در این روز گرفت.
3 – از جملهی پایان گزارش «گردیزی» که بگذریم، دیگر اشارات «گردیزی» و «بیرونی» در بارهی درستکاری، پاکدامنی، نیکوکاری، شوهردوستی، پاکیزگی و پوشیدگی زنان همانگونه که در بالا گفته شد، همه، گونهی «مزدگیران» را توجیه میکنند و نه «مردگیران» را. از این رو درواقع جای شگفتی است که کاتبان جز در یک مورد، «مردگیران» را به «مزدگیران» تغییر ندادهاند.
به سخن دیگر، اگر در اصل، «مزدگیران» نوشته شده بود، بسیار بعید مینمود که با این توصیفی که در این گزارشها از زنان شدهاست، پنج یا شش کاتب در چهار اثر، «مزدگیران» را به سهو یا به عمد، «مردگیران» بنویسند و تنها یک کاتب در یک اثر، «مژدگیران».8
4 _ گونهی «مژدگیران» که یک بار به کار رفتهاست، میتواند کوتاهشدهی «مژدهگیران» نیز باشد. ولی از سوی دیگر، «مژده» را میتوان به معنی «مزد» نیز گرفت.
در جستجوی جای پایی از این جشن به روایات دیگری نیز برمیخوریم که نظر ما را در بالا کمابیش تأیید میکند:
«نظامی گنجهای» در «شرفنامه» (593هجری، 1197 میلادی)، پس از شرحی که در بارهی ویران گشتن آتشکدهها و کشته شدن هیربدان به دست «اسکندر» میآورد، سپس مینویسدکه یکی دیگر ار آیینهای بدِ مجوس که «اسکندر» برانداخت، آیین زیر بود:
دگـــــــر آفت آن بــــود کاتشپرست همـهساله با نوعروسان نشست
بــه نوروز جمشید و جشن ســده کـــــه نـــو گشتی آیین آتشکــده
زهـــر ســـو، عروسانِ نادیدهشوی ز خانــه برون تاختندی به کـــــوی
رخ آراستـــــه، دستهــــــا در نگـــار بــــه شادی دویدندی از هـــرکنـار
مغانـــــه می لعـــــل بـــــرداشتــــه بـــــــه یاد مغان گـــردن افراشتـــه
ز برزین دهقـــــان و افسونِ زنـــــد برآورده دودی بـــــــــه چرخ بلنــــد
همـــه کارشان شوخی و دلبــــری گه افسانهگویی، گه افسونگـــری
جــــز افسون چـــراغی نیفروختنـد جـــز افسانـــه چیزی نیامــــوختند
فـــرو هشتهگیسو شکن در شکن یکی پــایکــــــوب و یکی دستزن
چو سروسهی،دستــهیگلبدست سهی سرو زیبـــا بـود گل پرست
ســـــر سال کـــــز گنبــد تیــــــز رو شمار جهـان را شـــدی روز نـــــو
یکی روزشــان بودی از کوی و کاخ بــــه کام دل خویش میـــدان فراخ
جـــدا هـــــر یکی بـــزمی آراستی وز آن جا بسی فتنه بــــرخاستی
چویکرشتهشد عقد شاهنشهی شـــد از فتنـــه بازار عالـــــم تهی
بــــــه یک تاجــور تخت باشد بلند چو افزون شود ملک، یابـد گزنــــد
یکی تاجــــــور، بهتر از صـد بـــــود که باران چو بسیار شـد، بـد بــود
چنان داد فرمان، شــــه نیکـــــرای که رسم مغان کس نیارد به جای
گـــــــــرامی عروسان پوشیدهروی بـه مــــادر نمایند رخ، یا به شـوی
***
اگر از زهرپاشیهای نظامی چشمپوشی کنیم، به پیروی از گزارش او، زنان در آغاز سال، خود را میآراستند و یک روز در کوچهها راه میافتادند و به پایکوبی و افسانهگویی و شادی میپرداختند. این که نظامی در آغاز با مبالغه و زخمزبان و تهمت میگوید که «کار آتشپرست سراسر سال، نشستن با دختران بود»، شاید اشارهای به این باشد که در پایان آن روز که زنان از آزادی برخوردار بودند، رفتن به آتشکده، برای توبه از گناهانِ کرده یا ناکرده نیز جزو برنامهی این جشن بود.
«نظامی» برای این جشن بهاری نامی نمیبرد، ولی این که او این جشن را ویژهی «عروسان نادیدهشوی»، یعنی دختران شوهرنکرده» دانستهاست، همان نام «مردگیران» را به ذهن میآورد. اما خواست او از موضوع بیتهای 15 تا 17 چیست؟ چرا «نظامی» ناگهان در گزارش این جشن به این مطلب پرداختهاست که برای یک کشور یک تاجور بس است و سپس دوباره و در پایان، سخن را به «عروسان پوشیدهروی» که باید رخ را به مادر نشان بدهند یا به شوی» کشاندهاست؟ ارتباط این دو موضوع در چیست؟
به گمان نگارنده مقصود «نظامی» این است که در آن روز زنان کوی و بازار را از نظم و قانون هرروزه میانداختند و درواقع، زنان در آن روز حاکم بر شهر بودند. یعنی رسمی کمابیش مانند رسم «کوسه برنشین» و «میر نوروزی».
جای دیگری که جای پایی از این جشن بهاری زنان مییابیم، در «شاهنامه» است. در این کتاب در آغاز داستان «بیژن و منیژه» پس از آنکه گرگین برای بیژن از جشن دختران بزرگان توران سخن میگوید و بیژن را بدان جایگاه میکشاند و میان منیژه و بیژن دیدار میافتد، از زبان منیژه به بیژن میشنویم که دختران بزرگان هرساله در نوبهار در آن جایگاه جشن میگیرند:
که من سالیان تا بدین مرغزار همی جشنسازم به هر نوبهار 10
چنانکه میدانید منیژه، بیژن را به چادر خود میبرد و با هم به آمیزش و کامرانی میپردازند. در این داستان سخنی از نام آن جشن نیامدهاست و رفتار آزاد منیژه را هم میتوان حکایتی جدا از موضوع سخن ما دانست. ولی در اینجا نیز دستکم تا این اندازه مسلم است که دختران در هر نوبهار جشن میگرفتند و به کام دل شادی میکردند.
در «شاهنامه» در سرگذشت «بهرام چوبین» در ترکستان نیز از یک جشن بهاری زنان که هرساله برگزار میشد، گزارش شدهاست.11 اگر چه جای این جشن در ترکستان و شرکتکنندگان در آن ، دختران بزرگان ترکاند، ولی این موضوع در واقع چیزی جز نسبت دادن رسوم ایرانی، هنگام روایتسازی به سرزمینهای دیگر نیست.
شاید در متون فارسی و ایرانی نمونههای دیگری نیز در ارتباط با این جشن باشد که از نگاه نگارنده نگذشته و یا در یاد او نماندهاست. ما فعلا جستجوی بیشتر در این زمینه را میگذاریم و در پایان میپردازیم به مقایسهای میان این رسم ایرانی با رسمی کمابیش همسان در میان برخی از کشورهای مسیحی غرب.
از دیرباز برخی همانندیها میان آیینهای نوروزی و پیشنوروزی با آیینهای عید «پاک» یا عید «قیام مسیح» و رسمهای پیش از آن نظر پژوهندگان را به خود جلب کرده است. از آن جمله است دادن تخم مرغ رنگکرده، افروختن آتش برای راندن زمستان و دیو سرما، مانند رسم آتشافروختن در جشن چهارشنبهسوری، راهانداختن هیاهو با کوبیدن طبل و زدن اشیایی به یکدیگر برای راندن ارواح خبیث، مانند رسم قاشقزنی در ایران و پاشیدن آب به یکدیگر، مانند آنچه در جشن آبریزگان در ایران مرسوم بود.12 یکی از جشنهای پیش از عیدپاک، جشنی است که در آلمان آن را Fastnacht ، یعنی «روز پیش از آغاز ایام روزه» نامیده میشود و جزو مراسم آن، راهانداختن کارناوال در برخی از کشورهای مسیحی غرب است. این جشن در گذشته مراسم بسیاری داشت که همهی آنها برجای ماندهاست. از جمله یکی نیز ریشخندکردن «دوشیزگان خانهمانده» بود. یعنی در واقع تشویق دخترانی که زمان شوهرکردن آنها رسیده، یا گذشته بود، به گزیدن همسر.13
در این جشن، دختران و عمومأ زنان در معاشرت خود با مردان از آزادی بسیاری برخوردارند تا آنجا که در زبان مردم، این جشن را به نام زنان Weiberfastnacht ، مینامند م برای خود تاریخچهای دارد. آخرین روز این جشن، سهشنبه است. روز پیش از آن را Rosemontag «دوشنبهی گل سرخ»، روز به راهانداختن کارناوال و روز پس از آن را Aschermittwoch مینامند که در واقع روز کلیسا و توبه از گناهان است. وجه تسمیهی آن چنین است که در این روز با خاکستر تبرّک یافته بر پیشانی مؤمنان صلیب میکشیدند.
همچنان که جشنهای ایرانی با آیینهای پیش از اسلام در ایران ارتباط دارند، این جشنها در غرب مسیحی نیز بازمانههای آیینهای پیش از مسیحیتاند که با مسیحیت کمابیش پیوند خوردهاند. از سوی دیگر اگر همسانیهایی را که میان آیینهای ایرانی و غرب مسیحی هست، به دلیل کثرت آنها همه را حمل بر اتفاق نکنیم، باید ریشهی آنها را در زمانهای بسیار کهن زندگی مشترک این اقوام جستجو کرد.14 ولی اگر همهی این همانندیها را اتفاقی بگیریم، باز وجود این آیینهای همسان در غرب مسیحی مثالی است در تأیید آنچه در بارهی چگونگی جشن زنان در ایران گفته شد.
از آنچه رفت میتوان چنین نتیجه گرفت که در ایران کهن، یک جشن بهاری زنان بوده که در آن روز، زنان از آزادی بیشتری برخوردار بودند و به ویژه دختران «دم بخت» به همسرگزینی تشویق میشدند و از این رو این جشن را «مردگیران» مینامیدند. سپستر، با نفوذ بیشتر مذهب، این جشن، نخست تغییر ماهیت داده و جشن زنان شوهردار شده و این دستهزنان در آن روز از شوهران خود به پاس یک سال پارسایی، خانهداری و شوهردوستی «مزد» میگرفتند، تا این که همین نیز رفته رفته فراموش شدهاست.
روز این جشن پنجم اسفند بود. پربیراه نیست اگر بانوان روشنفکر ایرانی دستکم، کنگرهها و جلسات ویژهی مسائل زنان را در این روز برگزار کنند تا یاد آن جشن دوباره زنده گردد.
بخش تاریخ و فرهنگ خاور نزدیک، دانشگاه هامبورگ
***
نقل از:
فصلنامهی ایرانشناسی، شمارهی 3، پائیز 1384
شاد و پر انرژی باشید
جهانگردان و مسافرانی که از کشورهای اروپائی به ایران سفر کرده اند ، عموماً به دلیل
تفاوت آداب و رسوم مردم کشور خود با ایرانیان تحت تاثیر نوع ارتباط گرم هموطنان با
میهمانان خود قرار گرفته اند ، به همین دلیل مشاهده برخی صحنه ها که برای ما ایرانیها
جزو رفتارهای عادی روزمره به شمار می آیند ، این جهانگردان را به تعجب و اظهار
شگفتی وا داشته است .
« جیمز استوارت » که در سال 1305 هجری شمسی به چند کشور آسیایی و از جمله
ایران سفر کرده است ، در بخشی از سفرنامه خود آورده است ، هنگام ظهر بود و برای
خرید به بازار یکی از شهرهای مرکزی ایران ( ظاهراً یزد ) رفته بودم ، هریک از
بازاری ها برای سرو ناهار سفره ای وسط مغازه پهن کرده بودند . عده ای هم هنوز در
حال خروج از بازار بودند . وارد هر مغازه ای که می شدم ، مغازه دار به اصرار در
خوردن غذا و شریک شدن در سفره تعارف می کرد و گاهی حتی لقمه ای آماده کرده و
به اجبار در دستان من قرار می داد . این رفتار ایرانیها برایم بسیار جالب بود . در دل
از این همه مهمان نوازی تحسینشان کردم .
من با این اخلاق در اروپا بیگانه بودم و اصلاً چنین رسمی را در بین مردمان کشورهای
غربی ندیدم ... ایرانیها ، مردمانی بسیار خونگرم هستند و اینکه مال خود را با کسی
تقسیم می کنند ، از نادر رفتارهایی است که در دنیا با آن مواجه شدم و تا سالها پس از
خروج از ایران نمی توانستم این مسئله را هضم کنم .
شاد و پر انرژی باشید
از قدیم الایام ایرانیان به عنوان مردمی بخشنده شناخته شده اند . این بخشندگی گاه در مقابل
قدر شناسی از دیگران بوده و گاه در اکثر موارد هم تحت تاثیر مذهب قوت پیدا کرده است .
این خصلت پسندیده ، تحت تاثیر هرچه باشد ، در فرهنگ ما ارزشمند است .
کمتر مردمی را مانند ایرانیان می توان دید که غذای خود را با دیگران تقسیم کنند ...
در زمان احتیاج و نیاز با جان و دل به کمک دیگران بروند . سوغاتی دادند و هدیه دادن
ایرانیان هم نشات گرفته از بخشندگی آنان است . میهمان نوازی هم خصلت گشاده دستی ،
دست و دل بازی و بخشندگی را می طلبد .
ایرانیان بخشندگی را از زمان کودکی به فرزندانشان می آموزند و شخص از کودکی این
خلق و خوی خوب ایرانیان را در بر می گیرد ... خلق و خوی که همه ایرانیان با آن آشنا
هستند و به هم انتقال می دهند .
" گرترودبل " در سفرهای خود که حاصل سفرش در سال 1892 به ایران بود ، می نویسد:
بخشندگی و مهر و عطوفت را در تمامی شهرهای ایران در بین مردمانشان دیده ام ...
او می نویسد : ما در غرب نه مهمان نوازی داریم نه آداب و رسوم ... مهمان نوازی
ایرانیان که حتی با غریبه ها هم چنین برخوردی دارند ، از بخشندگی آنان می آید .
در ایران ، حتی روستاهای کوچک دیدم که زنها غمخوار و دردکش مردانشان هستند و
برای حفظ پایمردی و وقار و غرور شوهر به هرگونه فداکاری و ایثار دست می زنند که
باز هم این چنین مسائلی از بخسندگی آنان ریشه می گیرد ...
شاد و پر انرژی باشید
برای آن که بتوانیم به عظمت فلسفه های بهداشتی ، اقتصادی ، اجتماعی و نظامی نهفته در پس مراسم ظاهری این عیدها پی ببریم ، بهتر است شرایط موجود در هزاران سال قبل از جنبه های سطح زندگی طبقات مختلف مردم ، نوع سوخت مصرفی ، بافت جمعیتی و عدم امکان تجمع و دید و بازدید افراد آشنا با هم یا سایر همشهریان با توجه به نوع مشاغل طبقه پایین جامعه ، سطح آگاهی مردم از بیماری ها و شناخت علل وقوع بیماری ، نبود امکانات بهداشتی و آموزش های مبارزه با آفت های کشاورزی و همچنین آموزش همگانی برای دفاع از سرزمین در مقابل اقوام مهاجم در نظر بیاوریم و اندیشه خود را به شرایط اجتماعی آن روزگاران سیر دهیم . زمانی که نه تلویزیون بود نه رادیو ، نه روزنامه و نه تلفن ، نه ماشین بود و نه جاده ، نه قانون بود و نه سازمان های بین المللی و هر قوم که در خود توانایی بیشتری می دید به اقوام دیگری حمله می کرد ، بیماری های ناشی از گزش حشرات نظیر طاعون ، وبا و غیره .. هرجا که سرایت می کرد آن ولایت را به متروکه و ویرانه تبدیل می نمود . در حالیکه به علت فاصله زیاد بین آبادی ها از یکدیگر ، شاید مردم سایر روستاها و آبادی ها از وقوع چنین حادثه خطرناکی بی خبر بودند .
در چنین شرایطی مجسم کنیم که فلاسفه و اندیشمندان و حکیمان راه های مقابله و پیشگیری و ایجاد آمادگی همگانی را یافته و مایلند از روشی استفاده کنند که همه مردم را وادار نمایند با میل و رغبت درونی و با نوعی باور عمیق ( تلقین ) راه های مورد نظر را همزمان و در همه جا با ذوق و شوق اجرا نمایند ، این روش ها علاوه بر هزینه زا بودند ، زحمت زیادی هم برای همه در بر داشته باشد .
فکر می کنید چه روشی بهتر از برگزاری یک عید بزرگ در بهترین موقع از سال برای پیش برد اندیشه های ُصلحا برای سلامت جامعه بسیار بزرگ ایران قدیم که از شرق به رود سند ، قسمت بزرگ افغانستان امروزی ، تاجیکستان ، مرزهای گرجستان در شمالغرب آسیای صغیر و قسمت اعظم عراق امروزی و قسمت سراسری سواحل جنوبی خلیج فارس حتی سواحل کشورعمان را در بر می گرفت ؛ می توانست یک هماهنگی بی نظیر و همگانی را که در عصر حاضر با وجود همه امکانات ارتباطی هیچ دولتی قادر به تامین آن نمی باشد میان این گستره وسیع قلمرو یک حکومت ، که ملل مختلفی را در خود جای داده بود برقرار نماید .هماهنگی در انجام مراسمی مشابه در زمانی واحد و تکرار شونده در دوره های آینده تا امتداد زمان ، بدون نیاز به اعمال آموزش به نسل های آینده یا برگزاری دوره های یادآوری که معمولاً برای دولت ها بسیار هزینه دارد . چه روشی بهتر از یک عید برای تامین مقصود و اهداف نهان در پس مراسم آن می تواند مناسب باشد. اهدافی که برای مردم نامفهوم و به دور از درک آنان بوده ؛ مردمانی که از راه کشاورزی و دامداری زندگی می کردند و سواد آموزی فقط برای طبقه اعیان و امرا و روحانیون مقدور بود و از میکروب و ویروس چیزی نمی توانستند بفهمند .
روایت است که جمشید پادشاهی دانشمند و دادگر و رهبری بزرگ بود . اندیشه های نگهداری ملتی پراکنده در کشوری بزرگ ، با هزینه خود مردم ، برای شاد زیستن و سالم زندگی کردن و همیشه آماده برای دفاع از سرزمین و وطن بودن آنها ، او را به فکر چاره انداخت . به این منظور با گردآوری اندیشمندان آن روزگار، آنان را برای یافتن راه و چاره به مشاوره فرا خواند . لذا با رای و تدبیر آن عالمان ، مراسم عید نوروز ،تیر ورزان یا تیر وزان یا تیرداد ماه ، جشن مهرگان و جشن سده و همچنین مراسم دیگری چون شب یلدا و و ... را برپا داشته و رواج داد .
بهتر است یادآوری شود که جمشید برای حراست از مرزهای بدون مرزبان ( مرزهای دریایی ) به علت عدم وجود نیروی دریایی ، تاکتیکی را که امروزه بوسیله رادار تامین می گردد راه اندازی نموده بود .
یک نمونه از این تکنولوژی که در ظاهر باور نکردنی و افسانه به نظر می رسد را در روستای « جم » از توابع بوشهر در بالای کوهی که سنگ آن از جنس کوآرتز است و آثار آن هم اکنون برجای مانده و به شکل یک جام بزرگ که با استفاده از قانون آینه های مقعر ساخته شده برای زیر نظر داشتن هر نوع شناوری در آب های خلیج فارس به وجود آورده بود ( هرعنصری که صیقل پذیر باشد بتناسب شدت صیقل میتواند مثل آینه تصویر هر نوع شیئ را که در مقابلش قرار گرفته باشد منعکس نماید ) .
رعایت فاصله کانونی و مقعر بودن آینه ها ، در نزدیک ساختن فاصله اشیاء درآینه نقش کلیدی دارد ، با استفاده از همین خاصیت جام جم یا جام جهان نما را در مکان های مناسب برای نگهبانی از مرزها در بالای قلل مشرف به محیط های وسیع ایجاد نموده بودند ( رادار امروزی ) که همه این ها نشانه همت والا و روح سرشار از وطن پرستی جمشید بوده است .
تقاضا : اگر قصد کپی برداری و یا تهیه مقاله و ... از این مطالب را دارید ، لطفاً نام منبع و لینک مطلب را در نسخه کپی خودتان درج کنید که حقی ضایع نشود . این مطالب را بنده به کمک پدر عزیزم که اطلاعات بسیار بالایی در زمینه تاریخ و تمدن ایران زمین دارند تهیه کرده ایم و تمام هدفمان اطلاع رسانی به شما عزیزان می باشد .. با تشکر از همکاری شما .. نظرتان را در مورد این مطالب بدهید ./
شاد و پر انرژی باشید
یکپارچگی یکی از خصلت های خوب ایرانیان است ، خصلتی که شاید در جوامع دیگر
بشری کمتر به چشم بخورد ...
ایرانی و ایرانیان بارها ثابت کرده اند ، هرگاه که بخواهند به خواسته هایشان می رسند ،
البته بشرطی که بخواهند ... ایرانی ها مردمان روزهای سخت هستند و به خوبی با
مشکلات کنار می آیند و این از یکپارچگی آنان نشات می گیرد ... تاریخ نشان داده که
ایرانیان در شرایط سخت اجتماعی ، اقتصادی و زمانی که از سوی بیگانگان تحت فشار
بودند ، توانستند با بردباری و صبر بر مشکلات و سختی ها فائق آیند . شاید در سطح
کوچک اجتماع مانند یک خانواده هم بارها شاهد چنین مسائلی بوده ایم ، هنگامی که یک
مشکل پیش می آید ، حتی المقدور سعی می شود که با آن به راحتی برخورد ، و مشکل
را در خود خانواده حل نمائیم ، چرا که از کودکی به ما یاد داده اند که با سختی ها
چگونه مقابله کنیم .
ایران ، بارها مورد هجوم دشمنان قرار گرفته است ، بارها اسیر جنگ های داخلی شده
و بارها دچار بلایای طبیعی شده ، اما هربار ایرانی توانست با روحیه مقاوم و فعل
خواستن ، خود را از گرداب خارج کند ... مقابله و برخورد صحیح با سختی ها ، از
خلق و خوی ما ایرانیهاست .
شاد و پر انرژی باشید
- آیا می دانید : کوروش در شوروی سابق شهری ساخت بنام کورپولیس که خجند
امروزی نام دارد.
- آیا می دانید : کوروش پس از فتح بابل به معبد مردوک رفت و برای ابراز محبت به
بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و در همان معبد که بیش از 1000 متر بلندی
داشت برای اثبات حسن نیت خود به آنان تاج گذاری کرد.
- آیا می دانید : دیوار چین با بهره گیری از دیواری که کوروش در شمال ایران در
سال 544 قبل از میلاد برای جلو گیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد.
- آیا می دانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت 40
سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دایم را کوروش کبیر در ایران
پایه گذاری کرد.
- آیا می دانید : داریوش با شور و مشورت تمام بزرگان ایالت های ایران که در
پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد وو در بهار 520 قبل از میلاد تاج
شاهنشاهی ایران را بر سر نهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام
داربک ( طلا ) و سیکو ( نقره ) را در اختیار مردم قرار داد که بعد ها رایج ترین
پول های جهان شد.
- آیا می دانید : داریوش طرح تعلیمات عمومی و سواد آموزی را اجباری و به صورت
کاملا" رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن
بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها
خط پهلوی نام گرفت.
- آیا می دانید : داریوش در پائیز و زمستان 518 – 519 قبل از میلاد نقشه ساخت
پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک
چندین تن از معماران مصری بروی کاغذ آورد.
داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلوتر از خود می اندیشید. ما باید به
ایران خودمون افتخار کنیم ، نظر شما چیه ؟
شاد و پر انرژی باشید
















