در زمان حضرت محمد(ص) افراد زیادی زندگی میکردند که وضع مالی خوبی داشتند و همینطور افراد بیشتری بودند که در فقر بسر می بردند.
آیه انفاق از طرف خداوند به حضرت محمد وحی شد.حضرت محمد هم این آیه رو برای مردم خواندن و توضیح دادن و گفتن که انفاق کنید...
خوب اونهائی که وضعشون خوب بود 10 کیسه 10 کیسه خرما یا چیزای دیگه میاوردند و در میدان شهر می گذاشتن برای انفاق ... یکی از افرادی که در آن شهربود و از آن دسته افرادی بود که وضع مالی بسیار بدی داشت.و سخن خدارو از طریق حضرت محمد شنیده بود, میخواست مثل بقیه در این ثواب سهمی داشته باشه.این شخص یک کلبه خرابه ای داشت که حتی یه حصیر درست وحسابی هم درونش پیدا نمی شد برای نشستن.میگشت تا چیزی پیدا کنه که بتونه انفاق کنه و ثوابی ببره...خاکهارو کنار میزد ...اینطرف میگشت هیچی نبود..آن طرف هم همینطور.. خودش هم خیلی گرسنه بود.همینطور که می گشت یه دفعه زیر یک سنگی یکدونه خرمای پلاسیده پیدا کرد.. دیگه چیزی نداشت ...فقط همین بود..یواشکی طوری که هیچکس نفهمه رفت کنار انبوهی از چیزهائی که مردم انفاق کرده بودند تو میدون شهر...یک سمت مربوط به خرما میشد که اندازه یک تپه خرما اونجا جمع شده بود...یواشکی به بهونه نشستن رو زمین ,خرمای پلاسیدشو گذاشت کناره خرما های دیگه و سریع رفت که کسی او رو نبینه.
روز بعد مثل همیشه همه برای نمازاومدن مسجد شهر,این مرد هم طبق روال هرروزش اومد که نماز بخونه .. وقتی وارد مسجد شد,حضرت محمد(ص)صداش کرد و گفت:ای مرد,تو چه طوری انفاق کردی که خداوند فقط عمل تو رو قبول کرده؟مرد فقیر که خیلی تعجب کرده بود ماجرا رو تعریف کرد...به حضرت محمد وحی شد که این مرد هرچه را که داشت انفاق کرد(تمام دارائیش را)
شاد و پر انرژی باشید

